ava
ورود و پخش

«اول شخص مفرد»؛ این نمایش روایتگر تنهایی ها، شکست ها، کودکی و تاثیرات آن روی انسان و در نهایت عشق است. عشقی که نافرجام است و در آخر انسان عاشق همیشه تنهاست...

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی 

1405/04/17

«اول شخص مفرد»؛ اعتراف‌نامه‌ای برای عصر تنهایی

نمایش «اول شخص مفرد» به نویسندگی و کارگردانی امید نیاز، با تهیه‌کنندگی پرویز پرستویی و بازی امید نیاز و مونس پورفاتحیان در سالن تئاتر هامون، از همان لحظه‌ی نخست تماشاگر را وارد قلمرویی شخصی، صمیمی و در عین حال تلخ می‌کند؛ قلمرویی که در آن مرز میان اعتراف، روایت و کابوس هر لحظه جابه‌جا می‌شود. این اثر، بیش از آنکه صرفاً یک درام عاشقانه باشد، نوعی دفترچه‌ی خاطرات نمایشی است درباره‌ی تنهایی، شکست، کودکیِ زخمی و عشقی که از ابتدا محکوم به ناتمامی است.

صحنه‌ای برای اعتراف، نه برای نمایش‌گری

دکور صحنه – با توجه به محدودیت‌ها و امکانات تئاتر هامون – مینیمال اما حساب‌شده است: یک میز چوبی ساده، صندلی فلزی با پشتی کمی خمیده، چراغ مطالعه‌ای که سیمش بی‌حوصله روی زمین رها شده، و در پس‌زمینه، دیوار خاکستری-خنثی با چند قاب خالی یا نیمه‌کاره. این قاب‌های خالی، استعاره‌ای بصری از خاطرات ناتمام و روابطی است که هیچ‌گاه «تمام» نشده‌اند، بلکه در نیمه‌راه ترک شده‌اند.

روی زمین، نوارهای سفید باریک (یا خطوطی با چسب روشن) مسیرهایی را مشخص می‌کنند که شخصیت اصلی مدام روی آن‌ها رفت‌وآمد می‌کند؛ گویی در اتوبیوگرافی خودش در رفت‌وآمد است، اما هر بار به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردد. این طراحی حرکتی، در هماهنگی با میزانسن‌های نیاز، حس دور باطل و تکرار را در ذهن تماشاگر تثبیت می‌کند.

طراحی صحنه نه خیره‌کننده است و نه پرجزئیات، اما همین پرهیز از تظاهر، نمایش را به سمت نوعی فضای اعتراف‌گونه می‌برد؛ گویی مخاطب نه در سالن تئاتر، که در اتاق درمانگری نشسته که بیمارش تصمیم گرفته یکی‌یکی پرده‌ها را کنار بزند.

نور؛ برش‌های تند میان گذشته و حال

نورپردازی، یکی از ستون‌های اصلی جهان این نمایش است. از نور عمومی گسترده خبری نیست؛ بیشتر با برش‌های نور موضعی سر و کار داریم. نور زرد و محدود چراغ مطالعه، صورت و دست‌های امید نیاز را چون سوژه‌ای در اتاق بازجویی یا درمان، از تاریکی اطراف جدا می‌کند. هر بار که او به خاطره‌ای از کودکی بازمی‌گردد، نور به ناگاه سردتر و مایل به آبی می‌شود، شبیه فلش‌بکی که در ذهن تماشاگر روشن می‌شود.

تغییر دمای رنگ نور، بدون اغراق، مرز میان گذشته و اکنون را ترسیم می‌کند. در صحنه‌هایی که عشق وارد می‌شود – عشقی که بیشتر شبیه رؤیای دیرهنگام است تا واقعیت – نور گرم‌تر و اندکی نرم‌تر می‌شود، اما هرگز به شادی نمی‌رسد؛ انگار طراحی نور به عمد اجازه نمی‌دهد صحنه به «رمانتیسم» سقوط کند.

نکته‌ی قابل توجه، استفاده‌ی هوشمندانه از سایه‌هاست. حضور سایه‌ی بزرگِ بازیگر روی دیوار، در برخی لحظات، تصویری از «خودِ دیگر» یا کودکِ درونی او می‌آفریند. این دوگانگی تصویری، به‌ویژه زمانی که او درباره‌ی بی‌پناهی کودکی‌اش سخن می‌گوید، لایه‌ای ناخودآگاه به نمایش می‌افزاید.

صدا؛ سکوت‌هایی که از هر موسیقی رساترند

صدا و موسیقی در «اول شخص مفرد» در خدمت اغراق نیستند، بلکه در خدمت تأکیدند. استفاده از موسیقی مینیمال، با پیانویی آرام و اندوهگین که گه‌گاه با صدای خش‌خش یک صفحه‌ی قدیمی یا نویز ضبط همراه می‌شود، فضا را به ساحت خاطره نزدیک می‌کند.

در لحظه‌هایی که شخصیت از شکست‌های عاطفی و فروپاشی‌های درونی سخن می‌گوید، کارگردان عمدی سکوت را جای موسیقی نشانده است. این سکوت‌های ناگهانی، همراه با نفس‌زدن‌های شنیدنی بازیگر، بر تنهاییِ مدرن و «بی‌صدا بودنِ» رنج انسان امروز تأکید می‌کند.

افکت‌های صوتی محدود اما دقیق‌اند؛ صدای باز شدن در، صدای دورِ قطار یا اتوبوس – به‌عنوان نماد سفرهای نیمه‌کاره – و گاهی صدای کودکی که در دوردست می‌خندد، همگی به‌صورت غیرمستقیم گذشته‌ی شخصیت را احضار می‌کنند، بدون آنکه نمایش به دام احساسات‌گرایی خام بیفتد.

بازی‌ها؛ دو تن، چند زندگی

امید نیاز، در مقام بازیگر، روی مرز باریکی راه می‌رود: مرز میان اعتراف صادقانه و خودنمایی. او اغلب در وضعیت نشسته یا نیمه‌ایستاده بازی می‌کند، با بدنی که بیشتر به درون خود فرورفته تا به سوی مخاطب گشوده شود. کنترل او بر صدا – از نجواهای پایین تا فریادهای فروخورده – نشان از آگاهی‌اش نسبت به فرم اتوبیوگرافیک دارد؛ او قرار است «حقیقت» را بگوید، اما نه به‌صورت داد و فریاد، بلکه در قالب شکافی که به‌تدریج باز می‌شود.

در مقابل، مونس پورفاتحیان، بیشتر نقش «دیگری» را ایفا می‌کند؛ دیگری‌ای که گاه معشوق است، گاه تصویر مادر، گاه انعکاس کودک، و در برخی لحظات حتی صدای وجدان. او با جابه‌جایی‌های نرم بین این نقش‌های نمادین، نشان می‌دهد که تنها یک شخصیت نیست، بلکه مجموعه‌ای از چهره‌هاست که در ذهن «اول شخص مفرد» شکل گرفته‌اند.

اگر نقدی وارد باشد، آن است که در بعضی صحنه‌ها، به‌ویژه در نیمه‌ی میانی اجرا، کنتراست ریتم بازی‌ها اندکی کاهش می‌یابد و تنش درونی صحنه‌ها، خطر یک‌نواختی را لمس می‌کند. شاید فشردگی بیشتر در میزانسن یا بازی فیزیکی می‌توانست این بخش را زنده‌تر نگه دارد. با این حال، جمع‌بندی کلی بازی‌ها، قابل‌اتکا و در بسیاری لحظات، تأثیرگذار است.

مضمون؛ کودکیِ زخمی، عشقِ نافرجام، انسانِ تنها

در سطح روایی، نمایش خطی ساده دارد: مردی در حال بازگشت به خاطرات کودکی‌اش، به روابط شکست‌خورده‌اش و به عشقی که هرگز به فرجام نرسیده است. اما آنچه «اول شخص مفرد» را از یک روایت صرفاً ملودراماتیک جدا می‌کند، تمرکز آن بر ریشه‌های انسانیِ این شکست‌هاست.

کودکی در این نمایش، نه دوره‌ای معصومانه، بلکه فصل شکل‌گیری زخم‌هاست؛ زخم‌هایی که بعدها در روابط عاطفی و در نگاه فرد به خودش متبلور می‌شوند. نمایش با تأکید بر این پیوستگی، پرسشی جهانی طرح می‌کند: تا چه حد می‌توان از گذشته‌ی خود گریخت، وقتی هر رابطه‌ی جدید، در واقع ادامه‌ی همان داستان قدیمی است؟

عشق، در «اول شخص مفرد»، نه حماسه‌ای رمانتیک، بلکه نوعی آتش زیر خاکستر است. عشقی که شروعش با امید و رؤیاست، اما پایانش با احساس گناه، حسرت و تنهایی. نمایش هیچ‌گاه عشق را مطلقاً سیاه یا سفید نمی‌بیند؛ بلکه آن را میدان کشمکش میان ترس‌های درونی و نیاز به تعلق معرفی می‌کند.

در نهایت، تنهایی، شخصیت اصلی صحنه است؛ تنهایی‌ای که فقط ناشی از ترک شدن نیست، بلکه نتیجه‌ی ناتوانی فرد از اعتماد دوباره، از آشتی کردن با زخم‌های کودکی و از پذیرش این حقیقت است که هیچ عشقی، بدون پذیرش گذشته، به ثمر نمی‌نشیند.

این‌همه، نمایش را در ردیف آثاری قرار می‌دهد که به‌جای شعار دادن، مخاطب را وامی‌دارند در آیینه‌ی صحنه، تصویری از خود ببینند: از شکست‌ها، ترس‌ها و روابط نیمه‌تمامی که هر انسان امروزی، کمابیش در زیست‌نامه‌ی شخصی‌اش دارد.

جمع‌بندی؛ روایتِ انسانی یک بن‌بستِ عاشقانه

«اول شخص مفرد» در تئاتر هامون، اثری است صمیمی، تلخ و آگاهانه، که با تکیه بر بازی‌های کنترل‌شده، طراحی نور هوشمند و استفاده‌ی دقیق از سکوت و صدا، جهانِ درونیِ انسانی تنها را پیش چشم تماشاگر می‌گشاید.

نقاط قوت نمایش در صداقت عاطفی آن، پیوند تماتیک میان کودکی و بزرگسالی، و پرهیز از سانتی‌مانتالیسم آشکار است. در برابر، گاه کش‌آمدن برخی صحنه‌ها و افت مقطعی ریتم، می‌تواند حوصله‌ی بخشی از مخاطبان را بیازماید. با این حال، پایان‌بندی اثر – که در آن تأکید می‌شود «انسان عاشق، در نهایت، همیشه تنهاست» – ضربه‌ی عاطفی لازم را وارد می‌کند، بی‌آنکه به قضاوت ساده‌انگارانه متوسل شود.

«اول شخص مفرد» بیش از آنکه یک نمایش درباره‌ی عشق نافرجام باشد، آیینه‌ای است برای تماشای انسان مدرن؛ انسانی که در میان شلوغی شهر، شبکه‌های اجتماعی و روابط متعدد، در نهایت، به همان کودکِ تنها و ترسیده‌ی درون خود بازمی‌گردد. این نمایش، در بهترین لحظاتش، تماشاگر را به سکوتی فکرانگیز می‌کشاند؛ سکوتی که شاید پس از خروج از سالن، تا مدت‌ها در ذهن او باقی بماند.

 

ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

5 ستاره ؟ بدون شک یه نمایش حرفه ای تمیز و عالی همه چیز به جا و اندازه پایان بندی که شاهکار بود