«این بود زندگی»: خاطرهای که در چمدان جا نمیشود
سالن سه «لبخند» با دیوارهای تاریک و سقف کوتاهاش، همیشه حس گفتوگوی بیپایان با خود را تداعی میکند. جای مناسبی برای درامِ درونکاوانهای به نام «این بود زندگی». بنفشه ریاضی، کارگردان اثر، با شناخت دقیقی از محدودیتها و فرصتهای این فضای صمیمی، صحنهای طراحی کرده که همان لحظه ورود، تماشاگر را میان دو قلمرو معلق نگه میدارد: در سمت چپ، سه صندلی پلاستیکی فرسودهٔ فرودگاهی با فلزِ سرد و نور مهآلودِ فلورسنت؛ در راست، قطعهقطعهٔ یک خوابگاه دانشجویی — تختهای دوطبقه با ملحفههای چروک، یک تخته وایتبورد مملو از برنامهٔ امتحان، و چند جفت کفش دمپایی لژدار که هرکدام روایتگر شخصیتیاند.
اما نبوغ ریاضی در نورپردازی است. او با همکاری طراح نور، از هشت منبع نقطهای استفاده میکند که هرکدام سایههای متفاوتی میاندازند. در لحظات «اکنون» (فرودگاه)، نور از بالا و با زاویهٔ تند میتابد و چهرهٔ شخصیتهای میانسال را در هالهای کمرنگ و بیمارگونه محصور میکند. در فلاشبکهای خوابگاه، نور گرم از پایین و سوپاپها به دیوار پشت صحنه میخورد، طوری که بازیگران بیستوچندساله سایههایی بلند و تقریباً حماسی بر زمین میاندازند — گویی خاطره همیشه بزرگتر از خودِ واقعیاش است.
دربارهٔ بازیها: سکانهایی از یک خاطرهٔ مشترک
دو بازیگر اصلی، محمد ابوالحسنی و حانیه اصغری، بار سنگین روایت را بر دوش میکشند. ابوالحسنی در نقش مردی که به مقصد نامعلومی پرواز میکند، با مهارتی تحسینبرانگیز از شوخ طبعیِ خفیف تا فروپاشی لحظهای را طی میکند. حانیه اصغری اما اوج نمایش است؛ زنی که ناگهان در ترانزیت فرودگاه متوجه میشود تمام آنچه از جوانی برایش باقی مانده، یک کیف دستی و خاطرهٔ اتاقی شلوغ در خوابگاه است. نگاهِ از دست رفتهٔ او در یک سکوت سیثانیهای — درست وقتی نام یکی از هماتاقیهای سابقش را میشنود — یکی از صادقانهترین لحظات بازیگری در تئاتر امسال بود.
اما مشکل آنجاست که جمع بازیگران مکمل، هرچند پرانرژی، همگی فرصتِ بدرخشیدن پیدا نمیکنند. ریاضی تلاش کرده با حرکات موزون و گروهی (نشستن ناگهانی روی زمین هنگام امتحان، دویدن دستهجمعی به سمت در خروجی) حس جمعی خوابگاه را منتقل کند، اما برخی بازیگران جوان در سکانسهای عاطفی عمیقتر — مثلاً صحنهٔ اخراج یک دانشجو بهخاطر بدهی شهریه — به دیالوگهای تند و تیز پناه میبرند تا به باطنِ ساکتِ آن لحظه. نشاط پرتوی و رامین پرکم از این قاعده مستثنا هستند: پرتوی با آن تکگوییِ عصبی دربارهٔ «عادت به صبح زنده شدن»، و پرکم با سکوتهای پرابهتاش، استاندارد بازی در این گروه را بالا میبرند.
تحلیل محتوا: فاصلهٔ میان «بودن» و «زیستن»
نویسندگان (احدینیا و خسروپرست) داستان را حول یک پرسش اخلاقی بنا کردهاند: آیا ما حق داریم به آن جوانی که بودیم، بهخاطر سادهانگاریهایش بخندیم؟ یا برعکس، آیا آن جوان حق دارد از ما بپرسد «کجای آن رؤیاها ایستادی؟» نمایش از تقابل دو زوج زمانی تغذیه میکند: دههٔ بیستسالگی در خوابگاه (پر از شلوغیِ امتحان، عشقهای اعلامنشده، قرض گرفتن پولِ خوردکن، و بحثهای نیمهشب دربارهٔ معنای زندگی) و دههٔ چهلسالگی در فرودگاه (سکوتِ تلخ، چمدانهای مارکدار، و تنهاییِ مودبانهای که هیچکس حرف دلت را نمیپرسد).
ریاضی هوشمندانه از ترسیم تقابلِ خیر و شر پرهیز میکند. هیچیک از فلاشبکها طلاییِ بینقص نیست: آن دانشجوی معترض (با بازی خوب سجاد تسبیحی) همان کسی است که بعدها سرمایهدار میشود؛ آن عاشق نافرجام (نرگس شریعتی با چشمانی که هنوز خاموش نشده) حالا زنی مطلقه و سرد است. نمایش نمیگوید «جوانی بهتر بود» یا «حالا حقیقت را میفهمیم». فقط نشان میدهد که خاطره، مثل یک تصویرِ بیشازحد نوردهیشده، جزئیات زشت را محو و مرزهای تیز را نرم میکند تا ما بتوانیم زندگیمان را تاب بیاوریم.
نقد سازنده: آنجا که ریتم میلنگد
اما صادقانه بگویم: نیمهٔ دوم نمایش نیاز به یک تدوینِ زنده دارد. طول برخی فلاشبکها (مخصوصاً سکانس جشن تولد در خوابگاه) از مرز تحمل تماشاگر عبور میکند — در حالی که ابوالحسنی و اصغری به مدت هشت دقیقه فقط روی صندلیهای فرودگاه نشسته و تظاهر به تماشا میکنند. ریاضی باید شجاعت حذف دستکم ده دقیقه از خاطراتِ حاشیهای را داشت. همچنین طراحی صدا (که در لحظات اوج، به یک لوپِ تکراری از ویولن سل بسنده میکند) نمیتواند با عمق بصری صحنه رقابت کند. کاش از سکوتهای مطلق بهره میبرد — همان سکوتی که در اتاق انتظار فرودگاههای واقعی، سنگینتر از هر موسیقیِ دراماتیکی است.
جمعبندی: ارزش یک بلیت
«این بود زندگی» نه نوستالژیِ ارزان میفروشد و نه پندِ اخلاقیِ کلیشهای. صادقانه و بیپرده به تماشاگر میگوید: «بله، خاطراتت دروغ میگویند — اما تو هم به همان دروغ نیاز داری». برای هر کسی که در خوابگاه دانشجویی زندگی کرده، یا در یک فرودگاه به گذشته فکر کرده، این نمایش آینهای بیغبار است. بنفشه ریاضی با وجود لغزشهایی در ریتم، ثابت میکند که میتوان با حداقل امکاناتِ سالن سه، حداکثر تأثیرِ انسانی را خلق کرد. توصیه میشود با یک دوست قدیمی به تماشا بروید — بعد از نمایش، حتماً حرفهایی برای گفتن خواهید داشت.