«باخ»
در فضای محصور و صمیمی عمارت نوفل لوشاتو، نمایش «باخ» به نویسندگی و کارگردانی بهزاد عبدی از یکم تا سیام بهمن ۱۴۰۴ روی صحنه رفته است. قصهای است از تلاقی دو دنیای ظاهراً ناهمگون: فروغ، نماد شاعرانهی عشق و اندوه، و باخ، تجسم نظم و زیبایی کلاسیک. آنچه در این تماشاخانه روی میدهد، نه یک روایت خطی، که بازی پیچیدهای میان واقعیت و رویاست؛ جایی که رازها نه در گفتار، که در سکوتهای نمایشی و نورهای شکسته بر پردههای سفید رخ مینمایانند.
نگاه فنی و بصری: صحنهای به مثابه ذهن
طراحی صحنهی اثر، با درنظرگرفتن معماری تاریخی عمارت نوفل لوشاتو، هوشمندانه از دو عنصر متضاد بهره برده است: از یک سو، دیوارهای سنگی نمایان و طاقهای بلند که حس کهنگی و ثبات را القا میکنند و از سوی دیگر، پردههای نیمهشفاف سفیدرنگی که بهصورت متحرک در فضای صحنه آویخته شدهاند. این پردهها همچون مرز میان واقعیت و خیال عمل میکنند؛ نورپردازی تیز و متمرکزِ «اسپاتلایت»ها از پشت آنها، سایههای درهمریخته و اشکال انتزاعی بر روی دیوارهای سنگی میافکند و فضایی رویاوار میآفریند.
نورپردازی اثر، بهویژه در سکانسهای ملاقات فروغ و باخ، از نقاط قوت فنی نمایش است. استفاده از نورهای سرد آبی و خاکستری برای صحنههای مربوط به باخ (نماد عقلانیت و نظم) و نورهای گرم کهربایی و نارنجی برای لحظات متعلق به فروغ (نماد عشق و حرارت درونی) نه تنها فضاسازی را عمق میبخشد، بلکه بهطور ناخودآگاه تضاد درونی شخصیتها را به تماشاگر منتقل میکند. طراحی صدا نیز کمحرف ولی مؤثر است: نوای پراکندهی پیانوی باروک در پسزمینهی صحنههای باخ، و صدای باد و زمزمهی اشعار در صحنههای فروغ، چنان با دقت در لحظههای سکوت جای گرفتهاند که گویی خود بخشی از دیالوگهای ناگفتهی نمایش هستند.
نگاه محتوایی و دراماتیک: تقابل دو جهان، کشف یک راز
داستان در ظاهر، ملاقاتی ساده بین دو شخصیت تاریخی — یا اسطورهای — است. اما بهزاد عبدی در مقام نویسنده، این ملاقات را بهانهای قرار میدهد برای کندوکاو در مفاهیم جهانشمول تنهایی، حافظه و آرزوی وصل. فروغ (با بازی بهناز نادری) نه بهعنوان شاعری خاص، که بهمثابهی روحی جستوجوگر و عاشق پیشه تصویر میشود که در جستوجوی هویتی فراتر از زمان خود است. در مقابل، باخ (با بازی بهزاد عبدی) نمایندهی نظمی است که در پس هر زیبایی نهفته؛ نظمی که گاه به قفسی برای روح بدل میشود.
نکتهی درخشان نمایش، تبدیل این تقابل به گفتوگویی درونی است. بازی بهناز نادری در نقش فروغ، با ریتمی آهسته و ایماهای ظریف، عمق تنهایی مدرن را به تصویر میکشد. او در سکوتهای طولانیاش، بیشتر از هر دیالوگی حرف میزند. در مقابل، بهزاد عبدی در نقش باخ، با حرکات حسابشده و نگاههای ثابت، نمایندهی انضباطی است که میخواهد هر چیزی — حتی احساس — را در چهارچوبی از پیش تعیینشده جای دهد. بازی دیگر اعضای گروه — دضا جهانی، بهزاد داوری و حسین میرزاییان — بهعنوان راویان خاموش یا سایههای این دو شخصیت، فضایی چندلایه و گاه رویاگونه به اثر بخشیدهاند.
پیام نهایی نمایش اما نه در پیروزی یکی بر دیگری، که در «امکان گفتوگو» نهفته است. آنجا که نور گرم فروغ، سردی نظم باخ را میگدازد و نوای پیانوی باروک، وزن شعر فروغ را به دوش میکشد، اثر به ما یادآوری میکند که عشق و زیبایی — در هر شکل — زاییدهی همین تقابلهاست.
جمعبندی و نقد نهایی: ارزش دیدن و چند نقطهی قابل تأمل
«باخ» اثری است که تماشاگر را به تفکر وامیدارد و از حیث فنی — بهویژه در نورپردازی و استفاده از فضای تاریخی سالن — دستاوردی قابلتقدیر دارد. بازی بهناز نادری و بهزاد عبدی از نقاط قوت مسلم نمایش است و طراحی صحنه، هوشمندانه واقعیت و رویا را درهم میتند.
با این همه، اثر از دو نظر میتوانست پختهتر باشد: نخست، طولانیشدن برخی سکانسهای سکوت — هرچند زیبا — ممکن است برای مخاطب عام کمی خستگیآور باشد. دوم، موسیقی زندهی پیانو — اگر به جای پخش از ضبط، به صورت زنده اجرا میشد — میتوانست ارتباط عاطفی تماشاگر با صحنه را عمیقتر کند.
در کل، «باخ» نمایشی است برای آنان که به تئاتری فراتر از روایت ساده عادت دارند. اثری که در آن نور، سکوت و حرکت، به اندازهی دیالوگها سخن میگویند و تماشاگر را تا ساعاتی پس از خروج از سالن، با پرسشهایی دربارهی مرزهای واقعیت و خیال همراه میکنند. بهزاد عبدی و گروهش در عمارت نوفل لوشاتو، نه فقط یک نمایش، که یک «تجربهی حسی» خلق کردهاند که دیدنش — بهویژه برای دوست داران تئاتر تجربی — خالی از لطف نیست.