نگاه فنی و بصری
سالن سایه در تئاتر شهر، به واسطه ابعاد محدود و فضای نیمه تاریک خود، همواره بستری مناسب برای اجراهای تجربی و درامهای روانشناختی بوده است. سنجابی با شناخت دقیق از این ظرفیت، دکوری طراحی کرده که در عین سادگی، چندلایه و استعاری است. صحنه با میز چوبی بلند و چند صندلی فلزی آغاز میشود؛ اما دیوارهای سیاه و پردههای نیمهشفاف، فضایی شبیه به اتاق بازجویی یا کارگاه موسیقی متروک را القا میکنند. این دوگانگی، بهخوبی با عنوان نمایش همخوان است: جایی میان موسیقی و خشونت، میان هنر و بقا.
نورپردازی، نقطه قوت اجراست. نورهای متمرکز بر چهره بازیگران، در لحظات اوج گفت وگو، تضاد میان آشکارسازی و پنهانکاری را برجسته میکند. در صحنههای پرتنش، نور سرد و سفید از بالا میتابد و سایههای بلند ایجاد میکند؛ گویی شخصیتها زیر ذرهبین حقیقت قرار گرفتهاند. در مقابل، لحظات آرامتر با نور گرم و پراکنده همراه است که فضای خانه یا کارگاه موسیقی را به مأمنی امن بدل میسازد. تغییرات سریع نور، نشان از تسلط تیم فنی بر زبان بصری دارد.
موسیقی، ترکیبی از قطعات کلاسیک موتسارت و صداهای مدرن الکترونیک است. این تلفیق، نهتنها به نمایش هویتی دوگانه میبخشد، بلکه بهخوبی با مضمون اثر ــ تقابل سنت و مدرنیته، حقیقت و توهم ــ همخوانی دارد. صدای باد یا ضربههای نامنظم، بهعنوان موتیف صوتی عمل میکنند و یادآور تنهایی شخصیتها در برابر جهان است.
اتمسفر کلی نمایش، میان موسیقی و واقعیت در نوسان است. صحنه گاه به سالن تمرین بدل میشود، با بومها و نتهای پراکنده؛ و گاه به اتاقی سرد و بیروح که تنها سایههای شخصیتها در آن حرکت میکنند. این دوگانگی، بهخوبی با مضمون اثر همخوان است و مخاطب را درگیر میکند.
نگاه محتوایی و دراماتیک
«کشتن موتسارت یا بلعیدن پای اختاپوس» بیش از آنکه روایت زندگی یک موسیقیدان باشد، کاوشی است در روان انسان مدرن. سنجابی، با همراهی افشار دراماتورژ، متن را به سمت پرسشهای جهانشمول سوق داده است: آیا هنر میتواند مرهمی بر زخمهای روح باشد؟ آیا عشق و فداکاری قادرند انسان را از تنهایی برهانند؟ و آیا طمع و بیرحمی جهان، همواره هنرمند را به حاشیه میراند؟
آراد احمدخانی، با صدای پرطنین و حضور کاریزماتیک، نقش فردی را ایفا میکند که میان خواست قلبی و فشارهای اجتماعی گرفتار است. او با مکثهای طولانی و نگاههای پرمعنا، توانسته است کشمکش درونی شخصیت را بهخوبی منتقل کند. سوگند صدیقی، با بازی ظریف و کنترلشده، شخصیت زنانهای را میآفریند که همزمان حامل امید و قربانی تردیدهاست. نگاههای طولانی او به زمین یا پنجره، بیش از هر کلمهای، حس انتظار و اضطراب را منتقل میکند.
میثم غنیزاده، با انرژی جوانی، نقش فردی را ایفا میکند که نماینده جهان بیرون است؛ جهانی که هم وسوسهگر و هم بیرحم است. ایده ابوطالبی نیز در نقش مکمل، توانسته است با جزئیات رفتاری دقیق، فضای صحنه را از یکنواختی برهاند.
درام نمایش، بر پایه مونولوگها و دیالوگهای پرکشش بنا شده است. هر جمله، لایهای از شخصیتها را آشکار میکند و هر سکوت، عمقی تازه به داستان میبخشد. مخاطب در طول اجرا، مدام با پرسشهای اخلاقی مواجه میشود: آیا هنر میتواند جایگزین عشق شود؟ آیا انسان در برابر طوفانهای زندگی، تنهاست؟ و آیا زیبایی، حتی در دل رنج، ارزش ادامه دادن دارد؟
جمعبندی و نقد نهایی
تماشای «کشتن موتسارت یا بلعیدن پای اختاپوس» بیش از آنکه صرفاً یک تجربهی نمایشی باشد، شبیه ورود به آزمایشگاهی ذهنی است؛ جایی که موسیقی، خشونت و استعارههای غریب در هم میآمیزند تا پرسشی بنیادین را پیش روی مخاطب بگذارند: انسان تا کجا میتواند برای بقا، زیبایی را قربانی کند؟ سنجابی با جسارت، صحنه را به میدان جدال میان هنر و غریزه بدل کرده و بازیگرانش این جدال را با تنشهای جسمانی و روانی ملموس کردهاند. شاید همه لحظات نمایش از نظر ریتم یکدست نباشد، اما آنچه در ذهن مخاطب باقی میماند، تصویری است از اختاپوسی که پای انسان را میبلعد؛ استعارهای تکاندهنده از جهانی که اگر مراقب نباشیم، میتواند هنر، عشق و حتی انسانیت را در خود فرو ببرد. بهعنوان تمثیلی از جهان بیرحم امروز، در ذهن تماشاگر ماندگار میشود. نمایش تجربهای است که ارزش دیدن دارد، زیرا توانسته است با امکانات محدود، جهانی پرمعنا و پرتصویر خلق کند. نقطه قوت اصلی نمایش، هماهنگی میان متن، کارگردانی و اجراست؛ بهویژه نورپردازی و بازیهای پرانرژی که مخاطب را تا پایان درگیر نگه میدارند. این اثر نه تنها یک نمایش، بلکه تجربهای ذهنی است که پس از پایان اجرا همچنان در حافظه باقی میماند؛ همانند نت ناتمام موتسارت که در گوش شنونده ادامه پیدا میکند.