شکوهِ یک فروپاشی: کالبدشکافیِ تنهایی و تقلا در «قتل آقای هاورشام»
در قلب تاریک و روشنِ پردیس تئاتر موسیقی شهرزاد، جایی که مخاطب همواره انتظار دارد جادوی صحنه با دقتی ریاضیوار عمل کند، نمایشی روی صحنه رفته است که بینظمی را به یک هنرِ فاخر بدل میسازد. «قتل آقای هاورشام» به قلم جاناتان سیر و با ترجمهی روان و دراماتیکِ شهاب نظامدوست، در نگاهِ نخست یک درامِ مبتنی بر اشتباهات به نظر میرسد: شبی که همهچیز برای یک گروه تئاتر به فاجعهبارترین شکلِ ممکن پیش میرود. اما با هدایتِ هوشمندانهی فراز غلامی در مقام کارگردان و حمایتِ تهیهکنندهای چون سجاد افشاریان، این اثر از یک سرگرمیِ صرف فراتر رفته و به آینهای تمامنما از وضعیتِ انسانِ معاصر تبدیل میشود.
تحلیل محتوا: در ستایشِ تقلاهای بیحاصل
اگر با رویکردی تحلیلی به هستهی مرکزیِ اثر بنگریم، فروریختنِ پیاپیِ دکور و اشتباهاتِ بیپایانِ بازیگران، استعارهای عمیق از «تنهاییِ مدرن» و «تلاشِ مذبوحانهی انسان برای حفظِ ظاهر» است. انسانِ امروزی، درست شبیه به بازیگرانِ این نمایش، در میانهی بحرانها، فروپاشیِ روابط و فقدانها، مدام به خود تلقین میکند که «نمایش باید ادامه پیدا کند». این اثر، درامی است دربارهی فداکاریِ انسان برای آرمانهایش؛ جایی که کاراکترها در برابرِ جبرِ ویرانی، با چنگ و دندان میایستند تا رسالتِ خود را به پایان برسانند. در پسِ خندههای مخاطب، یک تراژدیِ انسانیِ تکاندهنده نهفته است: ما به تماشای انسانهایی نشستهایم که جهانشان در حالِ نابودی است اما طمعِ رسیدن به کمال، اجازه نمیدهد تسلیم شوند.
در لایهای عمیقتر، «قتل آقای هاورشام» دربارهی وسواسِ ما نسبت به «کنترل» است. تمرینهای بیپایان، نظمِ پشتصحنه و متنِ از پیشنوشته، همگی برای این است که کمترین خطا رخ دهد؛ اما نمایش با بیرحمی نشان میدهد که زندگی، درست مانند این شبِ لعنتی، برنامهریزیپذیر نیست. کاراکترها هرچه بیشتر میکوشند خرابیها را سرپوش بگذارند، سقوطِ بعدی مضحکتر و البته دردناکتر میشود. در نتیجه، متن آرامآرام از کمدی به نوعی مراقبهی هستیشناختی بدل میشود؛ انگار از تماشاگر میپرسد: «اگر همهچیز فروبپاشد، آیا هنوز میتوانی ادامه بدهی؟» پاسخ، در چهرهی خسته اما مصممِ بازیگران و در خندهی گاه تلخِ مخاطبان نهفته است.
طراحی صحنه: زیباییشناسیِ ویرانی
طراحی صحنه در این اجرا، صرفاً یک پسزمینه نیست، بلکه خود یک شخصیتِ مستقل، عصیانگر و بیرحم است. با در نظر گرفتنِ هندسه و عمقِ سالنِ شهرزاد، طراحِ صحنه عمارتی کلاسیک را با پنلهای چوبیِ تیره، کاغذدیواریهای طرحدار و مبلمانی به ظاهر باشکوه خلق کرده است تا در ابتدا، اقتدارِ یک تریلرِ معمایی را به رخ بکشد. میز سنگینِ مرکز صحنه، پردههای ضخیم و درهای چندلَته، همه یادآور تئاترِ جنایی کلاسیکاند؛ جهانی که ظاهراً قرار است همهچیز در آن تحتِ کنترل باشد.
اما شگفتیِ کار در مهندسیِ دقیقِ این فروپاشی است. درهایی که در حساسترین لحظات قفل میشوند، شومینهای که بیخبر فرو میریزد، تابلوهایی که با کوچکترین تماس کج میشوند و راهروهای کاذبی که ناگهان بنبست از کار درمیآیند، نیازمندِ یک مکانیکِ صحنهی بهشدت دقیق هستند. این دکور، تجلیِ بصریِ همان ساختارهای متزلزلِ زندگیِ ماست که با کوچکترین تلنگری از هم میپاشد. بهرهگیری از عمقِ صحنه و تقسیمبندی هوشمندانهی فضا به «جلوی صحنه» (جهانِ نمایش) و «پشتِ صحنهی نیمهآشکار» (جهانِ بازیگرانِ درمانده)، لایهای مضاعف از معنا میسازد: آنچه مخاطب میبیند و آنچه واقعاً رخ میدهد، دائماً روی هم میلغزند و همین لغزشهاست که هم خنده میآورد و هم اندوه.
طراحی نور و صدا: ضربآهنگِ یک بحران
طراحی نور در «قتل آقای هاورشام» مرزِ باریکِ میانِ «جهانِ رسمیِ نمایش» و «واقعیتِ تلخِ تمریننشدۀ بازیگران» را ترسیم میکند. استفادهی هوشمندانه از نورهای موضعی (Spotlights) با توناژِ گرمِ کهربایی برای القای حسِ یک درامِ جنایی، که ناگهان با اشتباهِ تکنیکیِ متصدیِ نور به نورهای سرد، تخت و بیروحِ سفید (Wash) تغییر مییابد، استیصالِ کاراکترها را به عریانترین شکلِ ممکن نشان میدهد. گاهی یک کاتِ ناگهانیِ نور یا خاموشیِ ناخواسته، تمام شکوهمندیِ صحنه را در یک لحظه محو میکند و درست در همین لحظه است که ما با انسانیترین صورتِ بازیگران روبهرو میشویم: بدنهایی که نمیدانند کجا بایستند و چشمانی که در تاریکی دنبالِ معنا میگردند.
در بخش صدا، زمانبندی همهچیز است. افکتهای صوتی که چند ثانیه دیرتر یا زودتر از موعد پخش میشوند ــ صدای در که دیر بسته میشود، شلیکِ گلولهای که ناهمزمان میآید، آژیری که بیجهت طولانی میشود ــ نهتنها یک کمدیِ شنیداریِ درخشان میسازند، بلکه از منظر روانشناختی، اضطرابِ پنهان در از دست دادنِ کنترل بر محیط را به زیرِ پوستِ تماشاگر تزریق میکنند. موسیقی، اگرچه بهظاهر در حاشیه است، اما در بزنگاهها با قطع و وصلهای ناگهانیاش به یادمان میآورد که این جهانْ جهانِ اختلال است، نه تعادل.
بازیگران و کارگردانی: رهبریِ یک جنونِ جمعی
هدایتِ چنین آشوبِ کنترلشدهای روی صحنه، نیازمندِ یک نظم آهنین است. فراز غلامی موفق شده است تا این بینظمی را همچون یک سمفونیِ پیچیده رهبری کند؛ سمفونیای که در آن، کوچکترین تأخیرِ یک بازیگر میتواند رشتهی شوخیها و سقوطها را از هم بگسلد. ترکیب بازیگران (احمد صمیمی، ایمان نظیفی، عرفان رنجبر و امین زارع) با تسلطی رشکبرانگیز بر فیزیکِ بدنیِ خود، مرزهای کمدیِ فیزیکال و درامِ روانشناختی را در هم آمیختهاند. زمینخوردنها، گیر کردنها، تعقیب و گریزهای عجولانه و حتی اشتباه در گفتنِ دیالوگها، همگی با چنان دقتی طراحی شدهاند که مخاطب، این «بینظمیِ تمرینشده» را بهراحتی باور میکند.
حضور بازیگرانی چون مریم بصیریفر و سوگل زارع، ظرافتهای حسیِ این استیصال را پررنگتر میکند. آنها اغلب نقش کاراکترهایی را بر عهده دارند که باید «حرفهای» و «آرام» جلوه کنند، اما هرچه نمایش جلوتر میرود، خطوط لبخندشان میشکند و خستگیِ درونیشان عیانتر میشود. بازیِ علی چایچی، محمد امیدی، شکیبا الکایی و شایان حیدری نیز پازلِ این جنونِ جمعی را تکمیل کرده است؛ هرکدام نمایندهی نوعی از واکنشِ انسانی به بحراناند: انکار، شوخطبعیِ عصبی، پرخاش، یا فروپاشیِ خاموش.
با این حال، در یکسومِ میانیِ نمایش، ریتم به دلیل تراکمِ بیشازحدِ کنشهای فیزیکی و رفتوآمدهای پیاپی، اندکی دچارِ «نفستنگی» میشود. تماشاگر حس میکند که حجمِ شوخیهای مبتنی بر خرابکاری، از حدِ ظرفیتِ دراماتیکِ اثر فراتر میرود و مجالِ کافی برای مشاهدهی ترکخوردنِ درونیِ شخصیتها باقی نمیماند. شاید اگر کارگردان در میانهی این آشوبِ بیوقفه، چند ثانیه «سکوتِ دراماتیک» و مکث روی چهرهی مستأصلِ بازیگران را چاشنیِ کار میکرد، تضادِ میانِ کمدی و درام با قدرتِ بیشتری بر جانِ مخاطب مینشست.
نتیجهگیری: نمایش باید ادامه پیدا کند
«قتل آقای هاورشام» صرفاً روایتی از یک اجرای ناموفق تئاتری نیست؛ بلکه ادای دینی است به روحِ خستگیناپذیرِ انسان در برابرِ طوفانِ حوادث. این اثر با بهرهگیری از یک تیمِ بازیگریِ هماهنگ، طراحیِ بصریِ حسابشده و متنی که در لایههای زیرینِ خود بهشدت انسانی است، موفق میشود مخاطب را از خندههای قهقههوار به اندیشهای عمیق دربارهی شکنندگیِ هستیِ انسان سوق دهد. نمایشی که در آن «یک شبِ بد» برای یک گروه تئاتری، استعارهای میشود از شبهایی که برای همهی ما پیش میآید؛ شبهایی که هرچه میدویم، بیشتر میافتیم و هرچه میخواهیم بپوشانیم، بیشتر لو میرویم.
با وجودِ برخی افتوخیزهای ریتمیک، «قتل آقای هاورشام» بیشک یکی از تجربههای قابلتأمل و زندهی این روزهای تئاتر ماست؛ نمایشی که تماشای آن، یادآورِ این حقیقت است که گاهی باشکوهترین لحظاتِ زندگی، دقیقاً در دلِ ویرانیها و شکستهایمان رقم میخورد. وقتی همهچیز به بدترین شکل ممکن پیش میرود، شاید تنها چیزی که نجاتمان میدهد، همان جملهی ساده و قدیمی باشد: «نمایش باید ادامه پیدا کند»؛ نه فقط روی صحنه، که در زندگیِ هرکدام از ما.