ava
ورود و پخش

«منو یادت میاد؟»؛ بعضی وقت‌ها تو زندگی با آدم‌هایی مواجه میشی که حتی اگه بخوای هم نمی‌تونی فراموششون کنی…

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی 

1405/04/10

خاطره‌ای که فراموش نمی‌شود

«منو یادت میاد؟» در همان دقایق نخست نشان می‌دهد با نمایشی طرفیم که دل‌مشغولی اصلی‌اش نه حادثه‌سازی‌های دم‌دستی، که کاوش در لایه‌های عمیق حافظه و رابطه‌ی انسانی است؛ روایتی درام از مواجهه آدم با گذشته‌ای که، همان‌طور که خلاصه نمایش می‌گوید، حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند فراموشش کند.

صحنه‌ای کوچک، جهانی بزرگ

سالن دو مجموعه لبخند، با ظرفیت محدود و فاصله‌ی کم میان تماشاگر و صحنه، فضای مناسبی برای درامی فراهم می‌کند که بر شانه‌های بازیگر و ریزترین تغییرات رفتاری او استوار است. مرادی‌پور از این نزدیکی حداکثر بهره را می‌گیرد. دکور در نگاه نخست ساده است: یک اتاق بی‌زمان، چیزی میان نشیمن یک خانه قدیمی و اتاق انتظار یک ایستگاه متروک. مبل فرسوده‌ای در مرکز، یک میز کوچک با آباژوری سراسیمه، چند قاب عکس کج و معوج بر دیوار که تصویرشان هرگز در وضوح کامل دیده نمی‌شود. این ابهام بصری، به شکلی هوشمندانه، با مضمون نمایش هم‌نشین است؛ گذشته هیچ‌گاه کاملاً روشن نیست، همیشه بخش‌هایی از آن در سایه می‌ماند.

طراحی نور، نقطه‌ی قوت اجراست. به جای روشنایی یکنواخت مرسوم، نورپردازی بر اساس وضعیت روانی شخصیت تغییر می‌کند. در لحظات بازگشت به خاطره، شدت نور عمداً کاهش می‌یابد و رنگ آن اندکی به سوی کهربایی و سبز کدر متمایل می‌شود؛ گویی تماشاگر در حال قدم گذاشتن به درون صندوقچه‌ای پر از اشیای قدیمی است. در بزنگاه‌های عاطفی، از کات‌های تند نوری خبری نیست؛ ترجیح طراح، عبور نرم از وضعیت به وضعیت است، تا مخاطب مجال درک و نفس کشیدن داشته باشد. تنها در یک صحنه اوج – جایی که شخصیت اصلی با جمله‌ای کوتاه و بی‌رحمانه درمی‌یابد آن‌چه برای او «همه‌چیز» بوده، برای دیگری تنها «یک فصل» بوده است – نور بالای سر او به‌طور ناگهانی قطع و از زاویه‌ای جانبی جایگزین می‌شود؛ تأکیدی بصری بر این فروپاشی درونی.

صداهایی که از دور می‌آیند

طراحی صدا در «منو یادت میاد؟» به دنبال اغراق و تحمیل احساس نیست. موسیقی، کم‌حجم و حداقلی است؛ اغلب قطعاتی پیانویی با ریتم کند که بیشتر نقش تکیه‌گاه احساسی دارند تا راهبری عاطفی. آن‌چه طراحی صدا را متمایز می‌کند، حضور هوشمندانه‌ی صداهای محیطی است: زنگ تلفنی که همیشه یک زنگ دیرتر برداشته می‌شود، صدای عبور قطار دوردست، تیک‌تاک ساعتی که ناگهان در میانه اجرا قطع می‌شود و سکوتی نامطمئن جا می‌گیرد. این جزئیات صوتی، به شکلی نامحسوس، جهان نمایش را از یک اتاق بسته فراتر می‌برند و یادآور می‌شوند که زندگی بیرون از این خاطره نیز در جریان است؛ تضادی میان فردی که در گذشته گیر افتاده و جهانی که بی‌اعتنا به او ادامه می‌دهد.

در صحنه‌ای کلیدی، شخصیت اصلی – با بازی مرتضی درویش‌زاده – میان دو مونولوگ بلند، برای لحظه‌ای مکث می‌کند و تنها صدای نفس کشیدنش، در سکوتی تقریباً مطلق، شنیده می‌شود. این انتخاب جسورانه است؛ سکوتی که به‌راحتی می‌توانست لغزش یا حفره‌ای در ریتم اجرا باشد، بدل می‌شود به یکی از پرمعناترین لحظات شب. تماشاگر به ناگاه متوجه حضور فیزیکی «آدم» می‌شود، نه صرفاً «شخصیت»؛ انسانی که زیر فشار یادآوری، تقلا می‌کند دم و بازدمش را تنظیم کند.

بازیگری؛ بدنِ خاطره

درویش‌زاده در این اجرا با نقشی مواجه است که بیش از آن‌که بر دیالوگ تکیه کند، بر جزئیات رفتاری، نگاه و مکث‌های حساب‌شده استوار است. او از ابتدای اجرا، بدنش را مانند فردی نشان می‌دهد که انگار مدام در حال حمل وزنی نامرئی است؛ شانه‌ها کمی خمیده، قدم‌ها در اندازه‌ای نیمه‌محسوب، و دست‌هایی که به‌ندرت در وضعیت استراحت کامل‌اند. این فیزیک، در کنار صدایی که به مرور در طول اجرا خسته‌تر و خش‌دارتر می‌شود، تصویر مردی را می‌سازد که سال‌هاست بارِ یادآوری را به دوش می‌کشد.

قدرت بازی او در لحظات کوتاهِ سکوت و قطع دیالوگ آشکارتر است. نگاه‌هایی که عمداً از تماشاگران فرار می‌کند و روی نقطه‌ای نامعلوم در افق سالن می‌نشیند، نشان می‌دهد مرادی‌پور و درویش‌زاده به خوبی درک کرده‌اند که خاطره، همیشه رو به عقب نگاه نمی‌کند؛ گاهی چنان دور است که شبیه آینده‌ای ناممکن می‌شود. تنها ضعف بازی در بخش‌هایی از پرده‌ی دوم دیده می‌شود، جایی که شدت عاطفی مونولوگ‌ها کمی به سمت ترحم‌طلبی پیش می‌رود و خطر احساسات‌گرایی بیش از حد رخنه می‌کند. با این حال، کارگردان با تنظیم مجدد ریتم و بازگرداندن بازی به سطوح پایین‌تر هیجان، از لغزش نمایش به وادی ملودرام جلوگیری می‌کند.

مضمون؛ اخلاقِ حافظه

«منو یادت میاد؟» در سطح روایی، داستان مواجهه فردی با معشوق/دوست/همراهی است که روزی در زندگی‌اش نقشی تعیین‌کننده داشته و اکنون، پس از سال‌ها، بازگشته یا تنها در ذهن او بازآفرینی می‌شود. اما نمایش فراتر از یک قصه عاشقانه یا نوستالژیک، پرسشی اخلاقی طرح می‌کند: مسئولیت ما در برابر آدم‌هایی که در زندگی‌مان فراموش‌نشدنی شده‌اند چیست؟

متن مرادی‌پور، با پرهیز از شعار و داوری یک‌سویه، به مناطقی جهان‌شمول قدم می‌گذارد؛ به تنهایی مدرن، به ترس از فراموش شدن، و به وسوسه طمعِ داشتنِ «همه‌چیز» از دیگری. شخصیت اصلی در لحظاتی صادقانه اعتراف می‌کند که بخش بزرگی از رنجی که امروز می‌کشد، نه فقط از ترک شدن، که از میل سیری‌ناپذیر خودش به در اختیار داشتن کامل دیگری بوده است. این اعتراف، نمایش را به سطحی بالاتر از روایت قربانی/ظالم می‌برد و از مخاطب می‌خواهد نقش خود را در روابط به یاد بیاورد: چند بار ما از دیگری، چیزی بیش از آن‌چه می‌توانسته بدهد، خواسته‌ایم؟

در برابر این بعد تاریک، نمایش روی ارزش‌هایی مانند فداکاری کوچک و روزمره، گوش دادن، و شجاعتِ گفتن «من آماده رها کردن نیستم» دست می‌گذارد. لحظه‌ای که عنوان نمایش در دیالوگ تکرار می‌شود – «منو یادت میاد؟» – نه به عنوان التماس، بلکه به شکل سوالی ساده و انسانی ادا می‌شود؛ سوالی که مخاطب را مجبور می‌کند به روابط خودش فکر کند: چه کسانی هستند که اگر امروز سر راه‌مان سبز شوند و این جمله را بگویند، جواب‌مان را از پیش می‌دانیم؟

نتیجه‌گیری؛ نمایشی برای کسانی که هنوز فراموش نکرده‌اند

«منو یادت میاد؟» از نظر فنی، با وجود محدودیت‌های طبیعی سالن دو مجموعه لبخند، اجرایی منسجم و حساب‌شده ارائه می‌دهد؛ نور، صدا و دکور همگی در خدمت تم اصلی اثر، یعنی اخلاق و عاطفه‌ی حافظه، قرار گرفته‌اند. بازی مرتضی درویش‌زاده ستون فقرات اجراست و هرجا متن خطر لغزش به کلیشه عاطفی دارد، حضور او با جزئیات رفتاری دقیق، نمایش را دوباره روی زمین واقعیت برمی‌گرداند.

این نمایش، بیشتر از آن‌که درباره گذشته باشد، درباره اکنون است؛ درباره این‌که در لحظه‌ی حاضر، با خاطرات و آدم‌های فراموش‌نشدنی زندگی‌مان چه می‌کنیم. تماشاگر سالن را ترک می‌کند، با حسی نه کاملاً تلخ و نه کاملاً شیرین؛ حسی شبیه ایستادن کنار دری که سال‌هاست نیمه‌باز است. و شاید همین، بزرگ‌ترین دستاورد «منو یادت میاد؟» باشد: یادآوری این حقیقت ساده اما هولناک که بعضی آدم‌ها، حتا اگر بخواهیم، واقعاً قابل فراموش کردن نیستند.

ویدیو ها و عکس ها
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.