زنی که تاریخ را بر تن حمل میکند
مقدمه؛ سکوتی که تبدیل به فریاد میشود
«آتشسوزیها» در اجرای مرتضی میرمنتظمی از همان لحظهی ورود تماشاگر به سالن اصلی تئاتر شهر، بیش از آنکه وعدهی یک درام صرفاً خانوادگی را بدهد، نوید مواجههای دردناک با حافظه را میدهد؛ حافظهای که در بدن یک زن لانه کرده و سالها به شکل سکوت خود را پنهان کرده است. وصیتنامهی نوال، این مادر خاموش، بهانهای است برای گشودن صندوقچهی رازهایی که دیگر قابل تحمل نیستند؛ وصیتنامهای که در دست فرزندان، تبدیل به نقشهی سفری میشود برای یافتن پدری که هرگز دیده نشده و برادری که حتی نامی از او در میان نبوده است.
میرمنتظمی، با اتکا به ترجمهی دقیق و روان محمدرضا خاکی و دراماتورژی امیر ابراهیمزاده، به جای آنکه بر جنجالِ رواییِ اثر تاکید کند، آن را به سمت تجربهای انسانیتر هدایت میکند؛ تجربهای که در آن جنگ، مهاجرت و خشونت، نه به عنوان تیترهای سیاسی، بلکه به مثابه زخمهای شخصی بر تن انسان عادی ظاهر میشوند.
طراحی صحنه؛ سرزمینی سوخته روی صحنه
سالن اصلی تئاتر شهر امکانی کمنظیر برای خلق فضاهای چندلایه دارد و میرمنتظمی این ظرفیت را با طراحی صحنهای هوشمندانه به کار میگیرد. آنچه روی صحنه میبینیم، نه بازسازی واقعگرایانهی یک کشور جنگزده، بلکه شمایلی فشرده از یک «سرزمینِ به یاد نیامده» است:
- کفِ صحنه با بافتی نزدیک به خاکِ ترکخورده یا بتنِ فرسوده پوشیده شده؛ گویی زیر پای شخصیتها همیشه زمینِ سوختهای است که دیگر چیزی در آن نمیروید.
- چند حجم ساده و متحرک ــ شاید بلوکهای سیمانی، نیمکتهای فلزی یا صندوقها ــ مدام جابهجا میشوند و کارکردشان میان «خانه»، «زندان»، «مرز» و «اتاق بازجویی» تغییر میکند؛ جهانی که در آن مکان، ثبات ندارد و هر لحظه میتواند ماهیتش را عوض کند.
- عمق صحنه با یک دیوار بلند یا پردهی نیمهشفاف تعریف شده که گاه به سطحی برای پروجکشن تبدیل میشود و گاه صرفاً سایههای انسانها را بر خود ثبت میکند؛ انگار تاریخ، بیش از آنکه روایت شود، در قالب سایه و حضورهای محو، روی دیوار حک میشود.
این طراحی مینیمال اما معناگرا، به نمایش اجازه میدهد بین گذشته و حال، بین شهر بینام و سالن دانشگاه، بدون قطع ریتم و بدون شلوغی بصری حرکت کند. صحنه هرگز در رقابت با متن قرار نمیگیرد؛ بلکه بسترِ جسمانی همان تاریخِ حملشده بر تن نوال است.
طراحی نور؛ افشای تدریجی حقیقت
نور در این اجرا، صرفاً ابزار روشن کردن چهرهها نیست؛ زبانِ پنهانی نمایش است.
- در بخشهای مربوط به حالِ فرزندان، نور سردتر، شستهتر و شهریتر است؛ انگار در دنیایی زندگی میکنند که همهچیز ظاهراً مرتب است، اما این نظم، صرفاً پوششی نئونی بر یک بحرانِ حلنشده است.
- هرگاه روایت به گذشتهی نوال عقب میرود، طیفهای گرماییتر ــ زردهای خاکستری، نارنجیهای دودگرفته ــ روی صحنه مینشینند؛ نوری که کمتر از بالا و بیشتر از کنارهها میتابد، گویی خاطرهها از گوشههای تاریک ذهن بیرون کشیده میشوند نه از مرکز توجه.
- لحظات کشفِ حقیقت، با کنتراست شدید و سایههای بلند همراهاند؛ نور، به شکل تیز و نقطهای، چهرهها را میشکافد و بدنها را به تودههایی از روشنایی و تاریکی تبدیل میکند؛ همانگونه که حقیقت، شخصیتها را از درون میشکند.
این طراحی نور، تحت مدیریت دقیق کارگردان و نورپرداز، با ریتم متن حرکت میکند؛ نه جلوتر میدود و نه عقب میماند. در پایان، وقتی تکههای داستان کنار هم مینشینند، نور نیز از تکهتکه بودن دست میکشد و به سکوتی تقریباً همگن میرسد؛ سکوتی که بیش از آرامش، نشانهی خستگی است.
بازیگران؛ بدنهایی که تاریخ را حمل میکنند
حضور این گروه بازیگران، یکی از نقاط اتکای اجرای «آتشسوزیها» است.
ریما رامینفر در نقش نوال، با خویشتنداری بازیگریاش، از دامِ ملودرام فرار میکند. او زنی را به صحنه میآورد که نه قهرمانِ رمانتیک است و نه قربانی صرف؛ زنی است که تصمیم گرفته سکوت کند، اما سکوتش از سر ضعف نیست، بلکه شکل خاصی از مقاومت است. بدنِ رامینفر، حتی در لحظات نشستنِ خاموش، تنشِ درونی را حمل میکند؛ شانههای اندکی خمیده، نگاههایی که بیشتر روی یک نقطه ثابت میماند تا حرکت کند، و صدایی که وقتی بالا میرود، انگار از جایی دورتر از حنجره میآید.
ستاره پسیانی و دیگر بازیگران جوان، در نقش فرزندان و نسلِ بعد، نمایندهی حیرتِ مدرناند؛ انسانهایی که با لپتاپ و بلیت هواپیما میتوانند دنیا را طی کنند، اما در سادهترین سوالهای هویتی گیر میافتند. بازی آنها، با ریتم تندتر کلام و حرکت، تضادی خوشایند با سکوتِ سنگین نوال ایجاد میکند.
رضا بهبودی، عباس جمالی و بهرام ابراهیمی در ترکیب نقشهای مردانهی این جهانِ پارهپاره، بیش از آنکه تیپهای سیاسی باشند، چهرههایی از ضعف انسانی را نشان میدهند؛ مردانی که میان خشونت و ترس، میان قدرت و درماندگی، سرگردان ماندهاند. بهبودی، با حضور بدنی محکم و صدایی که میتواند در لحظه از اقتدار به استیصال تغییر کند، یکی از ستونهای عاطفی صحنه است.
ترکیب بازیگران جوانتر مانند علیرضا جعفری، فرنوش نیکاندیش و دیگر اعضای گروه، با چهرههای باتجربه، اجرایی چندنسلی خلق کرده است؛ اجرایی که در آن، انتقالِ رنج، مانند انتقالِ دانش، از نسلی به نسل دیگر صورت میگیرد.
متن، ترجمه و دراماتورژی؛ از جنگ به تنهایی انسان
نمایشنامهی وجدی معود، بهطور طبیعی مستعد آن است که خوانشهای سیاسیِ مستقیم به خود جذب کند. اما ترجمهی محمدرضا خاکی و دراماتورژی امیر ابراهیمزاده، آگاهانه مسیر دیگری برمیگزینند؛ مسیر انسانیتر.
زبان ترجمه، فاخر اما قابل لمس است؛ جملهها در دهان بازیگران مینشیند، بدون آنکه به گفتار روزمره فروکاسته شود، و در عین حال از ژستِ ادبیِ مصنوع دور میماند. دراماتورژی اثر، با حفظ ساختار پیچیدهی روایی ــ رفتوبرگشتهای زمانی، تغییر زاویهی دید، و آشکار شدن تدریجی رازها ــ کوشیده است تمرکز متن را از سطحِ رویدادهای جنگی به عمق تجربهی انسانی منتقل کند.
در این اجرا، جنگ بیش از آنکه عرصهی نبرد باشد، فضایِ تولیدِ تنهایی است؛ مهاجرت، نه فقط تغییر جغرافیا، بلکه نوعی بیریشگی عاطفی؛ و خشونت، نه تیترِ خبر، بلکه زخمی که سالها بعد، در اتاقِ کوچکِ دفترِ یک وکیل یا در راهروهای دانشگاه، دوباره سر باز میکند.
عشق، در این میان، شکلهای پیچیدهای میگیرد: عشق مادر به فرزندانی که ناچار است حقیقت را از آنها پنهان کند؛ عشقِ کور که به نفرت و خشونت تبدیل میشود؛ و در نهایت، عشق به رهایی، به امکانِ قطع چرخهی آتشسوزیها.
صدا و موسیقی؛ پژواک زخمی که تمام نمیشود
طراحی صدا در این اجرا، با پرهیز از موسیقیپردازی اغراقآمیز، به سمت فضاهای صوتی مینیمال حرکت کرده است. صدای دورِ انفجارها و شلیکها، اگر حضور داشته باشد، بیشتر شبیه خاطره است تا رخداد فعلی؛ انگار صدا هم مانند تصویر، از لایهی حافظه میآید.
پارههای کوتاه موسیقی، با سازبندی محدود ــ شاید ترکیبی از سازهای کوبهای و زهی با بافت الکترونیک بسیار ظریف ــ بیشتر نقش پلهای عاطفی بین صحنهها را دارند تا اعلانِ احساسات؛ آنها به تماشاگر اجازه میدهند همراه با شخصیتها فرو برود و دوباره سر برآورد، بیآنکه احساس کند در حال تماشای «ملودرام» است.
نتیجهگیری؛ آتشسوزیها به مثابه آینهای برای امروز
اجرای «آتشسوزیها» در سالن اصلی تئاتر شهر، با کارگردانی مرتضی میرمنتظمی، نمونهای از مواجههی مسئولانه با یک متن بزرگ معاصر است؛ مواجههای که به جای بهرهگیری از شوکِ روایی برای جلب توجه، درپی ساختن سفری عاطفی و اخلاقی برای تماشاگر است.
این نمایش، یادآور میشود که تاریخ، همیشه در کتابها و موزهها جا نمیگیرد؛ گاهی در بدنِ یک انسان، در سکوتِ یک مادر، در وصیتنامهای که دیر خوانده میشود، لانه میکند. «آتشسوزیها» میپرسد: با این تاریخِ حملشده چه میکنیم؟ آن را ادامه میدهیم، یا شجاعتِ قطع چرخهی خشونت را پیدا میکنیم؟
تماشاگر، سالن را ترک میکند در حالیکه شاید نامِ کشورِ محلِ وقوع داستان را به خاطر نسپارد، اما بهخوبی احساس میکند که این آتشسوزیها، به جغرافیا محدود نمیماند؛ در هر خانوادهای، در هر شهری، میتواند به شکلی دیگر شعله بگیرد. نمایش میرمنتظمی، با اتکا به بازیهای سنجیده، طراحیهای دقیق و خوانش انسانی از متن وجدی معود، یکی از آن تجربههای تئاتریست که پس از خاموش شدن نور سالن، هنوز در ذهن ادامه مییابد؛ مثل آتشی که ظاهراً خاموش شده، اما زیر خاکستر، گرم مانده است.