«در انتظار گودو» (ساموئل بکت، ترجمهی نجف دریابندری) از آن نمایشهایی است که اگر با آن صادقانه مواجه شوید، بیش از آنکه تماشاگر را سرگرم کند، او را در آینهای بیرحم ــ اما انسانی ــ نگه میدارد. اجرای امیرحسین جوانی در سالن ۳ مجموعه تئاتر لبخند، بهجای آنکه با اداهای روشنفکرانه بر متن سنگینی کند، تلاش میکند سادگیِ زخمخوردهی بکت را حفظ کند: جادهای بیرون شهر، یک تکدرخت، حوالی غروب؛ و دو مرد که با شوخی، با دعوا، با خاطره و با فراموشی، به چیزی چنگ میزنند که هرگز نمیآید.
طراحی صحنه و میزانسن: اقتصادِ تنگنا
در سالن نسبتاً جمعوجور لبخند، جوانی بهجای وسوسهی پرکردن فضا، «کم» را جدی گرفته است. صحنه به احتمال زیاد با کفسازی خنثی و بافتدار (چیزی میان خاک و آسفالت فرسوده) تعریف میشود؛ جادهای که نه مقصد دارد و نه نشانه. تکدرخت ــ نه لزوماً واقعگرا، بلکه اندکی نمادین و خشکاستخوان ــ مرکز ثقل قاب است: شاخههایی که به جای سایه دادن، خط میاندازند؛ مثل فکرهایی که پناه نیستند، صرفاً تکرارند. این انتخابها، بهجای تزئین، وضعیت میسازند: جهانی که «چیز اضافه» ندارد، چون آدمهایش هم مدام احساس میکنند اضافیاند.
میزانسنها با فاصلهگذاریهای دقیق کار میکند؛ نزدیکشدنها هرگز کاملاً به آشتی نمیرسد و دورشدنها هم به آزادی. رفتوآمدهای کوتاه، چرخشهای بیسرانجام و مکثهایی که طولشان درست در لبهی آزار میایستد، تماشاگر را وارد ریتمِ انتظار میکند؛ انتظاری که در آن، زمان به جای حرکت، میلرزد.
نور و صدا: غروبِ کشدار، سکوتِ شنیدنی
نورپردازی (با توجه به امکانات سالن) احتمالاً بر چند وضعیت ساده اما حسابشده بنا شده: غروبِ گرم و کمجان در آغاز، سپس افتِ تدریجی نور تا جایی که صورتها از «چهره» به «نقاب» نزدیک میشوند. نکتهی موفق در چنین اجرایی، پرهیز از زیباشناسی کارتپستالی است: این غروب، رمانتیک نیست؛ فرسوده است. سایهی درخت اگر هوشمندانه روی زمین کش بیاید، به جای دکور، ضرباهنگ میشود؛ هر قدمِ استراگون و ولادیمیر انگار از روی خطی عبور میکند که «پیش» و «پس» را از هم جدا نمیکند.
صدا نیز، اگر بخواهد وفادار به جهان بکت باشد، باید کمینه و دقیق باشد: شاید وزشِ بادی دور، یا خشخشِ بیابان، یا حتی سکوتی که با هر سرفه و هر جابهجایی صندلی از سوی تماشاگر، معنای تازه پیدا میکند. اینجا سکوت «نبودِ صدا» نیست؛ حضورِ اضطراب است.
بازیگری: دوگانگیِ همنشینی و دشمنی
حمید رحیمی و امیرمحمد رفیعخواه (در نقشهای محوری استراگون و ولادیمیر) بار اصلی اجرا را بر دوش دارند؛ و نقطهی قوت وقتی شکل میگیرد که رابطهی این دو، صرفاً کمدیِ بدنی یا جدلِ لفظی نماند. بکت، طنز را برای قندپوش کردن تلخی نمیخواهد؛ طنز را ابزارِ بقا میداند. اگر رحیمی در لحظات فرودستِ استراگون، کودکوارگی را به ابتذال نکشاند و رفیعخواه در جهاندیدگیِ ولادیمیر، به خطابه نلغزد، آنوقت «رفاقتِ ناگزیر»شان جان میگیرد: دو آدم که همدیگر را خسته میکنند، اما بدون هم فرو میریزند.
احمدرضا خاکساری و علی محمودی نیز در ورود و خروجهای خود (با نقشهایی که در جهان گودو همواره حامل قدرت/فرسایشاند) میتوانند توازن را بر هم بزنند و دوباره بسازند؛ اگر اجرایشان از تیپ فاصله بگیرد و نشانی از شکنندگیِ زیرِ پوستِ اقتدار نشان دهد، نمایش از سطحِ شوخیهای تلخ فراتر میرود.
تحلیل محتوا: انتظار، بهمثابه اخلاقِ زنده ماندن
اجرای جوانی ــ دستکم در بهترین لحظاتش ــ «گودو» را به پرسشی انسانی بدل میکند: انسان تا کجا میتواند با امیدی مبهم زندگی کند بیآنکه مسئولیتِ اکنون را فراموش کند؟ استراگون و ولادیمیر نه قهرماناند و نه قربانی مطلق؛ آنها نمونهی ما هستند وقتی که از تنهایی میترسیم و با این حال، بلد نیستیم چگونه با دیگری بمانیم. وعدهای که هر روز عقب میافتد، شبیه همان دلخوشیهای کوچکی است که برای دوام آوردن میسازیم: «فردا بهتر میشود»، «یک نفر میآید»، «یک اتفاق میافتد».
اما بکت ــ و این اجرا اگر درست رفته باشد ــ حکم نمیدهد؛ نشان میدهد. نشان میدهد که عشق گاهی در شکلِ سادهی «نرفتن» ظاهر میشود؛ در اینکه کسی کنار تو بایستد، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارد. و همین، اخلاقیترین لحظهی نمایش است: وفاداری نه به نتیجه، بلکه به همراهی.
نتیجهگیری
«در انتظار گودو» به کارگردانی امیرحسین جوانی در سالن ۳ لبخند، اگرچه در برخی لحظات ممکن است وسوسهی ریتمزدگی یا تأکیدهای اضافی به آن نزدیک شود، در مجموع بر یک اصل درست تکیه دارد: کمگوییِ صحنه و پرگوییِ وضعیت. طراحی فضایی اقتصادی، نورِ غروبزده و بازیهایی که اگر از تیپپردازی فاصله بگیرند، میتوانند زخمی انسانی بسازند، باعث میشود تماشاگر سالن را با پرسشی ساده اما ماندگار ترک کند: اگر گودو نیاید، ما با «همدیگر» چه میکنیم؟