«من، او، آن»؛ درامی درباره زمستانی که آرامآرام از درون آغاز میشود
نمایش «من، او، آن» به نویسندگی و کارگردانی مهتاب مرادی، در تماشاخانه طهران – سالن آنتیگونه، تلاشی است برای صورتبندی دوبارهی یک قصه بهظاهر آشنا: دو عاشق در مسیر پرفراز و نشیب زندگی تا لحظهای که «زمستان» بهعنوان استعارهای از فرسودگی، خاموشی و تأخیرِ طولانی بر رابطهشان سایه میاندازد. آنچه این اثر را از یک ملودرام سطحی جدا میکند، دقت در جزئیات زیستی شخصیتها و استفادهی هوشمندانه از عناصر صحنه برای ساختن جهانی است که بیشتر از آنکه بیرون باشد، درون آدمهاست.
صحنهای کوچک، جهانی تنگ اما دقیق
سالن آنتیگونه، با ابعاد محدود و فاصلهی نزدیک تماشاگر و بازیگر، کارگردان را ناگزیر میکند که از اغراقهای بصری فاصله بگیرد و به جزئیات صحنه تکیه کند. مهتاب مرادی، با طراحی صحنهای مینیمال اما حسابشده، این محدودیت را به نقطهی قوت تبدیل کرده است.
در مرکز صحنه، یک کاناپهی کهنه با روکش مخملی خاکستری، محور اصلی جابهجاییهاست؛ پشت آن، قفسهای نیمهپر از کتاب، چند قابعکس کوچک که تصویرشان بهقصد نامشخص بودن، از ردیف تماشاگران قابل تشخیص نیست، و چراغمطالعهای با شِیدِ کرمرنگ که در بیشتر صحنهها، تنها منبع نور موضعی است. کف صحنه با فرشی سرتاسری پوشانده نشده؛ تنها یک قالیچهی باریکِ رنگورورفته گوشهای از صحنه را پوشانده است؛ گویی خانهای است که هیچگاه بهطور کامل «تمام» نشده، همانطور که رابطهی این دو عاشق نیز هرگز به شکل مطمئن و نهاییاش نمیرسد.
چیدمان وسایل، با وجود سادگی، حسی از موقتی بودن را القا میکند؛ انگار هر لحظه ممکن است این زندگی بسته شود، جمع شود و در کارتونها فراموش گردد. این حس ناپایداری، یکی از لایههای بصری مهم نمایش است که در طول اجرا، بیصدا اما پیوسته، بر ذهن تماشاگر کار میکند.
نور و صدا؛ تقویم احساسی نمایش
نورپردازی نمایش، در نگاه اول ساده به نظر میرسد، اما در ریتم و تغییرهای جزئیاش دقتی ملحوظ است که بهخوبی به تم «زمستان در راه است» پاسخ میدهد. مرادی از نورهای سرد و مایل به آبی در لحظههایی استفاده میکند که فاصلهی عاطفی میان دو شخصیت اصلی تشدید میشود؛ در مقابل، در صحنههای آغازین و بازگشتهای کوتاه به خاطرات شیرین، ترکیب نور گرم با لکههای آرام زرد، فضای صحنه را به اندازهی کافی نرم میکند، بدون آنکه به دام سانتیمانتالیسم بیفتد.
هوشمندانهترین لحظههای نور، درست در مرز تغییر فصلهای درونی شخصیتها رخ میدهد؛ جایی که شدت نور نه ناگهان، بلکه بهآرامی کاهش مییابد، تا جایی که صورتها فقط در نیمرخ و با خطوطی مبهم دیده میشوند. این تدریجی بودن، با مضمون نمایش هماهنگ است: زمستانِ هیچ رابطهای یکشبه فرا نمیرسد، بلکه در خاموش شدن آهستهی چراغهای کوچکِ بین آدمهاست که سر برمیآورد.
طراحی صدای نمایش نیز در همین راستا عمل میکند. بهجای استفادهی افراطی از موسیقی، مرادی به سکوت و صدای محیط اعتماد کرده است. صدای دور دست رادیو، کوبیدن در همسایه، زنگ گوشی که گاهی پاسخ داده نمیشود، و گهگاه صدای برف یا باران ملایم، همه در خدمت تقویت تنهایی مدرن شخصیتهاست. موسیقی، اگرچه کمحجم است، اما در موقعیتهای کلیدی ـ روزهای آغاز آشنایی، اولین جدی شدن دعوا، و نزدیک شدن به «زمستان» ـ به نحوی موجز و غیرتحمیلی وارد میشود. تمهای ملایم پیانو یا گیتار، نه برای برانگیختن اشک، بلکه برای همآوا شدن با لحظههای مکث و ناتمامماندن جملهها به کار رفتهاند.
بازیها؛ جدال میان خواستن و توانستن
محمد سپهری در نقش «من» و شمیم معین در نقش «او»، دو ستون اصلی نمایش را شکل میدهند. مرادی آشکارا روی بازیگرفتن از این دو بازیگر کار کرده و رابطهی میانشان در طول اجرا، قابلباور و پویاست.
سپهری با بدنی نسبتاً سنگین و حرکات کنترلشده، مردی را به تصویر میکشد که بیشتر «تحمل» میکند تا «تصمیم» بگیرد. حضوری است که مدام عقب مینشیند؛ شانهاش را عقب میکشد، نگاهش را میدزدد، و دقیقاً در لحظاتی که باید بماند، به بهانهی کار و خستگی، صحنه را ترک میکند. این تعلل جسمی و رفتاری، در هماهنگی کامل با جملهی کلیدی نمایش است: «این کار تو بود که هر روز شانه خالی کنی…». سپهری در بیان دیالوگها از افراط در فریاد پرهیز میکند و خشمش بیشتر در فک قفلشده و مکثهای طولانیاش نمود پیدا میکند؛ رویکردی که با فضای درام رئالیستی نمایش سازگار است.
در مقابل، شمیم معین در نقش «او»، حضوری تپندهتر و عصبیتر دارد. او با ریتم تند گفتار، قدمهای مضطرب و دستهایی که دائماً در حال مرتب کردن اشیا، لباس یا موهایش است، تصویری از زنی میسازد که میان میل به حفظ رابطه و ترس از تلف شدن عمرش گرفتار شده است. او بیشترین بار عاطفی نمایش را به دوش میکشد؛ و در صحنهای که میگوید: «بیا قبل از اینکه زمستونِ زندگیمون شروع بشه، همدیگه رو داشته باشیم»، موفق میشود از این جملهی بالقوه کلیشهای، اعترافی صادقانه بسازد؛ اعترافی که نه از موضع ضعف، بلکه از موضع آگاهی نسبت به شکنندگی زمان است.
با این حال، گاهی در نیمهی نخست نمایش، بازی معین اندکی بیش از اندازه بیرونی میشود و خطر افتادن به دام اغراق احساسی را نزدیک میکند. در لحظاتی که متن خود به حد کافی ملتهب است، کاستن از شدت بازی میتوانست عمق بیشتری ایجاد کند. سپهری نیز در چند صحنهی پر تنش، بیش از حد آرام باقی میماند و تضاد لازم برای انفجار عاطفی نهایی را کمی تضعیف میکند. با وجود این، chemistry کلی این دو بازیگر، و روند تدریجی تبدیل عاشقانهای ساده به رابطهای پیچیده و فرسوده، برای تماشاگر قابل لمس و همراهشدنی است.
درامِ «زمستان»؛ فراتر از عشق و جدایی
در سطح روایی، «من، او، آن» داستان دو عاشق است که پستی و بلندیهای زندگی مشترک ـ یا زیست مشترکِ نیمهتمام ـ را طی میکنند تا به زمستان برسند؛ اما آنچه اجرا را مهمتر میکند، سؤالات انسانی و جهانشمولی است که زیر پوست این روایت جریان دارد.
نمایش، بیآنکه وارد کلیشههای مرسوم تقابل «خوب/بد» شود، به مسئلهی مسئولیت در رابطه میپردازد: تا کجا میتوان فرار از تصمیمگیری را با عنوان «فکر کردن به آینده» توجیه کرد؟ مرادی بهخوبی نشان میدهد که تنها «خیانت» به معنای متعارفش نیست که رابطه را به زمستان میکشاند؛ گاهی عادت، سکوت، عقبنشینیهای کوچک روزمره و تکرارِ «بگذار بعداً دربارهاش حرف بزنیم» کافی است تا عشق، پیش چشم دو نفر، آرامآرام یخ ببندد.
در لایهای دیگر، نمایش به تنهایی مدرن میپردازد؛ تنهاییای که لزوماً در نبود دیگری رخ نمیدهد، بلکه در کنار کسی که هست اما حاضر نیست، تجربه میشود. «من» و «او» تقریباً همیشه در یک خانهاند، اما بهندرت در یک جهان عاطفی. همین فاصلهی نامرئی، «آن» را میسازد؛ «آن»ی که در عنوان نمایش نیز حضور دارد و بهدرستی مبهم گذاشته شده است. «آن» میتواند گذشتهای ناتمام، رؤیایی سرکوبشده، شغلی ازدسترفته یا حتی تصویری ایدهآل از خودِ آدمها باشد که اجازه نمیدهد به شکل واقعی و ناقص، در کنار دیگری زندگی کنند.
طمع نیز در نمایش حضور دارد، اما نه به شکل آشکار مالی؛ طمع برای «همهچیز را داشتن» ـ هم امنیت و هم آزادی، هم بیتعهدی و هم عشقِ کاملِ همیشگی ـ به آهستگی در رفتار شخصیتها رخنه کرده است. نمایش میپرسد: آیا میتوان همواره دیر کرد، مدام شانه خالی کرد و در عین حال انتظار داشت که دیگری بماند و منتظر بماند؟
نتیجهگیری؛ زمستانی که باید جدی گرفت
«من، او، آن» اثری است که بیش از آنکه در پی شگفتزده کردن تماشاگر با پیچشهای داستانی باشد، بر کندوکاو در جزئیات روابط انسانی تمرکز میکند. قوت اصلی نمایش در پیوند دقیق میان طراحی صحنه، نور، صدا و بازیها با مضمون مرکزی است: زمستانی که اگرچه نامرئی آغاز میشود، اما نشانههایش، اگر با دقت نگاه کنیم، از همان روزهای اول در گوشهی خانه، در لحنها، در تأخیرها و در گفتن و نگفتنها قابل تشخیص است.
مهتاب مرادی در مقام نویسنده و کارگردان، نمایشی ساخته است که هم از نظر فنی در چارچوب امکانات تماشاخانه طهران منسجم و سنجیده عمل میکند، و هم از نظر مضمونی تماشاگر را به تأملی شخصی دعوت میکند: در روابط خود تا چه اندازه حضور واقعی داریم و تا چه حد فقط «هستیم» اما «نیستیم»؟
اگرچه در برخی لحظهها، ریتم اجرا میتوانست فشردهتر و برخی اوجهای عاطفی حسابشدهتر باشد، «من، او، آن» در مجموع درامی شرافتمند و تأثیرگذار است؛ نمایشی که پس از خاموش شدن چراغها، تماشاگر را رها نمیکند و شاید او را وادارد تا پیش از آغاز زمستانهای بعدی زندگیاش، یکبار دیگر به «من»، «او» و «آن»های ناتمام خود فکر کند.