«امان»؛ گفتوگوهایی که به دیگری نمیرسند
نمایش «امان» نوشته عباس جمالی و به کارگردانی مجتبی جدی، درامی زنانه و درونگراست که پنج زن را بر سر سفرهای گرد هم میآورد؛ اما این گردهمایی، برخلاف ظاهر آشنای خود، به گفتوگویی واقعی منجر نمیشود. هر زن بیش از آنکه با دیگری سخن بگوید، با خویشتن حرف میزند؛ با خاطرهای دور، زخمی پنهان، تمنایی سرکوبشده یا ترسی که سالهاست در سکوت رشد کرده است. سفره در این اجرا نه فقط نشانهای از خانه و همنشینی، بلکه مرزی است میان آنچه زنان بر زبان میآورند و آنچه هرگز توان گفتنش را پیدا نمیکنند.
درام و جهان نمایش
عباس جمالی، جهان نمایش را بر پایه کنشهای بیرونی پرتحرک بنا نمیکند. بحران اصلی «امان» در ذهن و حافظه شخصیتها شکل میگیرد؛ در مکثهایی که طولانیتر از یک سکوت معمولیاند و جملههایی که پیش از رسیدن به دیگری، دوباره به سوی گوینده بازمیگردند. همین ویژگی، متن را به نوعی درامِ اعتراف نزدیک میکند؛ اما اعترافهایی که الزاماً رهاییبخش نیستند.
پنج زن در کنار هم نشستهاند، ولی هرکدام در اتاقی جداگانه از ذهن خود گرفتارند. آنها از عشق، فقدان، فداکاری، حسرت و تنهایی سخن میگویند؛ با این تفاوت که این مفاهیم در نمایش به شعار تبدیل نمیشوند. عشق در «امان» لزوماً نجاتدهنده نیست، فداکاری همیشه فضیلت بیهزینهای ندارد و تنهایی نه فقط حاصل نبودن دیگری، بلکه نتیجه ناتوانی انسان از شنیدن خود و دیگری است.
نقطه قوت متن در همین پرهیز از داوری شتابزده است. هیچکدام از زنان بهسادگی در جایگاه قربانی یا مقصر قرار نمیگیرند. هر شخصیت، هم زخمی دارد و هم سهمی در ساختن وضعیت خود. البته در بخشهایی، تداوم مونولوگها میتواند ریتم درام را کند کند و اگر بازی و میزانسن از دقت کافی برخوردار نباشد، مرز میان عمق روانشناختی و تکرار عاطفی بسیار باریک خواهد شد.
کارگردانی
مجتبی جدی برای چنین متنی، به جای تکیه بر حادثهپردازی، بر فاصله، سکوت و کیفیت نگاهها تمرکز میکند. در این خوانش، میزانسن باید از شلوغی پرهیز کند؛ زیرا کوچکترین جابهجایی یا چرخش بدن میتواند معنای مستقلی پیدا کند. نشستن زنی در حاشیه سفره، جمعکردن دستها در دامان، کنارکشیدن ظرفی یا خودداری از نگاهکردن به زن مقابل، به اندازه یک جمله دراماتیک اهمیت مییابد.
کارگردانی جدی زمانی بیشترین اثر را دارد که اجازه میدهد سکوتها توضیح داده نشوند. تماشاگر در این نمایش قرار نیست همهچیز را بهسرعت بفهمد؛ باید در فاصله میان جملهها، گذشته شخصیتها را حدس بزند. این اعتماد به تماشاگر، امتیاز مهم اجراست. با این حال، برخی گذارهای عاطفی میتوانند صریحتر طراحی شوند تا تغییر وضعیت درونی شخصیتها تنها به تغییر لحن بازیگران وابسته نماند.
طراحی صحنه
سفره زنانه، مرکز ثقل صحنه است. طراحی صحنه در چنین اجرایی نیازی به جزئیات فراوان ندارد؛ حتی یک فضای محدود و فشرده میتواند جهان نمایش را کامل کند. حضور چند ظرف، پارچهای ساده، وسایل روزمره و چیدمانی که بیش از آنکه واقعگرایانه باشد، نشانهشناسانه عمل کند، کافی است تا خانه همزمان هم پناهگاه باشد و هم فضای محاصره.
مهمترین ویژگی احتمالی این طراحی، قابلیت تغییر معنای سفره در طول اجراست. در آغاز، سفره نشانه نظم و آشنایی است؛ اما با پیشرفتن نمایش، همان سطح مشترک میتواند به میدان فاصلهگیری، پنهانکاری و حتی جدایی تبدیل شود. اگر فاصله زنان از مرکز سفره یا نسبت بدنهایشان با آن بهدقت تنظیم شده باشد، صحنه بدون نیاز به دکورهای سنگین، تاریخچهای از روابط را روایت میکند.
طراحی نور
نور در «امان» باید بیش از آنکه صحنه را روشن کند، لایههای پنهان آن را آشکار سازد. نور گرم و متمرکز بر سفره میتواند در ابتدا حس امنیت و خاطره را ایجاد کند؛ اما هرچه روایتها شخصیتر و تلختر میشوند، شکستن این گرما با سایههای جانبی یا نورهای محدودکننده، تنهایی هر شخصیت را برجسته میکند.
تغییر تدریجی شدت نور، بهویژه در پایان مونولوگها، امکان مهمی برای کارگردان فراهم میآورد. خاموشی کامل پس از هر اعتراف، راهحل سادهای است؛ اما اگر نور بهجای قطع ناگهانی، اندکی باقی بماند و چهره زن را در نیمهتاریکی نگه دارد، تأثیر دراماتیک بیشتری خواهد داشت. در اینجا نور میتواند نشان دهد که گفتن، الزاماً به معنای رهایی نیست.
صدا و موسیقی
درامی با این میزان از تکگویی، بیش از موسیقی پررنگ به طراحی صوتی دقیق نیاز دارد. صدای برخورد ظرفها، کشیدهشدن پارچه، جابهجایی صندلی یا حتی صدای تنفس میتواند فضای خالی میان کلمات را پر کند. چنین صداهایی، زندگی روزمره را به سطحی روانشناختی میبرند و نشان میدهند که بحران شخصیتها در دل عادتهای معمولی جریان دارد.
موسیقی، اگر استفاده شود، بهتر است حضوری محدود و کنترلشده داشته باشد. موسیقی احساسات را نباید به جای بازیگران توضیح دهد. سکوت در «امان» خود یک ساز دراماتیک است؛ سازی که هرچه نمایش پیش میرود، صدایش بلندتر شنیده میشود.
بازیگران
بهاره رهنما، زینب ایزدپناه، یاسمن نصیری، نازنین حشمدار و سمیرا زایری با چالشی دشوار روبهرو هستند: هرکدام باید شخصیت مستقلی بسازند، بیآنکه از وحدت جمعی نمایش جدا شوند. خطر اصلی چنین ساختاری، شبیهشدن لحنها و تبدیل همه زنان به صداهایی مشابه است.
بازی موفق در این متن، به جای گریه و فوران عاطفی، در کنترل آن شکل میگیرد. لرزش اندک صدا، مکث پیش از یک واژه، لبخندی که ناتمام میماند یا نگاهی که از چهره دیگری میگریزد، میتواند از یک فریاد مؤثرتر باشد. هرچه بازیگران کمتر برای نشاندادن رنج تلاش کنند و بیشتر آن را در بدن خود نگه دارند، نمایش باورپذیرتر و تأثیرگذارتر میشود.
نتیجهگیری
«امان» نمایشی درباره زنانی است که کنار هماند، اما هنوز راه رسیدن به یکدیگر را پیدا نکردهاند. عباس جمالی در متن خود، تنهایی را نه بهعنوان فقدان مطلق، بلکه بهعنوان ناتوانی در ارتباط ترسیم میکند؛ و مجتبی جدی این ایده را در قالب اجرایی فشرده، کمادعا و متکی بر سکوت دنبال میکند.
نمایش در بهترین لحظاتش، تماشاگر را وادار میکند به جملههایی گوش دهد که خطاب مشخصی ندارند، اما به تجربهای مشترک اشاره میکنند: نیاز به دیدهشدن، ترس از ترکشدن و میل به آنکه کسی، سرانجام، حرفهای ناگفته ما را بشنود. «امان» شاید پاسخ قطعی برای این نیاز ارائه نکند، اما دستکم فضای شنیدن را فراهم میسازد؛ و همین، برای نمایشی که تماماً بر دشواری گفتوگو بنا شده، دستاوردی قابلاعتناست.