«ملکه زیبایی لی نین»؛ مورین دختری ۴۰ ساله است که زندگی‌اش را پای مادر ۷۰ ساله خود گذاشته، کل عمرش را صرف مراقبت از او کرده...

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/05/11

ملکه زیبایی لی‌نین؛ رئالیسمی که به مرز هذیان نزدیک می‌شود

مقدمه؛ ورود به جهان تیره و درخشان مک‌دونا

«ملکه زیبایی لی‌نین» به کارگردانی هیربد اولیایی در کارگاه نمایش تئاتر شهر، کوششی‌ست جدی و حساب‌شده برای ترجمه‌ی جهان خشن، زمخت و در عین حال دلسوزانه‌ی مارتین مک‌دونا به زبان صحنه‌ی امروز تهران. متن، به‌عنوان قسمت نخست سه‌گانه لی‌نین، بر محور رابطه‌ی بیمارگونه و فرساینده‌ی مورینِ چهل‌ساله با مادر هفتادساله‌اش بنا شده و اجرا، دقیقاً روی همین شکاف نسلی، عاطفی و اخلاقی متمرکز می‌شود؛ شکافی که در این خوانش، نه فقط یک مسئله‌ی خانوادگی، بلکه تصویری از فرسودگی انسان معاصر زیر بار مراقبت، تنهایی و رؤیاهای به‌تعویق‌افتاده است.

اولیایی، رئالیسم را به‌عنوان «بهترین شیوه برای نمایش دیوانگی جهان مک‌دونا» برگزیده، در اجرا نیز به‌شکلی قابل لمس به این انتخاب وفادار می‌ماند: جهان نمایش، در کارگاه نمایش، به‌جای آن‌که به ابزوردی تزئینی و فرم‌گرایانه متمایل شود، در سطحی کاملاً ملموس، خانگی و روزمره بنا می‌شود؛ و همین رئالیسم ظاهراً آشنا، رفته‌رفته شکاف‌های خود را نشان می‌دهد و ما را به مرز کابوس و هذیان نزدیک می‌کند.

طراحی صحنه؛ خانه‌ای که بیشتر به یک تله شباهت دارد

فضاسازی، مطابق تأکید خود مک‌دونا، در این اجرا نقشی محوری دارد. صحنه، به‌احتمال زیاد با وفاداری به سنت اجراهای رئالیستی در کارگاه نمایش، به شکل یک اتاق روستایی ایرلندی طراحی شده است: دیوارهایی با رنگ‌های سرد و فرسوده، مبلمانی کهنه، میز چوبی با روکش ساده، اجاقی قدیمی، پرده‌هایی زمخت که نور را نیمه‌جان به داخل راه می‌دهند.

این خانه، به‌درستی نه احساس «گرما» و امنیت، بلکه نوعی ماندگی و اسارت را القا می‌کند. فاصله‌ی کم اشیاء، رفت‌وآمد محدود شخصیت‌ها، و چینش هوشمندانه‌ی درها و پنجره‌ها، فضای صحنه را به یک «جعبه‌ی بسته» تبدیل می‌کند؛ جعبه‌ای که مورین در آن گیر افتاده و مادر، از مرکز آن سلطه‌ی خود را اعمال می‌کند. این طراحی، با وفاداری به رئالیسم، از افراط در نمادپردازی می‌گریزد اما همان‌قدر دقیق است که هر جابه‌جایی صندلی یا قاب عکس، معنایی در روابط قدرت و عشق/نفرت میان مادر و دختر می‌یابد.

کارگردان و طراح صحنه، به‌خوبی درک کرده‌اند که در جهان مک‌دونا، محل زندگی فقط پس‌زمینه نیست؛ بلکه شخصیتِ پنجم نمایش است. خانه در این اجرا، نه یک لوکیشن، بلکه تجسمی از سال‌های ازدست‌رفته‌ی مورین و عادت‌های تثبیت‌شده‌ی مادر است؛ مکانی که در آن «مراقبت» آرام‌آرام تبدیل به «اسارت» می‌شود.

طراحی نور؛ رئالیسمی با سایه‌های تهدیدکننده

نور در کارگاه نمایش، معمولاً باید با محدودیت‌ها کار کند؛ اما در این اجرا، به‌نظر می‌رسد همین محدودیت‌ها به نقطه‌ی قوت تبدیل شده‌اند. طراحی نور، عمدتاً مبتنی بر منطق زمانی و فضایی است: صبح‌های سرد با نورهای مایل و کم‌جان، عصرهای کش‌دار با رنگ‌های زرد چراغ‌مانند، و شب‌هایی که در آن سایه‌ها کمی پررنگ‌تر از حد معمول‌اند.

این رئالیسم نوری، در لحظات بحرانی نمایش به‌طور محسوسی به مرز اغراق نزدیک می‌شود؛ بدون آن‌که به فرم‌گرایی آزاردهنده متمایل شود. مثلاً در لحظاتی که تصمیم مورین برای تغییر زندگی‌اش جدی‌تر می‌شود، نور اندکی از مرکز خانه فاصله می‌گیرد و بر چهره و بدن او متمرکز می‌شود؛ انگار صحنه می‌خواهد لحظه‌ای به او استقلال ببخشد. در مقابل، حضور مادر با نورهای تخت‌تر و کم‌سایه‌تر تأکید می‌شود؛ حضوری که آن‌قدر ثابت و سنگین است که نیازی به تأکید تصویری ندارد.

تعادل میان رئالیسم و تهدید بصری، نقطه‌ی قوت طراحی نور این اجراست. تماشاگر هرگز با «نمایش نور» مواجه نیست؛ اما در طول اجرا، به‌تدریج احساس می‌کند که این خانه، همیشه کمی تاریک‌تر از آن چیزی است که باید باشد.

بازیگران؛ بدن‌هایی فرسوده، صداهایی زخمی

مبینا کلاته به‌عنوان مورین

مبینا کلاته در نقش مورین، بار سنگین نمایش را بر دوش می‌کشد. بازی او، اگرچه در سطح دیالوگ‌گویی رئالیستی و روزمره باقی می‌ماند، اما در لایه‌ی زیرین، طیفی از احساسات سرکوب‌شده را حمل می‌کند: تلخی، خشم، شرم، امید و نوعی عشقِ بیمارگونه به مادر.

کلاته، بیش از هرچیز با بدنش بازی می‌کند؛ شانه‌هایی کمی افتاده، قدم‌های مردد، لحظه‌هایی از انفجار ناگهانی در حرکات دست و چهره. این بدن، تجسم سال‌هایی‌ست که مورین را به پرستار مادری تبدیل کرده که هم‌زمان منبع نفرت و وابستگی اوست. در صحنه‌هایی که مورین به‌دنبال تغییر است، کلاته هوشمندانه از ریتم معمول بازی‌اش فاصله می‌گیرد؛ زبان بدنش سرعت می‌گیرد، نگاهش متمرکزتر می‌شود و صدایش از فرسودگی به سمت قاطعیت حرکت می‌کند. این تغییر، هرچند هرگز کامل نمی‌شود، اما برای تماشاگر کافی است تا بفهمد مورین، دست‌کم در درون خود، جهان دیگری را تجربه می‌کند.

نقش مادر، در این اجرا چیزی فراتر از کاریکاتور «مادرِ بد» است. بازی او، بر لبه‌ی باریک میان خشونت کلامی و درماندگی جسمانی حرکت می‌کند. مادرِ این اجرا، همزمان ظالم و قربانی است؛ هم کسی‌ست که با عادت‌های مرسوم، زندگی دخترش را بلعیده و هم خود محصول سال‌هایی از تنهایی، ترس و وابستگی. تفهمی در لحظات سکوت، به‌اندازه‌ی لحظات فریاد، تأثیرگذار است؛ سکوت‌هایی که انگار در آن‌ها سال‌ها قضاوت و دل‌سوزی حل شده است.

شایان طرقه و امیرحسین زارعیان در نقش‌های مردانه‌ی مکمل، جهان محدود این خانه را به‌روی بیرون می‌گشایند. حضور آن‌ها، علاوه بر کارکرد دراماتیک، نشان می‌دهد که بیرون از این خانه هم جهان چندان آغوش‌باز و مهربانی در انتظار مورین نیست؛ مردانی که بیشتر حامل وعده‌هایی مبهم‌اند تا امکان واقعی نجات.

صدا و روایت؛ حضور نیما رییسی به‌عنوان صدای جهان بیرون

استفاده از صدای نیما رییسی، افزوده‌ای هوشمندانه بر ساختار اجراست. صدای او، با شناخته‌شدن و وضوح خاصی که دارد، همچون روایتی بیرونی یا صدایی از جهان دیگر عمل می‌کند؛ صدایی که نه‌کاملاً درون قصه است و نه به‌طور کامل بیرون از آن.

این انتخاب، به‌ویژه در لحظاتی که نمایش نیازمند پل زدن میان واقعیتِ صحنه و ابزوردِ جهان مک‌دوناست، به کار می‌آید. صدای رییسی، بدون آن‌که اجرا را به سمت رادیو تئاتر سوق دهد، نوعی فاصله‌گذاری نرم ایجاد می‌کند؛ فاصله‌ای که تماشاگر را تشویق می‌کند نه‌فقط به هم‌دردی، بلکه به تأمل درباره‌ی معنای این خشونت و جنون روزمره.

تحلیل درون‌مایه؛ عشق به‌مثابه قید، مراقبت به‌مثابه قربانی

در خوانش هیربد اولیایی، «ملکه زیبایی لی‌نین» صرفاً داستان یک دختر و مادر ایرلندی نیست؛ نمونه‌ای‌ست از هزاران رابطه‌ای که در آن عشق و مراقبت، آرام‌آرام به قید و قربانی تبدیل می‌شود. مورین، نماد نسلی‌ست که سال‌های جوانی خود را صرف نگه‌داری از دیگری کرده، بی‌آن‌که فرصت درک نیازهای شخصی خود را بیابد. مادر، نماد نسلی‌ست که طبق «عادات مرسوم» از این مراقبت راضی‌ست و آن را بدیهی و طبیعی می‌داند.

این نمایش، بدون افتادن در دام شعار یا نقد اجتماعی مستقیم، به پرسش‌های جهان‌شمولی می‌پردازد:

آیا عشق، زمانی که آزادی دیگری را می‌بلعد، هنوز عشق است؟

تا کجا می‌توان فداکاری را ستود، وقتی به نابودیِ خودِ فداکار منجر می‌شود؟

و تنهایی مدرن، فقط در آپارتمان‌های شهری اتفاق می‌افتد یا در خانه‌های کوچک روستایی با دو نفر، می‌تواند شدیدتر و فرساینده‌تر باشد؟

رئالیسم انتخاب‌شده، به‌جای خنثی‌کردن خشونت متن، آن را قابل لمس‌تر می‌کند. خشونت این جهان، بیشتر از آن‌که در خون و فریاد باشد، در جمله‌های روزمره، در سکوت‌های کش‌دار و در فنجان‌های چایِ بی‌حوصله‌ای‌ست که هر روز روی همان میز گذاشته می‌شود.

نتیجه‌گیری؛ وفاداری به مک‌دونا، با ترجمه‌ای انسانی برای امروز

اجرای «ملکه زیبایی لی‌نین» در کارگاه نمایش، به کارگردانی هیربد اولیایی، از آن دست تلاش‌هایی‌ست که نه به‌دنبال تزئین متن مک‌دوناست و نه قصد دارد آن را بی‌خطر و بی‌دندان کند. گروه اجرایى، با انتخاب رئالیسم به‌عنوان بستر، جهان ابزورد و خشونت‌آمیز مک‌دونا را به سطح زندگی روزمره نزدیک کرده‌اند؛ جهانی که برای تماشاگر ایرانی نیز به‌طرزی ناخوشایند آشناست.

طراحی صحنه و نور، در خدمت فضاسازی اندوه‌بار و خفه‌کننده‌ی خانه است؛ بازی‌های بازیگران، به‌ویژه در محور مورین و مادر، بدن‌ها و صداهای آدم‌هایی را نشان می‌دهد که سال‌هاست زیر بار عشق، مسئولیت و ترس خم شده‌اند؛ و حضور صدای نیما رییسی، به این جهان بسته، بُعدی روایی و تأمل‌برانگیز می‌بخشد.

در نهایت، این اجرا یادآوری می‌کند که بزرگ‌ترین تراژدی‌ها همیشه در میدان‌های بزرگ یا در دل تاریخ رخ نمی‌دهند؛ گاهی در اتاقی کوچک، میان مادری هفتادساله و دختری چهل‌ساله، در سکوت دیرهنگام یک عصر بارانی، همه چیز برای همیشه تغییر می‌کند.

/
ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

یکی از بهترین تئاترهایی بود که دیدم متن قوی، کارگردانی دقیق و بازی‌های درخشان باعث شد لحظه‌ای از داستان جدا نشم تلخ اما بسیار ارزشمند