وقتی صدا حافظه میشود؛ نگاهی به نمایش «ساعت فراموشی»
نمایش «ساعت فراموشی»، نوشته و کار حسنعلی شیری، درامی درباره انسانی است که گذشتهاش از دسترس ذهن بیرون رفته، اما صدایش هنوز راه بازگشت را به او نشان میدهد: «صدای خودمو میشناسم… آهنگا و ترانههامو میشناسم… غیر از اونا هیچ چیز دیگهای یادم نمیآد…» این جمله، هسته عاطفی اجرایی است که با بازی رضا یزدانی و نگار نیکدل، در سالن یک مجموعه تئاتر لبخند روی صحنه میرود؛ اجرایی درباره حافظه، عشق و هراسی عمیقتر از فراموشکردن: ترس از اینکه دیگران ما را به شکلی به یاد بیاورند که خودمان قادر به شناختنش نیستیم.
روایت و مضمون
متن، فراموشی را صرفاً یک عارضه پزشکی نمیبیند؛ آن را به موقعیتی اخلاقی و انسانی بدل میکند. اگر نامها، چهرهها و خاطرات محو شوند، چه چیزی از هویت باقی میماند؟ آیا یک ترانه میتواند جای گذشته را بگیرد؟ آیا عشق، بدون خاطره مشترک، همچنان عشق است یا به وظیفهای دردناک تبدیل میشود؟
حسنعلی شیری پاسخ قطعی عرضه نمیکند. نمایش در مرز میان بهیادآوردن و بازسازیکردن حرکت میکند و از تماشاگر میخواهد به شکنندگی حافظه اعتماد کند. در این میان، موسیقی نه زینت اجرا، بلکه آخرین پناه شخصیت مرد است؛ بخشی از وجود او که هنوز در برابر فرسایش ذهن مقاومت میکند. نقطه قوت نمایش نیز همینجاست: فراموشی را بهانهای برای احساساتگرایی آسان نمیسازد، بلکه از خلال آن، تنهایی انسان معاصر و نیاز او به شاهدی برای زندگیاش را بررسی میکند.
طراحی صحنه
چیدمان صحنه میان اتاق خواب، فضای نشیمن و محیطی مراقبتی معلق مانده است. تخت با روتختی روشن، کاناپه خاکستری، بالشهای نامرتب، میز کوتاه، بطری و لیوانها، شمعها و گیتاری که گاه در حاشیه رها شده، جهانی میسازند که هم خانگی است و هم موقتی. گویی شخصیتها در خانهای زندگی میکنند که هر لحظه ممکن است به اتاق انتظار یک مرکز درمانی تبدیل شود.
این دوگانگی، انتخاب درستی برای نمایشی درباره حافظه است. وسایل آشنا هستند، اما اطمینانبخش نیستند. هر شیء میتواند نشانه خاطرهای باشد که صاحبش دیگر آن را به یاد نمیآورد. بااینحال، صحنه در برخی لحظات از تراکم نشانهها آسیب میبیند؛ بعضی اشیا بیش از آنکه در کنش نقش داشته باشند، برای تکمیل فضای بصری حضور دارند. حذف چند عنصر فرعی میتوانست تمرکز را بر تخت، گیتار و فاصله میان دو شخصیت بیشتر کند.
نور و تصویر
نورپردازی بر تضاد میان گرمای خاطره و سردی اکنون بنا شده است. آباژورهای کهربایی در عمق صحنه، تصویری از آرامش خانگی میسازند، اما نور متمرکز و کمجان روی چهرهها اجازه نمیدهد این گرما به امنیت واقعی تبدیل شود. نقاط تاریک صحنه صرفاً فضای خالی نیستند؛ به بخشهای حذفشده ذهن شباهت دارند.
استفاده از تصویر پسزمینه نیز گاهی کارکردی فراتر از تعیین مکان پیدا میکند و شخصیتها را زیر سایه جهانی بزرگتر و ناشناخته قرار میدهد. بااینحال، هرجا تصویر و نور همزمان بر بازیگران فشار بصری وارد میکنند، ظرافت حالات صورت کاهش مییابد. اجرایی چنین متکی بر سکوت و نگاه، به مرزبندی دقیقتری میان روشنایی بازیگر و روشنایی پسزمینه نیاز دارد.
موسیقی و صدا
حضور رضا یزدانی سبب میشود تماشاگر از ابتدا منتظر موسیقی باشد، اما امتیاز اجرا در این است که ترانه را تا حد زیادی در خدمت درام نگه میدارد. گیتار، امتداد حافظه شخصیت است؛ سازی که انگشتان شاید چیزی را روی آن به یاد بیاورند که ذهن از نامگذاریاش عاجز مانده است. جنس خشدار صدا، خستگی و شکستگی شخصیت را باورپذیر میکند.
بااینهمه، مرز میان «شخصیت نمایشی» و «چهره شناختهشده موسیقی» همیشه کاملاً محو نمیشود. برخی لحظهها جذابیت اجرایی خواننده بر آسیبپذیری شخصیت غلبه میکند. کنترل بیشتر حجم صدا و پرهیز از کشدادن مکثهای موسیقایی میتوانست پیوند موسیقی و روایت را یکدستتر سازد.
بازیگران
رضا یزدانی بازی خود را بر درونگرایی، سنگینی بدن و نگاههای گریزان بنا میکند. بهترین لحظههای او نه هنگام خواندن، بلکه زمانی شکل میگیرند که با شیئی آشنا مواجه میشود و نمیتواند نسبت خود را با آن پیدا کند. این سردرگمی، بیآنکه به نمایش اغراقآمیز بیماری تبدیل شود، کیفیتی انسانی دارد.
نگار نیکدل در نقطه مقابل، حامل حافظه مشترک است. لباس سرخ او در فضای تیره صحنه، حضوری زنده و مقاوم ایجاد میکند؛ حضوری که میان مراقبت، خشم فروخورده و امید ناپایدار حرکت میکند. بازی او زمانی مؤثرتر است که از توضیحدادن فاصله میگیرد و اجازه میدهد دستهای بههمفشرده، مکثها و تغییر جهت نگاه، فرسودگی عاطفی شخصیت را آشکار کنند. هماهنگی این دو بازیگر در سکوتها چشمگیرتر از بخشهایی است که متن، معنای موقعیت را با صراحت بیان میکند.
نتیجهگیری
«ساعت فراموشی» اجرایی عاطفی و خوشتصویر است که مهمترین پرسشش را صادقانه مطرح میکند: اگر خاطراتمان را از دست بدهیم، چه کسی از زندگی ما محافظت خواهد کرد؟ نمایش در بهترین لحظاتش نشان میدهد آدمی تنها مجموعهای از اطلاعات بهیادمانده نیست؛ صدا، عادت، عشق و حتی اندوه نیز حافظه دارند. اثر میتوانست با حذف توضیحات اضافی و خلوتترکردن برخی تصاویر، ضربه نهایی قاطعتری بزند؛ اما همین اجرای کنترلشده و تلخ، تماشاگر را با احساسی ماندگار ترک میکند: شاید فراموشی پایان خاطره باشد، اما الزاماً پایان پیوند انسانی نیست.