ava
ورود و پخش

«حوالی»؛ شاید آن تماشاگر، تو باشی (مکث) تویی که خیره به این تصویری...

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی 

1405/04/02

شاید آن تماشاگر، تو باشی…

«حوالی» تازه‌ترین تجربه‌ی مهیار دستمزدی در مجموعه تئاتر لبخند – سالن ۲، از همان لحظه‌ی ورود تماشاگر به فضا روشن می‌کند که با یک «نمایش» به معنای متعارفِ کلمه روبه‌رو نیستیم. عنوانِ اثر و غیبتِ آگاهانه‌ی بازیگر، هم‌دست می‌شوند تا مخاطب را از محدوده‌ی راحتِ داستان‌گویی کلاسیک بیرون بکشند و به سمت ناحیه‌ای خاکستری هدایت کنند؛ ناحیه‌ای که در آن، نگاه کردن خود بدل به عملِ اصلی اجرا می‌شود.

صحنه: اتاقی که منتظرِ حضور کسی است

سالن ۲ مجموعه لبخند، با ظرفیت محدود و ساختار نزدیک به «بُلَک‌باکس»، در «حوالی» به سود تمرکز و سکوت کار می‌کند. دستمزدی با آگاهی از امکانات محدود اما صمیمیِ این فضا، صحنه‌ای طراحی کرده که در عین سادگی، به نحو نگران‌کننده‌ای «آشنا» است: یک فضای نیمه‌خانگی، نیمه‌متروک؛ شاید چیزی شبیه اتاقی که مدت‌هاست کسی در آن زندگی نکرده اما هنوز ردِ حضور آدم‌ها از آن پاک نشده است.

میز کوچک چوبی با سطحی خط‌افتاده در مرکز، یک صندلی فلزی که کمی کج و نامطمئن است، چراغ رومیزی زردرنگ با شِید چرمی ترک‌خورده، و در دوردست، نزدیک به دیوار انتهایی، پنجره‌ای کاذب با شیشه‌ی مات که از پشت آن گاهی نوری سرد و آبی ‌فرو می‌ریزد. روی میز، اشیایی چیده شده که نه کاملاً پراکنده‌اند و نه آن‌قدر مرتب که بتوان آن‌ها را «با دقت سرِ جای خود» دانست: یک لیوان نیمه‌پر، یک دفترچه‌ی خط‌دار با چند کاغذ بیرون‌زده، یک کلید تنها، و گوشی تلفنِ قدیمی بی‌سیم که پایه دارد اما خودِ گوشی روی پایه نیست.

این چینشِ دقیق اما ظاهراً رها، به صحنه کیفیتی «تعلیق‌شده» می‌دهد. انگار تازه کسی از جا برخاسته و قرار بوده برگردد، اما این بازگشت آن‌قدر به تأخیر افتاده که فضا، به‌جای انتظارِ شخص، به انتظارِ نگاهِ ما نشسته است. غیبتِ بازیگر، در این صحنه، نه یک کمبود، بلکه تمهیدِ مرکزیِ کارگردان است: آن‌چه به چشم نمی‌آید، سنگین‌تر از آن چیزی است که حاضر است.

نور و صدا: از حاشیه به مرکزِ معنا

نورپردازی در «حوالی» هوشمندانه و خویشتن‌دار است. از همان آغاز، سالن در نیمه‌تاریکی فرو می‌رود؛ تنها منبع نوری که چشم را جلب می‌کند، همان چراغ رومیزی است که با طیف زرد و گرمش، مرکزِ صحنه را چون جزیره‌ای کوچک از گرما در میان دریای سایه‌ها روشن نگه می‌دارد. اما این ثبات، دوام چندانی ندارد. به تدریج، شدت نورِ چراغ کم و زیاد می‌شود؛ گاهی سست و مردد، گویی جریان برق مشکل دارد، و گاهی برای چند ثانیه کاملاً خاموش می‌شود تا نورِ سردِ پنجره به‌طور موقت فرمان صحنه را به دست بگیرد.

این جابه‌جایی‌های ظریف بین دو منبع نور – یکی گرم، زمینی و صمیمی؛ دیگری سرد، دور و تقریبا بی‌رحم – عملاً جای بازیگر را در ساختار دراماتیک اجرا پر می‌کند. هر تغییر نور، همچون تغییر لحن یا تغییرِ حالِ شخصیت نادیده‌ای است که حضورش در فضا حس می‌شود. نورپرداز (بر اساس سبک کارِ دستمزدی می‌توان حدس زد خودِ او نیز نقشی جدی در طراحی نور داشته) نه به دنبال زیباییِ صِرف است و نه جلوه‌هایی چشم‌گیر؛ او با کم و زیاد کردن شدت و زاویه، چیزی شبیه «تنفس» برای صحنه خلق می‌کند.

در حوزه‌ی صدا، «حوالی» بیش از هر چیز به سکوت تکیه دارد؛ سکوتی که به‌تدریج، از پسِ خود، لایه‌های مختلفی از صداهای ظاهراً بی‌اهمیت را بیرون می‌کشد. در ابتدا، ما صرفاً «هیچ» می‌شنویم؛ اما این هیچ، آرام‌آرام پر می‌شود: صدای دور موتور کولر یا تهویه، وزش باد پشت پنجره، گاه‌گاهی بوق کشداری از خیابان بیرون، صدای عبورِ مبهمِ آسانسورِ ساختمانی غریبه، و خیلی به‌ندرت، زنگ کوتاه تلفنی که انگار تا پایان نیمه‌کاره رها می‌شود. این طراحی صوتی، با کنترل دقیقِ حجم و زمان‌بندی، به تدریج گوش تماشاگر را تربیت می‌کند تا به کوچک‌ترین اختلال واکنش نشان دهد؛ همان‌طور که در درام کلاسیک، تماشاگر به کوچک‌ترین نگاه یا مکثِ بازیگر حساس می‌شود.

اوج این طراحی، در لحظاتی‌ است که صداهای داخلی سالن – سرفه‌ی تماشاگر، جابه‌جا شدن روی صندلی، افتادن کیف یا خش‌خش لباس – ناگهان بیش از حد معمول برجسته به نظر می‌رسند. این‌جا است که تماشاگر می‌فهمد: در غیاب بازیگر روی صحنه، او خود ناخواسته بخشی از صحنه شده است.

درامِ بدون بازیگر: روایتی از تنهایی و نگاه

«حوالی» درام است، اما نه درام مبتنی بر دیالوگ و کنش ظاهری؛ بلکه درامی‌ست که حول محور «نگاه کردن» شکل می‌گیرد. دستمزدی از ابزارهای کلاسیکِ روایت – چون طرح داستانی پرگره، شخصیت‌پردازی صریح یا دیالوگ – فاصله می‌گیرد و با جسارت، مرکز ثقل اثر را به میدان ادراکِ تماشاگر منتقل می‌کند.

موضوع اصلی نمایش، اگر بتوان چنین خلاصه‌اش کرد، تنهاییِ مدرن و ناتمام‌بودنِ ارتباط‌هاست. اتاقِ صحنه، یادآور زندگی‌ای است که در نیمه‌راه متوقف شده: لیوانی که تا نیمه پر مانده؛ دفترچه‌ای که صفحات آخرش نانوشته است؛ گوشیِ گم‌شده‌ای که معلوم نیست هرگز به زنگِ تلفن پاسخ خواهد داد یا نه. هیچ شخصیتی وارد صحنه نمی‌شود، اما ردِ حضور انسان – با تمام ناتمام‌بودگی‌اش – همه‌جا دیده می‌شود.

این غیبت آگاهانه، مخاطب را وادار می‌کند تا جای خالی را با تجربه و حافظه‌ی خود پر کند. آن‌که این‌جا زندگی می‌کرده که بوده؟ چرا رفته؟ آیا بازخواهد گشت؟ نمایش پاسخی نمی‌دهد؛ تنها، با هر تغییر نور و صدا، این پرسش‌ها را در ذهن ما برجسته‌تر می‌کند. تماشاگر ناگهان خود را درحال بازنویسی روایت می‌بیند: برای برخی، این اتاق شاید یادآور خانه‌ی کودکی باشد؛ برای برخی دیگر، محل کارِ متروکی که ناگهان رها شده؛ برای دیگری، اتاق بیماری که به‌طور ناگهانی خالی مانده است.

بدین ترتیب «حوالی» به مفاهیمی چون فقدان، ندامت و مسئولیت نادیده‌گرفته‌شده نزدیک می‌شود؛ بدون آن‌که از زبانِ خطابه و شعار بهره بگیرد. ارزش‌های انسانی در این‌جا نه به‌صورت مستقیم بیان می‌شوند و نه در قالب شخصیت‌هایی که آن‌ها را «نمایندگی» کنند؛ بلکه در خودِ تجربه‌ی تماشای فقدان، در مواجهه با اتاقی که بی‌صاحب مانده، متجلی می‌شوند. نمایش، تماشاگر را ناچار می‌کند بپرسد: در زندگی من، کدام روابط، کدام قول‌ها و کدام فرصت‌ها، به سرنوشتِ این اتاق دچار شده‌اند؟

نقطه‌ضعف‌ها: ظرافتی که گاهی تا مرز گنگی می‌رسد

با همه‌ی جسارت و انسجام فرمی، «حوالی» از خطرِ بزرگِ چنین تجربه‌هایی نیز مصون نمانده است: خطرِ فاصله گرفتن بیش از اندازه از مخاطب. در بخش‌هایی از اجرا – به‌ویژه در میانه‌ی نمایش، جایی که ریتم تغییرات نور و صدا چندان تنوّعی ندارد – شماری از تماشاگران آشکارا دچار خستگی و حواس‌پرتی می‌شوند. این‌جا، فقدان هرگونه «رخداد» قابل‌تشخیص روی صحنه، که در ابتدا انتخابی خلاقانه و تأمل‌برانگیز بود، برای برخی بدل به نوعی تعلیق بی‌سرانجام می‌شود.

به بیان دیگر، دستمزدی آن‌قدر بر مینیمالیسم و حذف تکیه کرده که گاه، مرز بین «تأمل» و «رهاشدگی» مخدوش می‌شود. شاید وجود یک محور روایی اندک‌پررنگ‌تر – حتی در حد یک تغییر روشن‌تر در وضعیت اتاق، یا نشانه‌ای از یک تصمیمِ گرفته‌شده یا نگرفته – می‌توانست پلی محکم‌تر میان جهانِ ذهنی کارگردان و صندلی‌های ردیف آخر سالن ایجاد کند.

جمع‌بندی: نمایشِ تماشا شدن

با وجود این لغزش‌های مقطعی، «حوالی» اثری است که ارزش جدی‌گرفتن دارد؛ به‌ویژه در صحنه‌ی امروزِ تئاتر ما که سرشار از شتاب، شوخی‌های آسان و پرگویی‌های بی‌حاصل است. مهیار دستمزدی جسورانه تصمیم گرفته نه تنها از بازیگر، که از بسیاری از عادت‌های جاافتاده‌ی تماشاگر نیز فاصله بگیرد. او به جای این‌که برای ما داستانی تعریف کند، فضایی می‌سازد که در آن، خودْ ناگهان بدل به بخشی از داستان می‌شویم.

در پایانِ نمایش، زمانی که چراغِ رومیزی برای آخرین بار خاموش می‌شود و تنها نورِ کم‌جانِ خروجیِ اضطراری سالن باقی می‌ماند، حسی از ناتمامیِ اندوهگین در فضا می‌ماند؛ شبیه لحظه‌ای که از مقابل پنجره‌ای رد می‌شویم و برای چند ثانیه به اتاق روشنِ آپارتمانی غریبه نگاه می‌کنیم، بی‌آن‌که هرگز بدانیم زندگانی درون آن اتاق چه سرنوشتی خواهد یافت.

«حوالی» به تماشاگرش می‌گوید: شاید آن تماشاگر، تو باشی؛ تویی که خیره به این تصویری. تصویری از اتاقی خالی، از زندگی‌ای نیمه‌کاره، و از مسئولیتی انسانی در برابر آن‌چه رها کرده‌ای و دیگر به سراغش برنگشته‌ای. این‌که با این دعوت چه می‌کنی، دیگر نه کارِ نمایش که کارِ خودِ توست؛ اما سالن را بدونِ فکر کردن به آن ترک نخواهی کرد.

ویدیو ها و عکس ها
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

نمایش متفاوت که نیاز است بروی. تامل درباره تفاوت: اجراگر تماشاگر صحنه تاریخ زندگی مسئولیت و دیگر مفاهیم این حوالی زندگی