میان چسب و آتش؛ پرترهای از جوانیِ هنرمند
روایت؛ هنرمند پیش از آنکه هنرمند شود
استیون ددالوس در این نمایش، نه شخصیتی با مسیری سرراست، بلکه ذهنی در حال شکلگرفتن است. روایت از کودکی به جوانی میرود؛ از دورهای که جهان بر او اثر میگذارد تا لحظهای که میکوشد خود به جهان شکل بدهد. همین جابهجایی، هستهٔ درام است. مسئله فقط کشف استعداد نیست، بلکه پذیرفتن بهای آن است: هنرمند جوان برای یافتن صدای خود، ناچار است میان میل به تعلق و نیاز به استقلال تعادلی دشوار پیدا کند.
عنوان اثر، یادآور رمان مشهور جیمز جویس است، اما روی صحنه پرسش جذابتری پیش میآید: چگونه میتوان نثرِ درونی و سیال را به کنشی دیدنی بدل کرد؟ تصاویر اجرا پاسخی اولیه پیش میگذارند: فکر، به جای آنکه فقط بر زبان بیاید، به بدن میچسبد، در کاغذ پخش میشود و گاه شکل شعله میگیرد.
کارگردانی؛ ذهنی که به بدن منتقل میشود
هرآیینی برای روایتِ ذهن، ظاهراً به جای بازسازی واقعگرایانهٔ مکانهای متعدد، بر دگرگونی موقعیت بازیگر تکیه کرده است. در یک قاب، نوارهای سفید دور سر و صورت استیون میپیچند؛ در قابی دیگر، دستها و چهرهاش با اغراقی آشکار به حرکت درمیآیند. این انتخاب با موضوع نمایش نسبت دارد: خاطره و اضطراب همیشه منظم و مؤدب ظاهر نمیشوند. گاهی آدمی را به کاری مضحک و دردناک وامیدارند.
با این حال، چنین زبانی به انضباط نیاز دارد. اگر هر خاطره با همان شدتِ حرکت و همان میزانِ تأکید عرضه شود، تماشاگر فرصت تشخیص لحظهٔ تعیینکننده را از دست میدهد. برای نمایشِ ذهن سیال، مکث به اندازهٔ فوران اهمیت دارد؛ سکوتِ پس از یک تصویر میتواند از تصویر بعدی گویاتر باشد.
طراحی صحنه و اشیا؛ جهان کوچک، معناهای متعدد
پسزمینهٔ تیره و پوششهای سیاه، توجه را از جزئیات محیط به اشیا و بدنها منتقل میکنند. کاغذهای سفید در دست بازیگر، بسته به موقعیت، میتوانند نوشته، خاطره یا امکانی هنوز تحققنیافته باشند. نوارچسبی که بر صورت استیون مینشیند، تصویری گیرندهتر میسازد: گویی چیزی در حال ترمیم است، اما همان ابزارِ ترمیم، راه نفس و بیان را هم تنگ میکند.
تابلوهای آویخته بر لباسها، از جمله «استیون» و «از دوستان»، کیفیتی آگاهانه نمایشی دارند. آنها به جای پنهانکردن سازوکار اجرا، آن را پیش چشم میگذارند. این تمهید برای روایتی که میان واقعیت، یادآوری و تصور رفتوآمد میکند سودمند است؛ به شرط آنکه برچسبها جای شخصیتپردازی را نگیرند. دوستِ استیون باید فراتر از نامی بر یک تابلو، در شیوهٔ نگاه و واکنش او نیز جان بگیرد.
طراحی نور؛ مرز میان مشاهده و رؤیا
نورِ سرد و نسبتاً خنثیِ بعضی لحظهها به بازیگر اجازه میدهد بیپناه مقابل چشم تماشاگر بایستد؛ در مقابل، صحنهٔ شعلهها با گرمای کهربایی، جهان را ناگهان به قلمرویی نزدیک به رؤیا میبرد. تضاد این دو کیفیت، برای داستانِ زایش نگاه هنری مناسب است: از دیدنِ واقعیت به تصورکردنِ چیزی ورای آن.
نکتهٔ فنی مهم این است که شعله، خواه در اجرا بهصورت آتش واقعی به کار رود خواه با تمهیدی نمایشی ساخته شود، نباید چهره را از میدان توجه بیرون ببرد. قدرت این قاب فقط در درخشندگیِ آتش نیست؛ در صورت کسی است که به آن خیره شده و معلوم نیست از آن نیرو میگیرد یا از آن میترسد.
بازیگران؛ میان آسیبپذیری و اغراق
نمایش، از بازیای متکی بر تغییرات شدید بدنی خبر میدهند: صورتِ فشرده زیر نوارها، هراس در برابر مشعلها و ژستی که با شیئی سرخرنگ، لحنی نزدیک به طنز پیدا میکند. این دامنه برای ایمان صیاد برهانی و مجید اسدی امکان میآفریند تا جهان درونی استیون را فقط با کلمات توضیح ندهند. رویارویی دو بدن، بهویژه در قابِ شعلهها، ظرفیت ساختنِ کشمکش را دارد بیآنکه صحنه به گفتوگویی توضیحی فروکاسته شود.
خطر نیز در همینجاست: چهرهپردازیِ پرشدت اگر لحظهای مجال فروکشکردن پیدا نکند، آسیبپذیری شخصیت پشت مهارت اجرایی پنهان میشود. تماشاگر برای همراهشدن با استیون، علاوه بر آشوب او، به لحظهای نیاز دارد که بتواند تردیدش را بیواسطه ببیند.
نتیجهگیری
«چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی» در تصاویرش نوید نمایشی را میدهد که برای امر نامرئی، یعنی شکلگرفتنِ یک ذهن، معادلهایی ملموس پیدا میکند: چسب، کاغذ، لباس تیره و آتش. قوت این رویکرد در تبدیل اندیشه به تصویر است؛ آزمون اصلیاش، حفظ تعادل میان تصویرِ چشمگیر و تجربهٔ انسانیِ پشت آن. اگر اجرا به استیون فرصت دهد گاهی از هیاهوی ذهنش فاصله بگیرد، داستان او از شرحِ تولد یک هنرمند فراتر میرود و به پرسشی آشنا میرسد: برای آنکه خودمان باشیم، چه چیزهایی را باید رها کنیم؟