ذرات آشوب: حماسهای از جنس باد و نمک و آتش
نقدی بر نمایش «ذرات آشوب» به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم پشت کوهی
قبل از هر چیز، باید اعتراف کنم که گمان میکردم با یک درام مدرن و اگزیستانسیال مواجه شوم. اما «ذرات آشوب» ابراهیم پشت کوهی مرا غافلگیر کرد: اثری حماسی، شورانگیز و تنفسکننده با ریههای جنوب. این نمایش نه روایت آشوبهای ذهنیِ آدمهای شهرنشین، که قصهٔ «آشوبِ مقدسِ آزادی» است در سواحل هرمز، در روزگار اشغال پرتغالیها. پشت کوهی با قلمی شاعرانه و نگاهی عمیق به میراث فراموششدهٔ خلیج فارس، حماسهٔ مردمان دریانشین را روی صحنه زنده میکند؛ حماسهای که در آن عشق و خون و بادهای مانسون با هم گره میخورند.
طراحی صحنه و نور: به تماشای یک نبردِ بصری
سالن اجرا به یک میدان نبردِ نمادین تبدیل شده بود. کف صحنه را با لایهای از ماسهٔ درشت پوشانده بودند که رد پای بازیگران در آن، همچون نبش قبری از خاطراتِ فراموششده، حس ماندگاری ایجاد میکرد. در چهار گوشهٔ صحنه، دکلهای چوبی کهنه با طنابهای تابیده شده از لیف خرما، یادآور قایقهای لنج و داربستهای بندری بود. اما هوشمندانهترین بخش طراحی، استفاده از «آب» بود: حوضچهای کمعمق در میانه صحنه که با هر حرکت بازیگران، موجهای ریزش آب روی ماسه، صدایی شبیه به نجواهای دریا ایجاد میکرد.
نورپردازی — با حدس قریب به یقین کاری از تیم فنی باسابقهٔ تئاتر کشور — از قطبنماهای گرم جنوب پیروی میکرد. در صحنههای گفتوگوهای عاشقانه، نورهای زرد و نارنجی از پایین به بالا (خلاف قاعدهٔ مرسوم) پخش میشد؛ گویی آتش از زمین شعله میکشد تا عشق را بریان کند. اما در صحنههای نبرد با پرتغالیها، ناگهان نورهای سرد و آبیِ فلزی از بالای سر فرو میریختند تا چهرهٔ استعمار را بیجان و ماشینی نشان دهند. به جرئت میگویم این تضاد رنگی، یکی از موفقترین نمونههای «روایتگری با نور» در تئاتر ایران در یک سال اخیر بود.
طراحی صدا و موسیقی زنده: ضربان قلب جنوب
نقطهٔ عطف فنی اثر، استفاده از موسیقی زندهٔ جنوبی با سازهای محلی مانند نیانبان، دهل و کاسور (نوعی دمام محلی) بود. نوازندگان — که در بالکن سالن و پشت توری نخلهای مصنوعی مستقر شده بودند — نه در حاشیه، که در متن روایت حضور داشتند. در اوج صحنهٔ فداکاری یکی از شخصیتها (که بازی او را پژمان برزگر با چنان شوریدگی اجرا میکرد که مخاطب بیاختیار نفسش را حبس میکرد)، ناگهان نیانبان ساکت شد و تنها ضربان کاسور، همچون قلب ترسیدهٔ یک مادر، تا دقیقهها ادامه یافت. این تصمیم هوشمندانه، به جای هیاهوی حماسی، به تماشاگر فرصت میداد «هزینهٔ آزادی» را با گوشت و پوست خود احساس کند.
بازیگری: یک ارکستر جمعی به رهبری شور
گروه چهارده نفرهٔ بازیگران — از یاشار نادری با چهرهٔ خشن و در عین حال شکننده در نقش یک ملوانِ کهنهکار، تا خیام حسینی با سکوتهای سنگین و نگاههای رو به افق — به طرز تحسینبرانگیزی با هم هماهنگ بودند. رومینا نیکاندیش در نقش زنی که عاشق یک مبارز شده، در سکانس «خداحافظی در بارانِ ساختگی» چنان بغض را در گلویش کنترل میکرد که بیصدای سالن، تنها صدای چکیدن قطرات آب روی ماسهها بود. وندا جعفری و مینا ترکمن نیز در نقش دو خواهر دریانشین، انرژی جنونآمیز آیینهای محلی را با ظرافت بازیگری مدرن تلفیق میکردند.
تنها نقطهٔ ضعف اندک در کار گروهی، گاهی همزمانیِ ناهماهنگ در حرکات جمعیِ نبردها بود؛ مثلاً در صحنهٔ هجوم نهایی به قلعهٔ پرتغالیها، چند بازیگر (از جمله سام جانملکی و امیرعلی رازقی) حدود نیم ثانیه دیرتر از بقیه به سمت جلو حرکت کردند که این ناهماهنگی در سالن کوچک، برای چشم تیزبین یک منتقد قابل ردیابی بود. اما این ضعف، چیزی از عظمت کلی اثر کم نمیکند.
تحلیل محتوا: آزادی، بهایی که دریا یادمان داده
پشت کوهی با ظرافت تمام، از روایت مستقیم «پرتغالیهای شرور» پرهیز میکند و به جای آن، بر «ارزش جهانشمول آزادی» تمرکز میکند. در این نمایش، دشمن اصلی نه یک ملت خاص، که «استعمار به مثابهٔ بیماری روحی» است؛ بیماریای که هم مهاجم و هم مدافع را به طمع و خشونت وا میدارد. در گفتوگوی بهیادماندنی بین ایمان تدین (در نقش پیرمردی که زبان پرتغالی بلد است) و نسترن صادقی (در نقش همسرش)، این جملهٔ طلایی رد و بدل میشود: «استعمار از جایی شروع میشود که دیگری را انسان حساب نکنی. فرقی نمیکند پرتغالی باشی یا عرب یا پارس. هر که این خط را رد کند، دیوِ درونش آزاد شده.»
نمایش به زیبایی نشان میدهد که «عشق» — نه عشق رمانتیک ساده، که عشق به خاک، به دریا، به زبان مادری و به آیندهٔ فرزندان — چگونه میتواند ذرات پراکندهٔ یک جامعه را به یک موج شکنندهٔ آهنین تبدیل کند. سکانس پایانی که مهتاب احمدی (در نقش یک مادرِ سوگوار) با دستان خونین، پرچم نمادین هرمز را بر فراز دکل میبندد و موسیقی زنده به اوجی از نی و دهل میرسد، چنان غرور و اندوهی را همزمان القا میکند که بخشی از مخاطبان (از جمله راوی این سطور) بیاختیار به تحسین اشکبار دست میزنند.
نتیجه: حماسهای که ذهن را میآشوبد تا قلب را منظم کند
«ذرات آشوب» فارغ از هر نگاه سیاسی، یک اثر انسانی ناب است دربارهٔ بهایی که آدمها برای آزادی میپردازند. پشت کوهی ثابت میکند که میشود دربارهٔ تاریخ سرزمینمان حرف زد بدون شعارزدگی، و میشود از «جنون جنوب» گفت بدون کلیشههای تکراری رقص با چاقو و لهجهسازیهای مسخره. کاش فقط آن ناهماهنگیهای جزییِ حرکتی در صحنههای شلوغ برطرف شود و زمان نمایش حدود ده دقیقه فشردهتر گردد. اما با این اوصاف، «ذرات آشوب» یکی از درخشانترین نمونههای تئاتر حماسی-مردمی در سالهای اخیر است. به همهٔ آنانی که دلتنگ باد و موجاند، تماشای این اثر را به آغوش میگشایم.