«خون باید یاگو، خون»؛ حمامی از سنگ مرمر، برای غسلِ یک وجدانِ خونآلود
تماشاگرِ سالن ۱ خانه نمایش مهرگان پیش از آنکه نخستین جمله را بشنود، با یک تصویر روبهرو میشود که تمام فلسفهی نمایش در آن فشرده است: مردی در وانِ مرمرین، در محاصرهی نور آبیِ سرد، با پسزمینهای که از آتشِ نارنجی به بنفش میسوزد. «خون باید یاگو، خون» نوشته و کارِ حبیب نریمانی، با تهیهکنندگی ایمان بازیگران و بازی هومان فتحی و نیوشا حبیبی، از همان قابِ نخست تصمیمش را اعلام میکند: قرار نیست قصهای تعریف شود؛ قرار است یک ذهنِ زخمخورده، لببهلبِ کنار شما در وانِ اعتراف بنشیند و از خودش بگوید.
متن و کارگردانی: اعترافِ شیطان، پیش از غرق شدن
متنِ نریمانی، بر پایهی همان خلاصهای که اثر با خود میآورد، ساختاری اعترافگونه دارد: مردی که آدمها را مهرههای بازی خود میکند و در همان حال، با نخستین قطرهی خون، مرز میان «طراح جنایت» و «قربانی جنایت» در او محو میشود. کارگردانی نیز دقیقاً از همین ابهام تغذیه میکند؛ اجرا نمیگذارد تماشاگر با خیال راحت یاگو را محکوم کند. هر جملهی نفرتآمیز او، بلافاصله ریشهاش در تحقیر و کنار گذاشته شدن آشکار میشود و مخاطب را در جایگاه قاضیِ بیحکم رها میکند.
نقطهی قوت نریمانی، جسارتش در انتخاب «تصویرِ محدود» است: به جای روایت پرروایت، یک میکروکاسم میسازد—حمام، آینه، پنجره—و کل جهنم را درونش میگنجاند. نقطهی ضعف اما در میانهی اجرا دیده میشود: برخی مونولوگها از حدِ اعتراف فراتر میروند و به توضیح اعتراف فراتر میروند و به توضیحیر و سکوت میتوانستند همان بار معنایی را سنگینتر حمل کنند.
بازیگران
هومان فتحی ستون اجراست. او شرارت را با فریاد نساخته؛ با تابلوهای ظریفِ حالت چهره ساخته است. در لحظهای که در وانِ مرمر، سرش را به عقب میاندازد و فقط صورتش از لبهی سنگ بیرون میماند، تصویری میآفریند که خودش بهتنهایی یک مونولوگ کامل است: مردی که در حالِ غسلِ دادنِ زخمهایش است، نه شستنِ آنها. کنترل او بر دمای صدا—گرم و اغواگر در لحظهی فریب، سرد و فاصلهدار در لحظهی جنایت—شخصیت را از کاریکاتور نجات میدهد.
نیوشا حبیبی در سکوتهایش بهترین است. کارگردان بخش مهمی از حضور او را پشتِ پنجرهی مهآلود و در قالبِ سایه تعریف کرده—تصویری از زنی که با دستهای گشوده به شیشه فشار میآورد، انگار میخواهد از قابِ «مهره بودن» بیرون بیفتد و نمیتواند. حبیبی این تضاد میان استیصال و مقاومت را با بدن میگوید، نه با دیالوگ؛ و همین انتخاب، درستترین تصمیم بازیگرانهی اجراست. تنها ایراد، چند لحظهی اوجِ احساسی است که شدتش از منطق درونی صحنه جلو میزند و اثرِ آن سکوتهای پیشین را میشکند.
طراحی صحنه: مرمرِ سفید، لباسِ قرمز، آیینهی سیاه
طراحی صحنه، اقتصادِ محاسبهشدهای دارد و هر شیء، حاملِ یک اندیشه است. سه پنلِ مرمرین در سه سوی صحنه میایستند: پنلِ راست با آیینهای گِردِ سیاه— پنلِ راست با آیینهای گِردِ سیاه—نظارت» ساخته شده؛ همان چشمی که یاگو احساس میکند همیشه بر او بوده و حالا خودش آن را بر دیگران میگمارد. پنلِ چپ، با ردای قرمزی که بر آن آویزان است، تنها لکهی رنگِ خالصِ صحنه است؛ قرمزی که مثل خودِ خون، همزمان زیبا و تهدیدکننده است و وسوسهی «ارادهی جنایت» را به شکل یک شیء روزمره بر دیوار مینشاند. در مرکز، وانِ مرمر—تختِ اعتراف، سکوی تسلیم و در نهایت، تابوتِ فرضیِ مردی که در جهنمِ خودش غرق میشود. پنجرهی دوتاییِ مهگرفته در پسزمینه نیز مرزِ میان دنیای درونی و بیرونی را پاس میدارد؛ آنجا که زنِ مهره، پشتِ شیشه، همزمان نزدیک و دستنیافتنی است.
طراحی نور: دو دمای یک جهنم
نور، ستونِ فقری اجراست و با دقتِ یک نقاش کار میکند. پایهی بصری، دوگانهی آبیِ سرد و نارنجی/قرمزِ داغ است: آبی، رنگِ اعتراف و آب است—سردیِ وجدانِ پس از جنایت—و نارنجیِ پسزمینه، آتشِ درونی و وسوسه. در صحنهی افتتاحیه، این دو دما بر چهرهی فتحی برخورد میکنند و نتیجه، تصویری است که کمتر در تئاتر ما دیده شده: مردی در وان، با سایهای بنفش بر صورت، درست در مرزِ آرامش و سوختن. اسپاتهای آبیِ سقفی نیز فضای «اتاقِ ذهن» را قاب میگیرند و پیرامون صحنه را در سیاهیِ مطلق نگه میدارند تا جهانِ نمایش هیچ خروجی نداشته باشد. تنها کاستی: در چند اوجِ دراماتیک، نور به تغییرِ شدتهای تندتر—کاتِ نوریِ خشک—روی نمیآورد و فرصتِ ضربهی بصریِ نهایی را نیمهکاره میگذارد. دود و بخار نیز هوشمندانه به کار رفته؛ در صحنهی سیگارِ میانپرده، دود در نورِ آبی میپیچد و مثل روحِ گذشتهها، از دهانِ اعترافگو بیرون میآید—لحظهای که صحنه خودش شعر میشود.
تحلیل محتوا: زخمی که سیستم اخلاقی میشود
آنچه «خون باید یاگو، خون» را از یک بازآفرینیِ انتقام فراتر میبرد، پرسش اخلاقیِ جهانشمولش است: انسانی که سالها تحقیر شده، وقتی تصمیم میگیرد عشق را به نفرت تبدیل کند، در واقع دارد کینخود را به «حق» تبدیل میکند. نمایش با دقت نشان میدهد که تحقیر فقط یک جراحتِ لحظهای نیست؛ میتواند به سیستمِ اخلاقیِ معیوب بدل شود—سیستمی که در آن، ستم به دیگران نوعی «عدالت» خوانده میشود. وانِ مرمر، استعارهی مرکزی همین است: مردی که فکر میکند دارد تطهیر میشود، در واقع دارد در خودش خفه میشود. و پنجرهی مهآلود، یادآورِ تنهاییِ مدرن است؛ رابطههایی که شیشهای بینشان کشیده شده و دستهایی که به شیشه فشار میآورند، اما هرگز از آن عبور نمیکنند.
نتیجهگیری
«خون باید یاگو، خون» اجرایی است تصویرمحور، با طراحی صحنهای مفهومپرداز و نوری که خودش راویِ دومِ نمایش است. فتحی با بازیای انضباطشده و اغواگر، و حبیبی با سکوتهای گویا، دوگانهی «جنایتکار/قربانی» را زنده نگه میدارند. اگر متن در میانهی اجرا از توضیحگویی فاصله میگرفت و اوجهای عاطفی کمی مهار میشد، اثر به قلمرو اجراهای فراموشنشدنیِ سال میرسید. اما حتی با این ایرادها، آنچه در سالن ۱ مهرگان روی صحنه میرود، تئاتری است صادق، هوشمند و تصویری—که به تماشاگر یادآوری میکند مرزِ میان طراحِ جنایت و قربانیِ آن، نازکتر از آن است که دوست داریم باور کنیم؛ و جهنمی که یاگو ساخته، پیش از آنکه او را ببلعد، ابتدا آدمهای عاشق را پشتِ پنجره جا گذاشته است.