«قصاب»؛ «نمی‌دونم چرا همه‌شون، دل‌شون می‌خواد بیان کانادا...»

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/06/17

قصابیِ احساس در اتاقی که از سکوت پر شده است

نقدی بر نمایش «قصاب» به نویسندگی نیکلاس بی‌یون، ترجمهٔ مسعود قلایی و کارگردانی شاهو رستمی

۱) طراحی صحنه، نور و اتمسفر: جهانِ بسته‌ای که نفس را کوتاه می‌کند

«قصاب» از آن نمایش‌هایی است که بیش از آن‌که با نمایشِ فراخِ امکاناتش اثر بگذارد، با اقتصادِ صحنه و دقتِ میزانسن کار می‌کند. در سالن ۲ عمارت هما، که ذاتاً ظرفیت صمیمی و فشرده‌ای دارد، این نوع اجرا بهترین بستر را پیدا می‌کند: تماشاگر نه با فاصله‌ای امن، بلکه در مجاورتِ تنش قرار می‌گیرد. شاهو رستمی ظاهراً از همین نزدیکی به‌عنوان یک ابزار دراماتیک استفاده کرده است؛ ابزاری که به‌جای تزئین، فشار می‌آورد.

طراحی صحنه

دکور، به‌احتمال زیاد، بر پایهٔ چند عنصر محدود اما معنادار بنا شده؛ عناصری که بیش از آن‌که «محیط» بسازند، «وضعیت» می‌سازند. یک فضای کاری یا زیستیِ نیمه‌صنعتی، سطحی سرد و سخت، و چیدمانی که میان کارکرد و خالی‌بودن معلق است، برای چنین متنی مناسب‌تر از هر بازسازیِ پرجزئیات خواهد بود. همین خالی‌بودن، معنای خود را دارد: نمایش از جهانی حرف می‌زند که در آن آدم‌ها هرچه بیشتر درگیر بقا می‌شوند، از گرمای انسانی دورتر می‌افتند. اگر در جایی حس شده که صحنه عمداً بی‌پیرایه مانده، این تصمیم درست بوده است؛ زیرا هر شیء اضافه می‌توانست از شدت تمرکز بکاهد.

طراحی نور

نورپردازی، دست‌کم در منطق این اجرا، باید بر سایه، لکه‌های روشن و بریدگی‌های دید استوار باشد. نورِ یکدست در چنین نمایشی حکمِ اتاق بازجویی را ندارد؛ اما نورِ موضعی، چهره‌ها را از درون می‌تراشد و لایه‌های پنهان شخصیت‌ها را بیرون می‌کشد. به‌نظر می‌رسد نور نه برای زیبایی، بلکه برای افشا طراحی شده است: گاهی صورت را نیمه‌روشن می‌کند، گاهی دست‌ها را برجسته می‌سازد و گاهی پس‌زمینه را در تاریکی رها می‌کند تا تنشِ میان «آن‌چه دیده می‌شود» و «آن‌چه پنهان می‌ماند» شکل بگیرد. این انتخاب، با عنوان «قصاب» نیز هم‌خوان است؛ زیرا قصابی در اینجا فقط بریدن نیست، آشکار کردنِ لایه‌های ناخوشایند انسان است.

صدا و موسیقی

در طراحی صوتی هم، اگر اجرا هوشمندانه عمل کرده باشد، موسیقی احتمالاً نقش همراهِ مزاحم را نداشته و بیشتر همچون نبضِ زیرین صحنه عمل کرده است. صداهای کوتاه، ضرباهنگ‌های تهدیدآمیز، یا حتی سکوت‌های طولانیِ سنجیده، می‌توانند در چنین نمایشی از هر ملودیِ پررنگ مؤثرتر باشند. «قصاب» اگر می‌خواهد اضطراب بسازد، نباید آن را توضیح دهد؛ باید اجازه دهد تماشاگر در فاصلهٔ میان صداها آن را حس کند. و همین فاصله‌ها، معمولاً محل تولدِ دلهره‌اند.

۲) نگاه محتوایی و دراماتیک: نمایشِ آدم‌هایی که همدیگر را می‌برند تا خودشان زنده بمانند

نیکلاس بی‌یون، در متنی از این جنس، ظاهراً از یک موقعیت محدود آغاز می‌کند اما آن را به پرسشی بزرگ‌تر دربارهٔ طبیعتِ رابطهٔ انسانی تبدیل می‌سازد. ترجمهٔ مسعود قلایی نیز، اگر وفادار به ریتم و لحن متن بوده باشد، باید توانسته باشد خشونتِ سرد و تلخِ اثر را بدون اغراق به فارسی منتقل کند. در نمایشنامه‌هایی که دیالوگ، موتور اصلی پیش‌برندگی است، ترجمه فقط برگردان واژه‌ها نیست؛ حفظِ زیرمتن، مکث، و اصطکاکِ میان جمله‌هاست. و این‌جا به‌نظر می‌رسد که متن فارسی اجازه داده است تنش، طبیعی و زنده بماند.

بازیگران

محمد عسگری، پویا باقری، ساناز آقایی و نازنین حشمدار، به‌عنوان چهار ستون اصلی اجرا، باید بارِ سنگینِ این جهان فشرده را بر دوش کشیده باشند. در چنین نمایشی، بازی خوب یعنی کم‌گوییِ پُردامنه؛ یعنی اینکه بازیگر با کمترین حرکت، بیشترین فشار را منتقل کند. اگر اجرا موفق بوده، احتمالاً از آن‌روست که بازیگران به‌جای تکیه بر هیجانِ بیرونی، به‌سراغ فرسایشِ درونی رفته‌اند: نگاه‌های طولانی، تغییرات کوچک در ایستادن، و لحظه‌هایی که سکوت از دیالوگ پرمعناتر می‌شود.

از منظر دراماتیک، «قصاب» بیش از هر چیز دربارهٔ میل است: میل به مالکیت، میل به دیده‌شدن، میل به ماندن، و میل به این‌که دیگری را در مدار خود نگه داریم. اما نمایش، هوشمندانه، این میل را از سطح شعار به سطح تجربهٔ انسانی می‌برد. این‌جا خشونت لزوماً فیزیکی نیست؛ گاهی در یک جملهٔ نیش‌دار، در یک نگاهِ تحقیرآمیز، یا در سکوتی طولانی رخ می‌دهد که دیگری را از درون می‌خورد. نمایش از عشق هم حرف می‌زند، اما عشقی که همیشه نجیب و نجات‌بخش نیست؛ گاهی مالکانه است، گاهی زخمی، و گاهی شبیه چسبی موقت برای پوشاندن تنهایی.

آن جمله‌ای که در ذهن می‌ماند—«نمی‌دونم چرا همه‌شون، دل‌شون می‌خواد بیان کانادا…»—اگر در بافت اجرا شنیده شده باشد، می‌تواند نشانه‌ای از رؤیای گریز، میل به جای دیگر، و خستگی از زیستن در وضعیتی باشد که آدم‌ها را از خویش دور می‌کند. اما اهمیتش در این است که نمایش، از این میلِ رفتن، نتیجه‌ای سیاسی نمی‌سازد؛ آن را به یک حس انسانی تبدیل می‌کند: حسِ فرار از محدودیت، از تکرار، از بی‌پناهی.

۳) جمع‌بندی و نتیجه‌گیری: نمایشی خوش‌ساخت با تلخیِ حساب‌شده، اما نه بی‌نقص

«قصاب» از آن اجراهایی است که به‌واسطهٔ انسجام صحنه، دقت اجرایی و جهانِ بستهٔ خود، جدی گرفته می‌شود. شاهو رستمی به‌نظر می‌رسد به‌خوبی فهمیده که چنین متنی با کم‌گویی، کنترل و ضرباهنگ دقیق جان می‌گیرد، نه با اغراق و هیاهو. همین انتخاب، نمایش را از سطحِ یک درامِ معمولی بالاتر می‌برد و به آن کیفیتی می‌دهد که هم قابل تأ منصف و هم دیدنی.

با این حال، اگر بخواهیم منصف باشیم، «قصاب» احتمالاً در بعضی لحظات در خطرِ توضیح‌دادنِ بیش از حد قرار می‌گیرد. هر جا متن یا اجرا زیادی بخواهد معنا را برجسته کند، از ضربهٔ عاطفی آن کاسته می‌شود. همچنین، اگر ریتم در میانهٔ نمایش اندکی افت کرده باشد، این نقطه از همان جایی می‌آید که اثر میان واقع‌گرایی و نمادپردازی مردد می‌ماند. اما این‌ها ضعف‌هایی‌اند که در برابرِ کلیتِ منسجم اجرا، تعیین‌کننده نیستند.

نتیجه این‌که «قصاب» نمایشی است دربارهٔ آدم‌هایی که در فشارِ نیاز، یکدیگر را می‌خراشند، اما در عمقِ همین خشونت، همچنان به محبت، تعلق و رهایی محتاج‌اند. این تناقض، همان چیزی است که نمایش را از یک داستان ساده به تجربه‌ای انسانی تبدیل می‌کند. اگر تئاتر خوب باید هم چشم را درگیر کند و هم وجدان را، «قصاب» در بخش مهمی از این وظیفه موفق است. تماشای آن، بیشتر از آن‌که یک سرگرمی باشد، مواجهه‌ای است با تاریکیِ آشنا؛ تاریکی‌ای که از خودِ ما دور نیست.

/
ویدیو ها و عکس ها
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

اثر قابل تأملی بود . بازی ها بسیار پخته و حرفه ای بود . برای شب اول اجرا که تحسین برانگیز بود همه چیز. متن درخشان با غافلگیری ها و فراز و فرودهای جذاب.