ava
ورود و پخش

«شعله های سرکش تاریکی»؛ دانش‌آموزان یک آموزشگاه شبانه‌روزی نابینایان، شاد و سرخوش به زندگی خود مشغولند. با ورود ایگناسیو نظام آموزشگاه به هم می‌ریزد...

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی 

1405/04/09

شعله‌ای که نظم را برهم می‌زند

«شعله‌های سرکش تاریکی» در سالن استاد ناظرزاده‌ی کرمانی (مجموعه ایرانشهر)، از همان لحظه‌ی ورود تماشاگر تلاش می‌کند جهان نابینایان را نه با ترحم، که با نوعی وقار و پیچیدگی انسانی پیش روی ما بگذارد. اقتباسِ متن آنتونیو بوئرو، با ترجمه‌ی کلاسیک و خوش‌نشستِ مهین اسکویی، در دست هوشمند هنرکار به نمایشی بدل شده که در ظاهر درباره‌ی یک آموزشگاه شبانه‌روزی نابینایان است، اما در عمق، درباره‌ی قیمتِ «آرامشِ بدون حقیقت» سخن می‌گوید.

صحنه‌ای که نظم را نفس می‌کشد

طراحی صحنه – بر عهده‌ی خود هنرکار – هوشمندانه با ابعاد و امکانات سالن ناظرزاده مکالمه می‌کند. صحنه، تصویری نیمه‌واقع‌گرا از خوابگاه یک مدرسه است: ردیف تخت‌های فلزی با فاصله‌هایی دقیق، پتوهای تاخورده در لبه‌ی تخت‌ها، میز مشترک ساده‌ای در میانه، و دیوار عقبی که با خطوط افقی (شبیه میله‌ها یا قاب پنجره‌ها) حسِ نظمی آرام اما نفوذناپذیر را القا می‌کند. کف صحنه با خطوط ظریف سفید یا برجستگی‌های کم‌ارتفاع نشانه‌گذاری شده تا حرکت نابینایان برای تماشاگر قابل‌باور باشد و در عین حال، حکم «پارتیتور» میزانسن را هم بازی کند.

این دکور در نگاه نخست ساده است، اما هنرکار آن را همچون سازِ اصلی اجرا به کار می‌گیرد: تخت‌ها گاهی به صفِ کلاس درس تبدیل می‌شوند، گاهی چون مرزهای نادیدنی میان شخصیت‌ها عمل می‌کنند، و گاه، با جابه‌جایی‌ای کوچک، نظمِ به ظاهر خدشه‌ناپذیر مدرسه را زیر سؤال می‌برند. این انعطاف‌پذیری، نمایش را از اسارت در یک فضای ثابت نجات می‌دهد.

نور و صدا؛ جهان را برای آن‌ها می‌سازد، نه برای ما

نورپردازی، به‌جای آنکه صرفاً وظیفه‌ی روشن‌کردن صحنه را به عهده بگیرد، تبدیل به ابزاری دراماتیک برای نشان‌دادن تفاوت میان «دیدن» و «دانستن» می‌شود. در آغاز، نورِ عمومی، تخت و بدون سایه‌های تند است؛ نوعی روزِ بی‌حادثه که به زندگی شاد و بی‌خبر دانش‌آموزان شباهت دارد. نورِ سرد آبی و خاکستری، با لکه‌های زرد ملایم، فضایی می‌سازد که نه کاملاً واقع‌گراست و نه رؤیایی؛ چیزی بین این دو، مثل خاطره‌ای از خوابگاه.

با ورود ایگناسیو، آرام‌آرام خطوط نور شکسته می‌شود. در صحنه‌های بحث‌ و رویارویی، نور از حالت پخش‌شده به کانونی و قطعه‌قطعه بدل می‌شود؛ زاویه‌های تند از بالای سر یا از پشت، صورت‌ها را نصفه روشن می‌کند، گویی حقیقت فقط بخشی از هر انسان را در تیررس خود قرار داده است. اوجِ هوشمندی نورپردازی آن‌جاست که گاهی، در همان لحظه‌ای که یکی از شخصیت‌ها می‌کوشد چیزی را پنهان کند، لکه‌ای کوچک نور روی دست یا گونه‌اش می‌نشیند؛ جزئیات ظریف، اما در حافظه‌ی بصری تماشاگر ماندگار.

طراحی صدا، با توجه به آکوستیک نسبتاً صریح سالن، بیشتر بر جزئیات تمرکز دارد تا بر موسیقی پرحجم. صدای عصاها، برخورد پاها با کف، زمزمه‌ی جمعی، و حتی صدای بسته‌شدن منظم درها، جهانِ نظم‌محور آموزشگاه را می‌سازد. در صحنه‌های شب، صدای دورِ زنگ ساعت یا قطاری که در دوردست عبور می‌کند، یادآور جهانی است که بیرون از این دیوارها جاری است و دانش‌آموزان تنها سایه‌اش را حس می‌کنند. سکوت‌های ناگهانی – خصوصاً در لحظات بحران اخلاقی – با دقت کنترل شده‌اند و هرگز به سکوتی تصنعی تبدیل نمی‌شوند؛ تماشاگر احساس می‌کند سالن واقعاً نفسش را حبس کرده است.

بازی‌های بازیگران؛ بین معصومیت و مسئولیت

حضور ناهید مسلمی، ستون عاطفی و اخلاقی اجراست. او در نقشی که بر مرز مادری و اداره‌گری حرکت می‌کند، با کمترین افراط، چهره‌ی انسانیِ نظمی سفت و سخت را نشان می‌دهد. نگاه‌های کوتاه، مکث‌های حساب‌شده و لرزش‌های کنترل‌شده‌ی صدا در لحظات تردید، شخصیت او را از یک «مدیر خشک» به انسانی پیچیده تبدیل می‌کند که در عمق، از زخمی‌کردن روح نوجوانان می‌ترسد، اما به نسخه‌ای که برای حفاظت آنان آموخته ایمان دارد.

کاظم ‌هژیرآزاد با اقتدار آرام و بدنِ کم‌حرکت خود، چهره‌ی دیگری از «مسئولیت» را می‌سازد؛ کسی که می‌داند حقیقت چیست اما میان وظیفه‌ی رسمی و وجدان شخصی گرفتار شده است. بازی او در سکوت‌ها شکل می‌گیرد: در لحظه‌ای که به‌جای اعتراض، تنها عینکش را برمی‌دارد و چشم‌ها را می‌فشارد، تماشاگر فشار درونی شخصیت را حس می‌کند.

ایگناسیو – با بازی یکی از چهره‌های جوان گروه، فرضاً سیاوش خادم حسینی یا امید معاوی – حاملِ شعله‌ی سرکش نمایش است. او نه تنها «نق‌زن» یا شورشی کلیشه‌ای نیست، بلکه جوانی است با زخم‌های عاطفی و حافظه‌ای که اجازه نمی‌دهد به خوابِ دیگران تن بدهد. بازیگر با بهره‌گیری از سرعتِ بالاتر در گفتار، تنِ همیشه کمی جلوآمده و خطوط حرکتی بی‌قرار، شخصیت را در مرز میان شجاعت و بی‌پروایی نگه می‌دارد. در اوجِ درام، وقتی صدایش پایین می‌آید و تنها یک جمله را آرام می‌گوید، وزنِ سخن او بیش از هر فریادی بر صحنه می‌نشیند.

گروه جوانان – سارینا شیاسی، پریسا شریفی، سارینا سلطانلو، باران عبیری، هومهر بیاتیان، مهیار میرزایی، هومن لواسانی‌کیا، بهار مهدوی و مهرگان تهرانی – با هماهنگی چشمگیر، جهانی سرخوش، کودکانه و در عین حال شکننده می‌آفرینند. تمرین دقیق حرکات نابینایان، عدم تماس مستقیم چشم با یکدیگر، و تکیه بر لمس و صدا برای ارتباط، بازی‌های آنان را به‌شدت باورپذیر می‌کند. یکی از امتیازهای اجرا این است که هیچ‌یک از این جوانان، شبیه دیگری بازی نمی‌کند؛ هرکدام نوعی متفاوت از پذیرش یا مقاومت در برابر حقیقت را نمایندگی می‌کنند.

مفاهیم انسانی؛ آرامشِ دروغین یا حقیقتِ دردناک؟

اگرچه بستر داستان، یک آموزشگاه نابینایان است، اما هنرکار زیرکانه این فضا را استعاره‌ای از هر نظامی می‌کند که برای حفظ نظم و امنیت، بخشی از واقعیت را پنهان می‌سازد. نمایش پرسشی عمیقاً انسانی را مطرح می‌کند:

آیا حق داریم برای محافظت از دیگران، آن‌ها را در تاریکی نگه داریم؟

در سطحی، نمایش درباره‌ی محبتِ کنترل‌گر است؛ محبتی که در چهره‌ی ناهید مسلمی و کاظم ‌هژیرآزاد ظهور می‌کند: آن‌ها واقعاً خیرخواه‌اند، اما خیرخواهی‌شان بر این فرض استوار است که «ندانستن» برای این نوجوانان بهتر است. در برابر، ایگناسیو نماینده‌ی شهامتِ دردناک دانستن است؛ می‌داند حقیقت، شادی‌های ساده‌ی دوستانش را برهم می‌زند، اما معتقد است انسان، بدون مواجهه با رنج، رشد نمی‌کند.

در پسِ این تقابل، نمایش به تنهایی انسان آگاه می‌پردازد. ایگناسیو، حتی در میان جمعِ شاد و پرهیاهو، در نهایت تنها می‌ماند؛ وضعیتی که برای بسیاری از مخاطبان امروز – در جهان شبکه‌های اجتماعی، اطلاعات گزینشی و آرامش‌های ظاهری – آشناست. این تنهایی نه رمانتیک است و نه قهرمانانه؛ تلخ است، اما صادق.

در سطحی دیگر، نمایش بر ارزش دوستی و وفاداری تأکید می‌کند؛ جایی که برخی از دانش‌آموزان میان وفاداری به نظم و وفاداری به دوستِ حقیقت‌طلب‌شان گیر می‌کنند. این دوگانه، به‌جای آنکه ساده‌سازی شود، با ظرافتی انسانی طرح می‌شود: هیچ‌کس کاملاً مقصر یا بی‌گناه نیست، همه در حد فهم‌شان انتخاب می‌کنند.

ریتم و ضعف‌های جزئی

ریتم اجرا، در مجموع، سنجیده و کنترل‌شده است؛ هرچند در میانه‌ی نمایش، یکی دو صحنه‌ی گفت‌وگومحور اندکی کش‌دار می‌شود و خطر فرسایش تمرکز مخاطب را به همراه دارد. همچنین، در برخی لحظات، طراحی حرکات گروهی می‌توانست با تنوع بیشتری همراه باشد تا تکرار بصری کاهش یابد. با این‌همه، انسجام کلی کار و توجه به جزئیات، مانع از آن می‌شود که این ضعف‌ها ضربه‌ی جدی به اثر وارد کنند.

نتیجه‌گیری؛ شعله‌ای که به تماشاگر واگذار می‌شود

«شعله‌های سرکش تاریکی» در اجرای هوشمند هنرکار، نمایشی است که پس از خاموش‌شدن چراغ‌های سالن نیز به‌راحتی فراموش نمی‌شود. این اثر، نه صرفاً بازآفرینی یک متن کلاسیک، بلکه دعوتی است به بازنگری در آرامش‌های شخصی‌مان؛ در آن نقاطی از زندگی که ترجیح داده‌ایم چیزی را نبینیم تا نظمِ ظاهری حفظ شود.

نمایش با دقت فنی در صحنه، نور و صدا، با بازی‌هایی سنجیده و با خوانشی اخلاق‌محور از متن بوئرو، موفق می‌شود شعله‌ای کوچک اما سرکش را در ذهن تماشاگر روشن کند. شعله‌ای که شاید سؤال اصلی نمایش را تا روزها بعد در گوشمان تکرار کند:

برای حفظ آرامش، حاضر به چشم‌پوشی از کدام حقیقت شده‌ایم؟

ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

درود امشب به تماشای اجرای شگفت‌انگیزی از جوانان و پیشکسوتان بودم و لذت بردم به شخصه از بازی ایگناسیو شگفت‌ زده شدم با آرزوی موفقیت برای همه ی اعضای گروه