وقتی تن پیش از زبان اعتراف میکند
نگاهی به نمایش «لکنت بدن» به نویسندگی و کارگردانی مجید اصغری
«لکنت بدن» از همان عنوانش قرارداد روشنی با تماشاگر میبندد: قرار نیست اختلال فقط در کلام رخ دهد؛ اینجا بدن است که در بیان درد، خاطره و ترس مکث میکند، به عقب بازمیگردد و گاه از ادامهدادن بازمیماند. مجید اصغری، در مقام نویسنده، کارگردان و تهیهکننده، نمایشی ساخته که جهان آن به اتاق بازجویی، آسایشگاه و صحنهای از ذهنی آسیبدیده شباهت دارد، بیآنکه کاملاً به یکی از این فضاها محدود شود.
در مرکز این جهان، زنی با لباس سرد و یکدست آبی و ویلچری فلزی قرار دارد؛ بدنی که ظاهراً تحت مراقبت است، اما این مراقبت هر لحظه میتواند به نظارت و سلطه تبدیل شود. مرد کتوشلوارپوش، با هیبتی رسمی و رفتارهایی کنترلشده، در برابر او نه صرفاً یک شخصیت، بلکه تجسم نوعی اقتدار عاطفی است: اقتداری که میخواهد حقیقت را از دیگری بیرون بکشد، حتی اگر آن حقیقت هنوز توان تبدیلشدن به واژه را نداشته باشد.
متن و مضمون
امتیاز اصلی متن در استعاره مرکزی آن نهفته است. «لکنت» در این نمایش عارضهای صوتی نیست؛ واکنش جسم به تجربهای است که ذهن هنوز آن را هضم نکرده است. پاهای جمعشده روی ویلچر، دستهایی که به یقه مرد چنگ میزنند و فاصلهای که مدام میان دو بدن کم و زیاد میشود، گاه بیش از دیالوگها اطلاعات میدهند.
نمایش، در لایه انسانی خود، درباره نیاز دردناک آدمی به شنیدهشدن است. شخصیتها ظاهراً یکدیگر را بازجویی میکنند، اما در حقیقت هرکدام در پی شاهدی برای رنج خویشاند. حضور پیکرههای خرگوشمانند نیز معصومیت را به تصویری ناآرام و مخدوش بدل میکند؛ موجوداتی که میتوانند هم یادآور کودکی باشند و هم کابوسی که از دل همان کودکی برخاسته است. این دوگانگی، اثر را از یک درام روانشناختی ساده فراتر میبرد و به تأملی درباره حافظه، تنهایی و شکنندگی اعتماد تبدیل میکند.
بااینحال، متن در بخشهایی چنان به ظرفیت نمادها تکیه میکند که خطر ابهامِ بیشازحد پدید میآید. هر تصویر الزاماً نیازمند توضیح نیست، اما نشانهها باید در نهایت شبکهای قابلردیابی بسازند. نمایش اگر برخی موتیفهای خود را اندکی منظمتر تکرار میکرد، ضربه پایانیاش دقیقتر و ماندگارتر میشد.
بازیگران و هدایت بازی
بازیگران ــ کیانوش جواد اسلامی، مجید اصغری، لیلی شجاعی، فاطیما حسینپور، فرنیان شاهعلی و نیروانا خسروانی ــ در جهانی بازی میکنند که بیان بدنی در آن اهمیت بیشتری از واقعگرایی روزمره دارد. تضاد میان بدن منقبض زن و قامت قائم و سنگین مرد، یکی از مؤثرترین روابط بصری اجرا را شکل میدهد. زن، حتی هنگام سکون، ناآرام است؛ انگار مفاصلش چیزی را پنهان میکنند. مرد نیز با کنترل شانهها، مکثهای حسابشده و نگاه از بالا، اقتداری میسازد که در لحظات بحرانی ترک برمیدارد.
گروه بازیگران در صحنههای آیینی و کابوسگون، ریتمی هماهنگ دارد؛ هرچند گاهی شدت بیرونی بازیها زودتر از مسیر درونی شخصیتها به اوج میرسد. اگر برخی فریادها، انقباضها و حرکات تند با خویشتنداری بیشتری اجرا میشد، خشونت نهفته در موقعیت اثرگذاری عمیقتری پیدا میکرد.
طراحی صحنه و میزانسن
طراحی صحنه بر کمینهگرایی کاربردی استوار است: سطحی تیره، دیواری روشن و خالی، ویلچر و چند عنصر پوشیدنی. این خلأ، شخصیتها را بیپناه میکند و اجازه نمیدهد در جزئیات تزئینی پنهان شوند. ویلچر نیز صرفاً وسیله صحنه نیست؛ هم تخت، هم زندان و هم میدان کشمکش است.
میزانسنها اغلب بر محور فاصله و ارتفاع ساخته شدهاند. ایستادن مرد پشت سر زن، خمشدن او بر ویلچر یا برخاستن زن و گرفتن یقهاش، نسبت قدرت را بدون توضیح اضافی جابهجا میکند. فقط در برخی لحظات گروهی، تراکم تصویر از وضوح مرکز دراماتیک میکاهد.
نور و صدا
نورپردازی با تضاد شدید میان سفیدی سرد و تاریکی عمیق، فضای بالینی اثر را به کابوس نزدیک میکند. سایههای کشیده روی دیوار، شخصیتها را دوپاره نشان میدهند؛ گویی هر بدن، شاهدی خاموش پشت سر خود دارد. نورهای جانبی روی ماسکهای خرگوش نیز با برجستهکردن بافت خشن آنها، معصومیت را به تهدید تبدیل میکند. استفاده از محوشدگی و شکست حرکت در بعضی صحنهها، حس اختلال حافظه را تقویت میکند، هرچند تکرار زیاد این تمهید ممکن است تازگی بصریاش را کاهش دهد.
فضای صوتیِ کمحجم و مقطع، با سکوتهای فشرده، صدای حرکت ویلچر و ضرباهنگهای ناگهانی، به مفهوم لکنت یاری میرساند. بهترین لحظات زمانی شکل میگیرد که صدا عقب مینشیند و تنفس بازیگر به موسیقی اصلی صحنه بدل میشود.
نتیجهگیری
«لکنت بدن» اجرایی جسور، تصویری و از حیث هدایت بدنها سنجیده است؛ نمایشی که درد را توضیح نمیدهد، بلکه آن را در وضعیت نشستن، ایستادن، لمسکردن و عقبکشیدن مجسم میکند. اثر هنوز میتواند در تنظیم نشانهها، مهار اوجهای بازی و پالایش ریتم دقیقتر شود، اما واجد جهان نمایشی مشخص و هویتی مستقل است. این نمایش بیش از آنکه بازجویی یک انسان از انسانی دیگر باشد، بازجویی حافظه از بدن است؛ بازجوییای سخت، علمی و ــ مهمتر از همه ــ شرافتمندانه.
«لکنتِ بدن» اثری است که با وسواسِ فنی و عمقِ انسانی, از دلِ سالنِ هیلاج, تجربهای برجسته و ماندگار خلق میکند. مجید اصغری و گروهاش, با پرهیز از هرگونه کلیشهی مرسومِ درامِ اجتماعی, و با استفادهی هوشمندانه از محدودیتها و امکاناتِ فضایِ کوچکِ اجرا, نمایشی ساختهاند که در آن بدن, نور و صدا, همآوا, زخمِ مشترکِ آدمهای مدرن را روایت میکنند. این نمایش, نه فقط برای علاقهمندانِ تئاترِ حرفهای, که برای هر انسانی که روزی «لکنتِ بدن» داشته است, تجربهای ضروری و تأملبرانگیز است. اگر نقدی نیز باقی است, تنها این است که کاش در برخی از لحظاتِ میانی, ریتمِ نمایش کمی چالاکتر میشد؛ اما همین آرامشِ عمدی, شاید, خودش بخشی از تعریفِ درستِ همین زخمِ انسانی باشد.