«مرگ اشرف غنی»؛ در شب چله کابل سقوط می کند و طالبان برای یافتن اشرف غنی به خانه ای در حاشیه کابل هجوم می برند...

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/05/25

در حاشیهٔ فروپاشی: نقدی بر «مرگ اشرف غنی» در تماشاخانهٔ هیلاج

چشم‌انداز کلی اجرا

«مرگ اشرف غنی» به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم پشت‌کوهی، در قالب یک درامِ تیره‌روشن، شبِ چله را به قابِ روایتی بدل می‌کند که در آن کابل نه فقط یک شهر، که یک وضعیت روانی است: سرمای بیرون، اضطرابِ درون. خلاصهٔ داستان—سقوط کابل در شب یلدا و هجوم طالبان به خانه‌ای در حاشیهٔ شهر برای یافتن اشرف غنی—به‌خودیِ خود می‌توانست به دام گزارش‌گری بیفتد؛ اما اجرا هوشمندانه‌تر عمل می‌کند: از «نام‌ها» عبور می‌کند و بر «جایگاه انسان در لحظهٔ فروپاشی» مکث می‌گذارد. نتیجه، نمایشی است که تماشاگر را نه به هیجانِ خبر، بلکه به لرزشِ اخلاقیِ انتخاب‌ها می‌کشاند.

متن و کارگردانی: ریتمِ تعلیق و اقتصادِ اطلاعات

پشت‌کوهی متن را با «اقتصادِ اطلاعات» پیش می‌برد؛ هرچه کمتر می‌گوید، بیشتر در ذهن تماشاگر می‌سازد. خانهٔ حاشیه‌ای، شبیه یک اتاقِ انتظارِ بزرگ است؛ آدم‌ها در آن نه فقط از نیروهای بیرونی، که از پرسش‌های درونی فرار می‌کنند: اگر کسی را پنهان کرده‌ای—حتی به نیتِ نجات—تا کجا مسئول پیامدش هستی؟ اگر جانِ خودت در خطر است، اخلاق چه معنایی دارد؟

ریتم کارگردانی بر پایهٔ تعلیقِ خرد بنا شده: سکوت‌های به‌جا، ورودهای ناگهانی، و توقف‌هایی که مثل مکثِ نفس در سرما عمل می‌کنند. در لحظه‌هایی که امکان ملودرام وجود دارد، اجرا به جای فریاد، «فشار» را انتخاب می‌کند؛ فشارِ نگاه، فشارِ حذف، فشارِ چیزی که گفته نمی‌شود.

طراحی صحنه: خانه‌ای که سنگر می‌شود

در هیلاج—با صمیمیتِ ناگزیرِ فاصلهٔ نزدیک تماشاگر و صحنه—طراحی صحنه احتمالاً به سمت مینیمالیسمِ کاربردی رفته: یک فضای داخلیِ فرسوده، با نشانه‌هایی از زندگی روزمره که حالا به ابزار دفاع بدل شده‌اند. میزِ کوچک، صندلی‌های ناهمسان، پتو یا قالیچه‌ای که هم گرماست هم پنهان‌گاه، و دری که همیشه «بیش از حد» مهم است.

کارگردانی از همین محدودیت، فضیلت می‌سازد: خانه نه لوکیشن، که شخصیت است؛ دیوارها شاهدند و هر گوشه، امکانِ خیانت یا فداکاری را در خود دارد. حسِ «حاشیه» هم در بافت صحنه می‌نشیند: این‌جا مرکز تصمیم‌گیری نیست، اما مرکزِ پرداختِ هزینه‌هاست.

طراحی نور: یلدای سرد، روشناییِ مضطرب

نورپردازی (با توجه به ظرفیت هیلاج) به‌احتمال زیاد روی کنتراست‌های تیز بنا شده است: نورهای موضعی و کم‌جان که چهره‌ها را نیمه‌روشن می‌کند و نیمهٔ دیگر را به تاریکیِ تردید می‌سپارد. گاهی یک نورِ جانبیِ سرد—مثل روشناییِ چراغِ خیابان یا نورِ عبوری از پنجره—به داخل می‌دود و اتاق را به صحنهٔ بازجویی تبدیل می‌کند.

زیباییِ کار در این است که نور، صرفاً «دیدن» را ممکن نمی‌کند؛ «قضاوت» می‌سازد. وقتی چهره‌ای در سایه می‌ماند، تماشاگر ناچار می‌شود به جای اطمینان، حدس بزند—و این دقیقاً مکانیزم اخلاقی نمایش است: هیچ چیز کامل روشن نیست.

صدا و موسیقی: تهدیدی که دیده نمی‌شود

طراحی صدا در چنین روایتی باید بیرون را به درون بیاورد: صدای دورِ شلیک، زمزمهٔ جمعیت، کوبشِ در، و مهم‌تر از همه «سکوت‌هایی» که بعد از هر صدا می‌آید. این سکوت‌ها، مثل خلأ پس از خبر بد عمل می‌کنند؛ همان لحظه‌ای که آدم می‌فهمد دنیا عوض شده، اما هنوز بدنش باور نکرده است. اگر موسیقی استفاده شده، بهتر است کم‌حجم و گسسته باشد—نه برای احساسات‌فروشی، بلکه برای تشدیدِ ضربانِ تعلیق.

بازیگری و گروه: بدن‌هایی در حالتِ بقا

گروه بازیگران (عیسی حسینی، آرزو غلامی، نادر محمودی، فرشته محمدی، بشیر احمد نیک‌زاد، فریماه پروانی، مبینا صافی) در چنین درامی باید روی «واکنش» تکیه کنند نه «بیان». نقطهٔ قوت اجرا—چنان‌که از جنس این متن برمی‌آید—وقتی است که بازیگران اضطراب را در جزئیاتِ بدن نشان می‌دهند: دست‌هایی که بی‌هدف چیزی را جابه‌جا می‌کند، نگاه‌هایی که مسیرِ فرار را می‌سنجد، و مکث‌هایی که نشان می‌دهد هر جمله ممکن است آخرین جمله باشد.

با این حال، ضعف محتمل در برخی لحظات، لغزش به سمت تأکیدهای کلامی است؛ جاهایی که بازیگر به جای «زیستنِ موقعیت»، آن را توضیح می‌دهد. نمایش هرجا به سکوت اعتماد می‌کند، اثرگذارتر است.

تحلیل محتوا: نام‌ها می‌گذرند، تنهایی می‌ماند

«مرگ اشرف غنی» در لایهٔ انسانی‌اش دربارهٔ «پناه دادن» است: پناه دادن به یک آدم، یک راز، یا حتی به تصویری که از خودمان دوست داریم. نمایش نشان می‌دهد فروپاشی‌های بزرگ، در اتاق‌های کوچک اتفاق می‌افتند؛ جایی که خانواده، همسایه، و غریبه ناگهان باید تصمیم بگیرند: بمانند یا بروند؟ راست بگویند یا پنهان کنند؟ ارزش اصلی «مرگ اشرف غنی» در این است که از یک موقعیت تاریخی، به پرسشی جهان‌شمول می‌رسد: انسان در لحظهٔ خطر چگونه رفتار می‌کند؟ آیا به دیگری پناه می‌دهد، یا فقط به بقای خود می‌اندیشد؟ آیا فداکاری ممکن است بی‌صدا و بی‌ادعا باشد؟ آیا ترس، آدمی را کوچک می‌کند یا حقیقتِ او را آشکار؟

در مرکز این درام، تنهایی مدرن می‌درخشد: آدم‌ها کنار هم‌اند، اما هرکدام در جزیرهٔ ترسِ خودش زندگی می‌کند. فداکاری این‌جا نه شعار است نه قهرمانی؛ اغلب یک حرکت کوچک است—باز کردن در، نگفتن یک نام، یا ایستادن در جایی که ایستادن عقلانی نیست. و طمع هم لزوماً پول نیست؛ گاهی طمعِ بقاست، طمعِ پاک ماندن، طمعِ نجاتِ بی‌هزینه.

نمایش، با دوری از شعار، این پرسش‌ها را در قالب روابط انسانی طرح می‌کند. خانهٔ محاصره‌شده، استعاره‌ای از جهان کوچکِ ماست؛ جایی که عشق، دروغ، وفاداری و طمع، هم‌زمان کنار هم زندگی می‌کنند. از این منظر، اثر نه فقط دربارهٔ سقوط یک شهر، که دربارهٔ فروریختنِ توهمِ امنیت است. و همین نگاه، به آن عمق اخلاقی می‌دهد.

نتیجه‌گیری

نمایش «مرگ اشرف غنی» با تهیه‌کنندگی مهدی طوفانی، در تماشاخانهٔ هیلاج، درامی است که از یک شبِ تاریخی، تجربه‌ای جهان‌شمول می‌سازد: تجربهٔ انسان در آستانهٔ سقوط. قوت اصلی اجرا در فضاسازیِ دقیق، ریتمِ تعلیق، و اتکا به تاریکی‌هاست—به آن‌چه گفته نمی‌شود. اگر گاهی بازی یا بیان به سمت توضیح‌دادن می‌رود، کلیت اثر همچنان تماشاگر را در چنگ نگه می‌دارد و با پرسشی اخلاقی رها می‌کند: در شبِ بلند، ما به چه کسی پناه می‌دهیم—به دیگری، یا به ترسِ خودمان؟

«مرگ اشرف غنی» نمایشی است که با اتکا به متنِ متمرکز، کارگردانیِ کنترل‌شده و فضاسازیِ دقیق، از یک موقعیت بحرانی، درامی انسانی می‌سازد. ابراهیم پشت‌کوهی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از دلِ اضطرابِ تاریخی، به روایتِ تنهایی، ترس و مسئولیت رسید. اگر گاهی فشارِ معناییِ متن بر ریتم غلبه می‌کند، کلیت اجرا همچنان منسجم و اثرگذار باقی می‌ماند. این نمایش، بیش از هر چیز، یادآورِ این حقیقت است که در تاریک‌ترین شب‌ها، اخلاق انسان نه در سخن، که در انتخاب‌های کوچک او سنجیده می‌شود.

/
ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

بهترین نمایش با این نمایش زیبا هم خندیدیم و هم گریه کردیم و بی نهایت لذت بردیم انشالله همیشه سلامت و موفق باشید