ava
ورود و پخش

«موشهای بلفاست»؛ سه چریک ایرلندی و یک دختر جوان، خسته از شکست و بی‌پولی، تصمیم می‌گیرند آخرین شانس‌شان را برای آزادی ایرلند امتحان کنند...

اطلاعات
author

نویسنده: م یوسفی 

1405/03/25

نمایش «موشهای بلفاست»: طنازی در خرابه‌های یک آرمان

عمارت هما، سالن دو – به قلم منتقد

در سالن کوچک و صمیمی «هما۲»، فضایی چنان طراحی شده که گویی تماشاگر را به درون یک انبار نمور و فرسوده در حومهٔ بلفاست پرتاب می‌کند. فریور خراباتی، نویسنده و کارگردان نمایش، با استفاده هوشمندانه از ارتفاع کم سقف و چیدمان سه‌سویهٔ تماشاگران، حس محصورشدگی گروهی را به بدنهٔ سالن سرایت می‌دهد. دکور، از انبوهی جعبه‌های چوبیِ پالت، ورق‌های قلعِ زنگ‌زده و یک میز فلزی جراحی‌شکل تشکیل شده که در میانهٔ صحنه همچون محرابِ نقشه‌های نافرجام می‌درخشد. نورپردازی با چراغ‌های کارگاهیِ زرد و آویز، گهگاه ناگهان به فلاش‌های سرد متمایل به آبی می‌شود — شبیه برق جوشکاری یا چراغ قطار — و این تغییر رنگِ بی موقع، مرز میان شوخی و وحشت را مخدوش می‌کند. نقطهٔ ضعف فنی اما صداست: افکت انفجار چنان بامنییت بالا و بدون فاصله‌ی تنفسی پشت‌سر هم پخش می‌شود که در دو نوبت، خندهٔ تماشاگران جای خود را به اخمِ تحریک‌شدهٔ گوش‌ها می‌دهد.

بازیگران چهارگانه اما این ضعف فنی را با انرژِیی جبران می‌کنند که شایستهٔ صحنه‌های کمدیِ موقعیت است. محسن نوری در نقش «رهبر گروه»، با فیزیکِ همیشه نیم‌خمیده و دستانی که مدام کلاه نامرئی خود را بر سر مرتب می‌کند، تصویری طنزآمیز از یک مبارزِ تهی از کاریزما می‌سازد. مسعود میرطاهری در قامت خشمگینِ گروه، هر بار که کلت بی‌گلوله‌اش را بالا می‌گیرد و ماشه را در خلأ می‌کشد، تالار را با سکوت و سپس خنده‌ای عصبی روبه‌رو می‌کند — نبوغ او در همین «انتظار برای هیچ‌اتفاقی» است. محمد صدیقی‌مهر نقش روشنفکر بدشانسی را بازی می‌کند که از حفظ اشعار ییتس برای سرقت استفاده می‌کند و در لحظهٔ درگیری، عینکش پایمال می‌شود. اما عارفه معماریان، تنها زن گروه، فراتر از یک نقش مکمل ظاهر می‌شود: سکانس باز کردن گاوصندوق خالی قطار، با نگاهِ رو به جلو و لبخندی که بر لبهٔ گریه یخ زده، از آن معدود لحظات ناب تئاتر است که تماشاگر را یکسره ساکت می‌کند — بدون هیچ دیالوگی.

در دل این کمدیِ پرسرعت، خراباتی دامِ سیاسی را هوشمندانه دور می‌زند. هیچ پرچمی بر دیوار نیست، هیچ شعاری تکرار نمی‌شود. آنچه می‌ماند، چهار آدمِ تنهاست که «آزادی ایرلند» بهانه‌ای شده برای فرار از یک حقیقت تلخ‌تر: آنها از شکست نمی‌ترسند، از بی‌اهمیت بودن می‌ترسند. دختر (معماریان) در میانه‌ی اجرا فریاد می‌زند: «من نمی‌خواهم کشور را نجات دهم، می‌خواهم یک بار کسی اسم مرا درست صدا کند.» این خط، کلید اصلی نمایش است: طمعِ آنها نه به پول که به دیده شدن، به اهمیتِ واهی، به گرمای دستی که در تنهاییِ سرد بلفاست به سمتشان دراز نشده است. مفهوم «آخرین شانس» در این اثر از چارچوب سیاسی خارج می‌شود و به کهن‌الگوی انسانیِ بازنده‌هایی بدل می‌گردد که فاجعه را به پیروزی ترجیح می‌دهند — چون فاجعه حداقل تماشاگر دارد.

اما نمایش بی‌نقص نیست. میانه‌ی اجرا به طرز محسوسی دچار ایستایی می‌شود: دیالوگ‌های مربوط به «باروت خیس شده» و «نقشهٔ شماره ۷» سه بار تقریباً عیناً تکرار می‌شوند و کارگردان می‌توانست این چرخه را با یک برش یا تغییر ریتم بشکند. همچنین پایان‌بندی، بیش از حد به سمت احساساتِ ارزان و موسیقیِ پُرسوزِ ویولن سل متمایل می‌شود — گویی خراباتی در آخرین دقیقه به خود شک کرده و از منطقِ کمدیِ سیاه به سوی درس‌اخلاقیِ مدرسه‌ای گریخته است.

با این حال، «موشهای بلفاست» اثری جسورانه و به‌یادماندنی است. این نمایش به ما یادآوری می‌کند که گاهی بزرگ‌ترین تراژدیِ آدمیان نه در شکست نقشه‌ها، که در موفقیتِ نقشه‌ای اشتباه است. وقتی پرده می‌افتد، تماشاگر با یک سؤال تنها می‌ماند: اگر آرمانی نابود شود، آیا جای خالی آن را با خنده پر می‌کنیم یا با سکوت؟ خروج از سالن هما، لبخند بر لب بسیاری از تماشاگران بود — اما لبخندی که ته آن طعم باروت می‌داد.

ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

یه نمایش کمدی با کیفیت که حسابی میخندین. و لا‌به‌لای طنز هم به موضوعات خوبی اشاره میکنه