«میان دو نفس»؛ انتخاب ها بیشتر از آدم ها عمر میکنن!

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/04/29

نمایش «میان دو نفس» به کارگردانی و ترجمهٔ روجا رمضانی، نوشتهٔ دانکن مک‌میلان، در مجموعه تئاتر لبخند – سالن ۴، از همان لحظهٔ نخست تماشاگر را در جغرافیایی محدود اما ذهنی بسیار گسترده محاصره می‌کند؛ جایی که هر نفس، فاصله‌ای است میان آن‌چه می‌توانست بشود و آن‌چه ناگزیر شده‌ایم برگزینیم. این نمایش، به‌ظاهر یک درام دونفره است، اما در لایه‌های زیرین خود نوعی آزمایشگاه انسانی است برای بررسی چیزی که جملهٔ پایانی آن به‌خوبی خلاصه‌اش می‌کند: «انتخاب‌ها بیشتر از آدم‌ها عمر می‌کنند.»

طراحی صحنه؛ اتاقی که از دیوارهایش صدا بلند می‌شود

سالن ۴ مجموعه تئاتر لبخند، با ظرفیت و ابعاد محدود، کارگردان را ناگزیر می‌کند به سمت مینیمالیسم هوشمندانه برود؛ و رمضانی این محدودیت را به فرصت بدل کرده است. صحنه در بیشتر زمان نمایش به یک اتاق/فضای مشترک تقلیل یافته؛ مبلمانی ساده، یک مبل دونفره که میان نزدیکی و فاصله در نوسان است، یک میز کوچک با چراغ رومیزی، و در گوشه‌ای قفسه‌ای نیمه‌پر از کتاب‌ها و اشیای نیمه‌فراموش‌شده: قاب‌عکس‌هایی با چهره‌های نامعلوم، گیاهی که بین زنده‌بودن و پژمردگی معلق است، و سبدی از کاغذهای مچاله‌شده.

این جزئیات، اگرچه در نگاه اول صرفاً تزئینی به نظر می‌رسند، به تدریج کارکرد دراماتیک پیدا می‌کنند؛ کاغذهای مچاله همان تصمیم‌های نیمه‌تمام‌اند، کتاب‌های نیمه‌خوانده، وعده‌های نیمه‌عمل‌شده. فاصلهٔ مبل با لبهٔ صحنه به‌قدری کم است که تماشاگر حس می‌کند اگر پایش را کمی درازتر کند، می‌تواند در این مشاجره‌ها و آشتی‌ها سهیم شود. این نزدیکی فیزیکی، به‌طور هوشمندانه با فاصله‌های روانی شخصیت‌ها تضاد می‌سازد.

رمضانی صحنه را شلوغ نمی‌کند؛ او می‌داند درام مک‌میلان بیش از هر چیز بر تنش‌های زبانی، سکوت‌ها و «نگفتن‌ها» استوار است. بنابراین، صحنه بیش از آن‌که «پر» باشد، «آماده» است: آمادهٔ این‌که هر حرکت کوچک، معنا پیدا کند. وقتی لیوان آب روی میز کمی جابه‌جا می‌شود، یا پتو از روی مبل روی زمین می‌افتد، این تغییرات به چشم می‌آیند و در ناخودآگاه تماشاگر ثبت می‌شوند؛ گویی هر چیز در این اتاق سوابق خودش را دارد.

طراحی نور؛ بازی ظریف میان سپیدی و سایه

نور در «میان دو نفس» صرفاً عنصر تکنیکی نیست؛ به‌مثابهٔ ضربان قلب اثر عمل می‌کند. در ابتدای اجرا، نور عمومی سالن نسبتا سرد و تخت است؛ چیزی شبیه نور یک صبح معمولی که هنوز اتفاق مهمی در آن نیفتاده است. اما به‌محض بالا گرفتن تنش میان دو شخصیت، نقاط تمرکز نور محدودتر می‌شود: صورت‌ها پررنگ‌تر و اطرافشان محوتر. این تغییر تدریجی، بدون آن‌که تماشاگر را متوجه «ترفند» کند، به‌صورت کاملاً ارگانیک او را از سطح گفت‌وگو به عمق موقعیت می‌برد.

در لحظات اعتراف و تردید، نور موضعی از بالا – کمی مایل – سایه‌ای نرم زیر چشم‌ها و اطراف دهان بازیگران ایجاد می‌کند؛ سایه‌هایی که خستگی، تردید و فرسودگی انتخاب‌های طولانی‌مدت را برجسته‌تر می‌کند. در چند صحنهٔ مهم، وقتی صحبت از «اگر برگردیم عقب» و «اگر راه دیگری را می‌رفتیم» به میان می‌آید، شدت نور اندکی کاهش می‌یابد، و گرمای رنگی آن به طیف متمایل به کهربایی می‌لغزد؛ گویی نمایش برای چند لحظه از زمان حال فاصله می‌گیرد و در محدوده‌ای میان خاطره و خیال معلق می‌ماند.

در پایان، بازگشت تدریجی به نوری تقریباً شبیه آغاز – اما اندکی خاموش‌تر و خسته‌تر – حسی از چرخه‌وار بودن زندگی در عین فرسایش آدم‌ها را القا می‌کند. انتخاب نورپردازی، نه نمایشی‌بودن اغراق‌آمیز دارد و نه به حد محافظه‌کارانهٔ تئاترهای آپارتمانی سقوط می‌کند؛ تعادلی است میان واقع‌گرایی و استعاره.

بازیگری؛ دو بدن، دو حافظه، یک زندگی مشترک

حضور هم‌زمان روجا رمضانی و خسرو پسیانی روی صحنه، مهم‌ترین سرمایهٔ این اجراست. رمضانی، که کارگردانی را نیز بر عهده دارد، با شناخت دقیقی از ضرب‌آهنگ متن مک‌میلان، بازی‌اش را بر پایهٔ تغییرات ظریف حالات می‌سازد: حرکت نیم‌قدم عقب‌نشینی، لرزش کوتاه صدا در یک کلمهٔ ظاهراً عادی، مکثی طولانی‌تر از حد معمول پیش از گفتن یک «بله» یا «نه». او زنی را می‌سازد که میان میل به مراقبت و خستگی از بار تصمیم‌ها گیر کرده است؛ زنی که یک‌باره فرو نمی‌ریزد، بلکه در طول اجرا آرام‌آرام از گوشه‌های درونی‌اش ترک برمی‌دارد.

خسرو پسیانی در مقابل او، با بدنی جمع‌وجورتر و ژستی که در بیشتر لحظات میان دفاع و طلب بخشش در رفت‌وآمد است، مردی را به صحنه می‌آورد که بیشتر از آن‌که «بد» باشد، «ترسیده» است؛ ترسیده از آینده، از تعهد، از بهایی که باید برای انتخاب‌های گذشته بپردازد. نقطهٔ قوت بازی او در همین فهم است که شخصیت را کاریکاتور مرد دودل یا خودخواه نمی‌کند؛ بلکه انسانی می‌سازد با تناقض‌های قابل لمس.

دیالکتیک دو بازیگر، در صحنه‌های جدل ریتم تندی به خود می‌گیرد؛ دیالوگ‌ها مثل توپ پینگ‌پنگ ردوبدل می‌شوند، اما رمضانی با حفظ سکوت‌های استراتژیک اجازه نمی‌دهد این ریتم به شتاب‌زدگی تبدیل شود. برخی از بهترین لحظات نمایش، دقیقاً آن‌جاست که هیچ‌کدام حرفی نمی‌زنند: نگاه‌ها منحرف می‌شود، دست‌ها جایی در میانهٔ حرکت نیمه‌کاره می‌مانند، و نفس‌ها – همان «نفس‌ها»ی عنوان – قابل شنیدن می‌شوند.

تحلیل درون‌مایه؛ گناه انتخاب‌نکردن

«میان دو نفس» در سطح نخست دربارهٔ یک انتخاب بزرگ است؛ انتخابی که آیندهٔ دو نفر و شاید موجودی دیگر را رقم می‌زند. اما نمایش، فراتر از مسئله‌ای مشخص، بر ایده‌ای ماندگار دست می‌گذارد: این‌که انسان‌ها پیش از آن‌که قربانی شرایط شوند، قربانی تعلیق و تعویق انتخاب‌های خود می‌شوند. این تعلیق، چیزی است که تنهایی مدرن را می‌سازد؛ تنهایی در کنار دیگری، روی یک مبل دونفره.

متن مک‌میلان، و ترجمه و اجرای رمضانی، به‌جای آن‌که به دام شعار بیفتند، روی لحظات کوچک تمرکز می‌کنند: روی این‌که چگونه یک شوخی بی‌جا در زمان نامناسب می‌تواند زخمی قدیمی را باز کند؛ چگونه یک «یادم رفت» می‌تواند ده سال تاریخ مشترک را زیر سؤال ببرد؛ و چگونه عشق، به‌جای آن‌که راه‌حل همهٔ مسائل باشد، گاهی فقط «زمینی» است که روی آن تمام این کشمکش‌ها رخ می‌دهد. عشق در این نمایش ایده‌آل و نجات‌بخش نیست؛ بلکه نیرویی است که آدم‌ها را ناگزیر می‌کند مسئولیت تصمیم‌هایشان را بپذیرند.

طمع در «میان دو نفس» در شکل آشکار اقتصادی یا قدرتی نمود پیدا نمی‌کند؛ بلکه در تمایل انسان به «داشتن همه‌چیز» است: هم آزادی، هم امنیت؛ هم آیندهٔ تضمین‌شده، هم حالِ بی‌دغدغه. همین طمعِ نرم و به ظاهر بی‌آزار است که شخصیت‌ها را میان دو نفس، دو انتخاب، دو جهان ممکن معلق نگه می‌دارد. نمایش یادآور می‌شود که رهاکردن یک امکان، خود یکی از خالص‌ترین شکل‌های فداکاری است؛ فداکاری نه لزوماً برای دیگری، بلکه برای انسجام خود.

نتیجه‌گیری؛ وقتی پرده پایین می‌آید، انتخاب‌ها همچنان روی صحنه‌اند

«میان دو نفس» در سالن ۴ مجموعه تئاتر لبخند، نمایشی است که از امکانات محدود خود بیشترین بهره را می‌گیرد؛ با طراحی صحنه‌ای مینیمال اما پرمعنا، نورپردازی سنجیده، و دو بازی استوار که بار عاطفی و فکری متن را به شانه می‌کشند. کاستی‌هایی نیز وجود دارد: در برخی مقاطع، ریتم اجرا اندکی افت می‌کند و تکرار الگوی مشاجره/آشتی ممکن است بخشی از تماشاگران را خسته کند؛ همچنین شاید جا داشت در میزانسن‌های میانی، تنوع بیشتری در استفاده از فضا اعمال شود تا کشف‌های بصری تازه‌تری رقم بخورد.

با این همه، دستاورد اصلی نمایش در جایی است که مخاطب را پس از خروج از سالن به حال خود رها نمی‌کند. جملهٔ محوری آن – «انتخاب‌ها بیشتر از آدم‌ها عمر می‌کنند» – تنها دیالوگی خوش‌ساخت نیست؛ پرسشی است که با تماشاگر به خانه می‌آید: کدام انتخابِ ناتمام، هنوز در گوشه‌ای از زندگی‌ات نفس می‌کشد؟

«میان دو نفس» یادآور می‌شود که زندگی، مجموعه‌ای از لحظات باشکوه نیست؛ رشته‌ای است از تصمیم‌های کوچک و بزرگ که دیرتر از ما می‌میرند و گاه تا سال‌ها بعد از ما، در زندگی دیگران ادامه پیدا می‌کنند. این نمایش، اگرچه بر صحنه‌ای کوچک اجرا می‌شود، اما افق پرسش‌هایش به‌اندازهٔ هر تئاتر بزرگ و جدی است.

/
ویدیو ها و عکس ها
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

تجربه‌ی فوق‌العاده‌ای بود. این نمایش به‌طرز عجیبی به زندگی خیلی از ما شبیه بود و باعث می‌شد مدام با شخصیت‌ها و اتفاقاتش همذات‌پنداری کنی. داستان روان و تأثیرگذار بود و بازی بازیگرها هم واقعاً عالی و باورپذیر. از اون تئاترهایی بود که بعد از تموم شدنش هنوز ذهن ادم درگیرش می‌مونه. حتما پیشنهادش می‌کنم.