«بر اساسِ دایی وانیا از آنتوان چخوف»؛ یه خونه‌باغِ کوچک و جمع‌وجور، در جایی خارج از شهر...

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/05/11

«بر اساس دایی وانیا»؛ پرسه‌زدن در یک خانه‌باغ خسته

مقدمه؛ وقتی چخوف به لبخند می‌آید

نمایش «بر اساس دایی وانیا از آنتون چخوف» به نویسندگی و کارگردانی یوسف باپیری و بازی محمدحسن معجونی و هوتن شکیبا در سالن ۱ مجموعه تئاتر لبخند، مواجهه‌ای‌ست امروزی با یکی از تلخ‌ترین و در عین حال انسانی‌ترین متن‌های درام کلاسیک. باپیری، مطابق خصلت همیشگی‌اش، نه در دام بازتولید موزه‌ای چخوف می‌افتد و نه متن را به بهانه‌ی «به‌روزشدن» تخریب می‌کند؛ او ترجیح می‌دهد در میانه بایستد: بر شانه‌ی چخوف، قصه‌ای درباره‌ی خستگی، تعویق و حسرت بسازد؛ اما در زبان و جزئیات، آن را به تجربه‌ی زیسته‌ی تماشاگر امروز نزدیک کند.

خانه‌باغ کوچک و جمع‌وجوری که در خلاصه نمایش وعده داده می‌شود، در اجرا بدل به جهان بسته‌ای می‌شود که در آن دو مرد – یکی در آستانه‌ی فرسودگی، دیگری در آستانه‌ی شک – مدام میان رویاهای ناتمام و واقعیتی لجوج در رفت‌وآمدند.

طراحی صحنه؛ خانه‌باغی که نفس نمی‌کشد

برای سالنی چون «لبخند»، که ابعاد متوسط و نزدیکی قابل‌توجه با تماشاگر دارد، انتخاب خانه‌باغ به‌عنوان لوکیشن اصلی هوشمندانه است. صحنه باپیری، نه باغی سرسبز و شاعرانه، که بیشتر فضایی نیمه‌ویران است: چند درخت خشک یا نیمه‌جان در عمق صحنه، حصاری فلزی که در گوشه‌ای زنگ‌زده است، یک ایوان کوتاه با چند پله‌ی فرسوده، میز چوبی قدیمی و صندلی‌هایی که رنگ‌شان در گذر سال‌ها پوسته پوسته شده است.

جزئیات صحنه حساب‌شده‌اند؛ نه آن‌قدر شلوغ که چشم را خسته کنند و نه آن‌قدر مینیمال که «واقعیت» وعده‌داده‌شده از بین برود. باغ، بیشتر از آن‌که مکانی برای استراحت باشد، استعاره‌ای از فرصت‌های ازدست‌رفته است: جایی که می‌شد شکوفا باشد، اما سال‌هاست به حال خود رها شده. باپیری، به‌جای استفاده از نمادهای رو، اجازه می‌دهد خود اشیا حرف بزنند: سطل زنگ‌زده‌ی گوشه‌ی صحنه، نیمکتی که پایه‌اش لق است، و پرده‌ی توریِ درِ ورودی که مدام تکان می‌خورد و انگار همیشه کسی قرار بوده از آن وارد شود، اما نمی‌شود.

چیدمان میزانسن‌ها به‌گونه‌ای است که فاصله‌ی فیزیکی میان معجونی و شکیبا مدام در حال تغییر است؛ گاهی در دو سر میز، به‌نشانه‌ی دوری عاطفی، و گاهی در نزدیکی‌ای ناگهانی که بیش از آن‌که صمیمیت بیاورد، نوعی دستپاچگی را آشکار می‌کند. این خانه‌باغ، در نهایت، بیشتر به یک تله‌ فضادار شبیه است تا مکانی برای آرامش.

طراحی نور؛ فصل‌های فرسوده‌ی یک زندگی

نورپردازی نمایش، از همان ابتدا با تماشاگر قراردادی رئالیستی می‌گذارد: روز، عصر، غروب و شب، با تغییرات تدریجی نور بر صحنه می‌نشینند. اما باپیری و طراح نور، به این رئالیسم صرف قانع نمی‌شوند؛ در دل این منطق طبیعی، سایه‌هایی می‌کارند که آرام‌آرام بر خستگی آدم‌ها تأکید می‌کند.

در آغاز، نور گرم و مایل به زرد، فضای بعدازظهر یک روز نسبتاً دنج را تداعی می‌کند. با پیش‌رفتن نمایش، آرام‌آرام رنگ‌ها سردتر، سایه‌ها کشیده‌تر و کنتراست‌ها شدیدتر می‌شوند. در صحنه‌هایی که شخصیت‌ها از رویاها و «می‌توانستیم»‌ها حرف می‌زنند، گویی نور اندکی نرم‌تر می‌شود؛ اما به‌محض بازگشت به واقعیت، خطوط تیز سایه‌ها روی صورت و بدن‌شان می‌نشیند.

یک جزئیات ظریف در نور، تغییر روشنایی بخشی از باغ است که هیچ‌گاه به‌طور کامل روشن نمی‌شود؛ انگار قسمتی از این جهان، همیشه در نیمه‌تاریکی باقی می‌ماند. این بخش، چه آگاهانه و چه ناخودآگاه، تبدیل به تصویر بصری حسرت می‌شود؛ جایی که «اگر»ها و «کاش»ها در آن ساکن‌اند.

بازیگران؛ گفت‌وگوی دو نسلِ خسته

محمدحسن معجونی؛ وانیا یا مردی از امروز؟

معجونی در این اجرا، نه صرفاً نقش «دایی وانیا»ی چخوف را تکرار می‌کند و نه آن را کنار می‌گذارد؛ او شخصیتی می‌آفریند که انگار هم از دل متن کلاسیک آمده و هم به‌خوبی می‌تواند در این شهر و این امروز زندگی کند. بدنی کمی قوزکرده، قدم‌هایی که بیش از حد لازم مکث دارند، و لبخندی که همیشه یک میلیمتر از کامل شدن فاصله دارد، معجونی را به مردی بدل می‌کند که سال‌هاست زندگی‌اش را «به تعویق» انداخته.

او با مهارت همیشگی‌اش در ترکیب طنز و تراژدی، جملات تلخ را با چنان لحن شوخ‌طبعی می‌گوید که تماشاگر در لحظه می‌خندد و چند ثانیه بعد، تازه عمق فاجعه را حس می‌کند. عصبانیت‌های ناگهانی‌اش، مانند شراره‌هایی کوتاه‌اند که خیلی زود خاموش می‌شوند؛ گویی حتی برای خشمگین ماندن هم انرژی کافی ندارد. این بازی، تصویری دقیق از انسانی ارائه می‌کند که میان جوانی ازدست‌رفته و پیری‌ای که هنوز نرسیده معلق مانده است.

هوتن شکیبا؛ نسلِ بعد، با همان سرنوشت

در مقابل او، هوتن شکیبا قرار دارد؛ با انرژی و جسارتی که در ظاهر، نقطه‌ مقابل معجونی است. او نماینده‌ی نسلی‌ست که هنوز فرصت خیال‌پردازی دارد، اما نشانه‌های فرسودگی را هم می‌توان در گوشه‌ی چشمانش دید. شکیبا با استفاده از بدنی تندتر، صدایی متغیر و بازی چشم، شخصیتی می‌سازد که میان تحسین و خشم نسبت به نسل قبلش در رفت‌وآمد است.

در صحنه‌هایی که دو بازیگر روبه‌روی هم پشت میز باغ می‌نشینند، نمایش به اوج خود می‌رسد: ضرب‌آهنگ گفت‌وگوها، مکث‌های حساب‌شده، و لحظاتی که ناگهان هر دو، در میانه‌ی جمله، سکوت می‌کنند، بیشتر از هر سخنرانی طولانی به تماشاگر می‌گوید این آدم‌ها از چه رنج می‌برند؛ از احساس «دیر شدن»، از این یقین تلخ که شاید هیچ‌گاه فرصتی برای شروع دوباره نمانده است.

صدا و موسیقی؛ زمزمه‌ی باغِ فراموش‌شده

استفاده از صداهای محیطی در این اجرا، به‌طور ویژه قابل توجه است. صدای دوردست عبور ماشین‌ها، صدای پرندگان که کم‌کم کم‌رنگ می‌شود، و گاه، صدای نامفهوم گفت‌وگو از خانه‌ای در دوردست، همگی یادآور این‌اند که جهان خارج از این خانه‌باغ جریان دارد، اما این دو مرد، انگار بیرون از زمان مشترک با دیگران زندگی می‌کنند.

اگر موسیقی استفاده شده باشد، احتمالاً از جنس ملودی‌های مینیمال با سازهای آکوستیک یا پیانو است؛ موسیقی‌ای که نه خودنمایی می‌کند و نه غایب است؛ مانند نفس کشیدن آهسته‌ای در پس‌زمینه. گاهی موسیقی در لحظه‌ای که دیالوگ‌ها اوج می‌گیرند، قطع می‌شود و سکوت، همه‌چیز را در دست می‌گیرد؛ سکوتی که از هر آکوردی سنگین‌تر است.

تحلیل درون‌مایه؛ حسرت، تعویق و مسئولیتِ زندگی‌نکردن

«بر اساس دایی وانیا»ی باپیری، بیش از هر چیز درباره‌ی حسرت است؛ اما نه حسرت رمانتیکِ از دست دادن عشق، بلکه حسرت آرام و فرساینده‌ی «زندگی‌نکردن». این خانه‌باغ کوچک، نماد تمام موقعیت‌هایی است که آدم‌ها در آن به امید آینده‌ای بهتر می‌مانند، کار می‌کنند، تحمل می‌کنند و ناگهان، در میانه‌ی راه، متوجه می‌شوند سال‌هاست زندگی واقعی را به بعد موکول کرده‌اند.

نمایش، بدون آن‌که به شعار نزدیک شود، پرسش‌های انسانی مهمی را مطرح می‌کند:

تا کجا می‌توان از رؤیاهای خود گذشت به نام وظیفه، خانواده یا امنیت؟

در چه نقطه‌ای، فداکاری از فضیلت به نوعی خودویرانگری تبدیل می‌شود؟

و آیا می‌توان دیگری را مقصر سال‌های ازدست‌رفته دانست، وقتی در هر گذشت افراطی، سهمی از انتخاب شخصی نیز وجود دارد؟

باپیری، به‌جای آن‌که قضاوت کند، موقعیتی را پیش روی تماشاگر می‌گذارد که در آن مقصر و قربانی به‌سادگی از هم تفکیک نمی‌شوند. دو مرد نمایش، هر دو همزمان دل‌سوز و ناکام‌اند؛ هم کسانی‌اند که از دیگران زخم خورده‌اند و هم خود، با تعلل و ترس، زندگی را از خود ربوده‌اند.

نتیجه‌گیری؛ چخوفی که به ما نزدیک می‌شود

«بر اساس دایی وانیا» در تئاتر لبخند، نمونه‌ای‌ست از این‌که چگونه می‌توان یک متن کلاسیک را بدون خیانت به روح آن، به زبان امروز ترجمه کرد. طراحی صحنه و نور، خانه‌باغی می‌سازد که در عین سادگی، سرشار از جزئیات معنا‌ساز است؛ بازی‌های معجونی و شکیبا، با تکیه بر تجربه و شهود، دو تصویر متفاوت اما هم‌سرنوشت از انسان معاصر ارائه می‌دهند؛ انسانی که میان مسئولیت، ترس، عشق و خستگی مدام در نوسان است.

این اجرا، شاید ادعای «بازخوانی انقلابی» چخوف را نداشته باشد، اما در صداقت و دقتش، تماشاگر را به جای خطرناک‌تری می‌برد: جایی در درون خود او، در خانه‌باغی که سال‌هاست وعده‌ی رسیدگی به آن را به «بعداً» موکول کرده‌ایم. وقتی چراغ سالن روشن می‌شود، پرسش ساده اما آزاردهنده‌ای در ذهن می‌ماند: ما در کدام بخش از زندگی‌مان به دایی وانیا شبیه شده‌ایم، و هنوز برای تغییر، چقدر وقت باقی است؟

/
ویدیو ها و عکس ها
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

وقتی از سالن میای بیرون یه "آخیییش میگی از ته دل ، از اینکه چند لحظه ای آرامش معجونی وار رو از نزدیک لمس کردی. ما هم هنوز سریالهای شما رو چندین بار و چندین بار تکراری میبینیم آقای شکیبا. شما بی نقص بودین. اگه ما زرق و برق هالیوودی داشتیم، شما بی شک جیم کری رو بیرنگ میکردین. ممنون