«ویتسک؛ داستان ناتمام اتاق بوشنر»؛ در ذهن بوشنر، داستان ویتسک و ماری در چرخه‌ای از رنج، خشونت و مرگ تکرار می‌شود؛ قصه‌ای ناتمام در ساعات پایانی زندگی بوشنر که پایانش، آغاز دوباره‌ی همان سرنوشت است...

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/08/04

ساعتِ زخمیِ بوشنر؛ تکرار رنج در اتاقی بی‌پایان

نمایش «ویتسک؛ داستان ناتمام اتاق بوشنر» به نویسندگی و کارگردانی یاسین چهرآذر، اقتباسی صرفاً وفادارانه از «ویتسک» نیست؛ بلکه تلاشی است برای ورود به ذهن آشفته‌ نویسنده‌ای که در واپسین ساعت‌های زندگی، میان شخصیت‌های ناتمام، تصاویر هذیانی و پایانی که هرگز نوشته نشد، گرفتار مانده است. اجرا در سالن اصلی تالار مولوی، از ظرفیت فضای تاریک و عمیق صحنه استفاده می‌کند تا جهان بوشنر را نه به‌صورت اتاقی واقعی، بلکه چون محفظه‌ای ذهنی و تکرارشونده بسازد؛ جایی که داستان ویتسک و ماری بارها آغاز می‌شود، به خشونت می‌رسد و پیش از آن‌که پایان یابد، دوباره از ابتدا شکل می‌گیرد.

دراماتورژی و روایت

نقطه قوت اصلی متن، انتخاب زاویه دیدی است که بوشنر را از جایگاه نویسنده‌ای بیرون از ماجرا به یکی از زندانیان اثر خودش تبدیل می‌کند. شخصیت‌ها گویی نه از صفحات نمایشنامه، بلکه از لایه‌های تب‌آلود حافظه او بیرون آمده‌اند. در نتیجه، ناتمام‌ماندن «ویتسک» دیگر یک واقعیت تاریخی صرف نیست؛ به مسئله‌ای نمایشی درباره ناتوانی انسان در خاتمه‌دادن به رنج تبدیل می‌شود.

ساختار روایی بر منطق خطی استوار نیست. صحنه‌ها از دل یکدیگر سر برمی‌آورند، قطع می‌شوند، تغییر شکل می‌دهند و گاه مانند خاطره‌ای معیوب تکرار می‌شوند. این گسستگی با جهان بوشنر تناسب دارد و به اجرا اجازه می‌دهد مرز میان نویسنده، شخصیت و کابوس را محو کند. بااین‌حال، در برخی لحظه‌ها تراکم تصاویر و ورود پی‌درپی شخصیت‌ها، خط عاطفی ویتسک و ماری را کم‌رنگ می‌کند. اگر نمایش اندکی بیشتر بر رابطه این دو و فرسایش تدریجی اعتماد میانشان مکث می‌کرد، ضربه نهایی خشونت از عمق انسانی بیشتری برخوردار می‌شد.

طراحی صحنه

طراحی صحنه بر اقتصاد بصری و استفاده از سطوح سیاه بنا شده است. دیوارها، قاب‌ها و شکاف‌های عمودی، فضایی میان اتاق، زندان و پشت‌صحنه ذهن می‌سازند. پنجره‌ای که شخصیت زن با پوششی سرخ در آن ظاهر می‌شود، تنها یک عنصر معماری نیست؛ قاب کوچکی است که انسان را به تصویری تحت مراقبت تبدیل می‌کند. شخصیت درون آن هم‌زمان دیده می‌شود و راه گریزی ندارد.

دایره بزرگ انتهای صحنه، مهم‌ترین عنصر تصویری اجراست. این دایره گاه ماهی سرخ، گاه صفحه ساعت، گاه دهانه‌ای برای ورود اشباح و گاه چشمی عظیم به نظر می‌رسد. تغییر معنای همین شکل ساده، طراحی را از تزئین صرف فراتر می‌برد. در یکی از تأثیرگذارترین تصاویر، پیکره‌ها مقابل دایره سرخ به سایه تبدیل می‌شوند و خشونت پیش از آن‌که عملی واقع‌گرایانه باشد، همچون نشانه‌ای باستانی و تکرارشونده ظاهر می‌شود.

بااین‌همه، مرکزیت دائمی این دایره گاهی ترکیب‌بندی صحنه را قابل پیش‌بینی می‌کند. تنوع بیشتر در فاصله بازیگران از این عنصر یا پنهان‌کردن موقت آن می‌توانست بازگشتش را تکان‌دهنده‌تر کند.

طراحی نور

نورپردازی، جهان اجرا را با سه قلمرو رنگی مشخص می‌سازد: سیاهی مسلط، سرخی خشونت و آبیِ وهم. نور قرمز، بدن‌ها را از هویت روزمره تهی می‌کند و آن‌ها را به پیکره‌هایی گرفتار در خون، میل و انتقام بدل می‌سازد. در صحنه‌های آبی، حرکت بازیگران با امتدادهای محو و سایه‌های چندگانه همراه است؛ گویی زمان از حرکت طبیعی خود خارج شده و شخصیت‌ها نسخه‌های گوناگون خود را حمل می‌کنند.

نورهای موضعی نیز در جداکردن چهره‌ها از تاریکی مؤثرند. بازیگری که با پوششی سیاه و براق در برابر دایره خاکستری ایستاده، بیش از آن‌که در محیطی واقعی حضور داشته باشد، مانند موجودی فراخوانده‌شده از ذهن نویسنده دیده می‌شود. تضاد شدید روشنایی و تاریکی با فضای سالن مولوی سازگار است، اما در بخش‌هایی، تاریکی طولانی باعث می‌شود جزئیات میزانسن و واکنش بازیگران فرعی از دست برود. کنترل دقیق‌تر شدت نور می‌توانست بدون شکستن فضای کابوس‌وار، خوانایی صحنه را افزایش دهد.

بازیگران و هدایت بازی

گروه بازیگران، متشکل از نازنین قاضی‌زاده، امیررضا نیک‌پی، مهدی رحیمیان‌پور، یاسین چهرآذر، صادق سپهوند، فاطیما تقی‌پور، محمدمهدی بخشایش و رونیکا رضایی، در جهانی حرکت می‌کنند که بازی واقع‌گرایانه را با بیان بدنی و تصویرسازی فرمی ترکیب می‌کند.

بازی‌ها عموماً بر وضعیت‌های فشرده جسمانی استوارند: دست‌هایی که بالای سر معلق می‌مانند، بدن‌هایی که به سمت دیگری خم می‌شوند، قامت‌هایی که در قاب‌ها محبوس‌اند و چهره‌هایی که میان ترس، تمنا و جنون نوسان می‌کنند. دو پیکره زن با پوشش‌های مشابه، کیفیتی آینه‌وار به صحنه می‌بخشند؛ انگار یک شخصیت به دو امکان، دو خاطره یا دو قربانی تقسیم شده است. حضور مرد ریش‌بلند با لباس سرخ نیز با اغراقی آگاهانه شکل می‌گیرد و مرز میان شخصیت انسانی، شعبده‌باز و نیروی هدایت‌کننده کابوس را مخدوش می‌کند.

در برخی صحنه‌های گروهی، انرژی فیزیکی بازیگران از وضوح کلام پیشی می‌گیرد. این امر اگرچه به ریتم هذیانی اجرا کمک می‌کند، گاه باعث می‌شود جمله‌هایی که باید حامل اطلاعات یا تحول عاطفی باشند، در حرکت و موسیقی گم شوند. اندکی خویشتن‌داری در بیان و ایجاد سکوت‌های واقعی‌تر، می‌توانست تنش را عمیق‌تر کند.

صدا و ریتم اجرا

فضای صوتی نمایش احتمالاً بر ضرباهنگ‌های منقطع، تنفس‌های تشدیدشده، صداهای فلزی و سکوت‌های ناگهانی بنا شده است. چنین بافتی با ساختار ناتمام متن تناسب دارد؛ صدا نه برای همراهی، بلکه برای مختل‌کردن آسودگی تماشاگر عمل می‌کند. بااین‌حال، ریتم در میانه اجرا گاهی یکنواخت می‌شود، زیرا شدت عاطفی برای مدتی طولانی در سطح بالا باقی می‌ماند. نمایش با افزودن لحظاتی آرام‌تر میان فوران‌ها، می‌توانست خشونت نهایی را مؤثرتر و تحمل‌ناپذیرتر سازد.

مضمون انسانی اثر

در مرکز اجرا، مسئله‌ای فراتر از جنایت قرار دارد: انسان تا چه اندازه مالک سرنوشت خویش است؟ ویتسک تنها یک قاتل یا قربانی نیست؛ انسانی است که به‌تدریج توان تشخیص عشق از مالکیت، ترس از حقیقت و تحقیر از تقدیر را از دست می‌دهد. ماری نیز صرفاً موضوع حسادت او نیست؛ او تمنای زندگی دیگری را نمایندگی می‌کند، تمنایی که در جهانی بسته، به جای رهایی به مجازات منتهی می‌شود.

نمایش، خشونت را حادثه‌ای ناگهانی نمی‌بیند؛ آن را نتیجه انباشته‌شدن تنهایی، سوءتفاهم، طمع عاطفی و ناتوانی در گفت‌وگو می‌داند. تراژدی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که شخصیت‌ها دیگر یکدیگر را انسان‌هایی مستقل نمی‌بینند و هرکدام دیگری را به بخشی از کابوس شخصی خود فرو می‌کاهد.

نتیجه‌گیری

«ویتسک؛ داستان ناتمام اتاق بوشنر» نمایشی تصویرمحور، جسور و از نظر بصری حساب‌شده است که ناتمام‌بودن اثر بوشنر را به موتور اصلی روایت تبدیل می‌کند. اجرای یاسین چهرآذر در بهترین لحظاتش، صحنه را به ذهن نویسنده‌ای محتضر بدل می‌سازد؛ ذهنی که ساعت در آن متوقف نمی‌شود، بلکه یک لحظه دردناک را تا ابد تکرار می‌کند.

نمایش در بخش‌هایی به پالایش ریتم، وضوح بیشتر کلام و تمرکز عاطفی عمیق‌تر بر رابطه ویتسک و ماری نیاز دارد؛ اما جهان دیداری منسجم، نورپردازی پرمعنا و تعهد بدنی بازیگران، آن را به تجربه‌ای قابل‌تأمل تبدیل می‌کند. پایان، در حقیقت پایان نیست: مرگ رخ می‌دهد، اتاق تاریک می‌شود و قصه دوباره از نقطه نخست آغاز می‌گردد؛ گویی بوشنر همچنان در جست‌وجوی آخرین جمله‌ای است که هیچ‌گاه فرصت نوشتنش را پیدا نکرد.

 

/
ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

خدا قوت به همگی تیم اجرایی بسیار خلاصه بگم خیییلیی لذت بردم از دیدن این اجرا همچی درست بدون اضافات و ...اثری که حرف برای گفتن داره تفکر پشتش است و قابل دیدن هست حتی چند بار دمتون گرم حتما ببینیددد و لذت ببرید تاتر تفکر مند و شرافتمندانه این است