«اژدهاک»؛ طلسمی که ضحاک سازیده بود...

اطلاعات
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/06/25

«اژدهاک»؛ افسانه‌ای که با طناب و فانوس، حقیقت را خفه می‌کند

نویسنده: بهرام بیضایی | کارگردان: آرش اشاداد | تهیه‌کنندگان: آرش اشاداد، آیناز شیرازکی

بازیگران: بهرام عباسی‌فرد، آوا عامری، سارا زمانی، آرش اشاداد، کاوه توکلی، عباس بابایی

«اژدهاک» بیضایی از آن متن‌هایی است که هم قصه می‌گوید و هم قصه را زیر سؤال می‌برد: افسانه‌ای درباره‌ی طلسمی که ضحاک ساخته بود و بهایی که آدم‌ها برای ماندن، سکوت کردن یا «نجات یافتن» می‌پردازند. آرش اشاداد به‌جای آن‌که نمایش را به ویترینِ اسطوره تبدیل کند، آن را به یک مراسم تیره و انسانی نزدیک می‌کند؛ جایی که اسطوره نه دور، که خطرناک و چسبیده به پوست است. نتیجه، اجرایی است که تماشاگر را با تصویرهای ساده اما کوبنده پیش می‌برد: طناب، فانوس، پارچه‌های کهنه و بدن‌هایی که مدام در معرض کشیده‌شدن، بسته‌شدن و داوری‌اند.

کارگردانی و میزانسن

اشاداد میزانسن را بر پایه‌ی «فشار» می‌چیند: فشار نگاه، فشار طناب، فشار سکوت. حرکت‌ها غالباً زاویه‌دار و حساب‌شده‌اند و گویی هر کنش بازیگر، پاسخ به نیرویی نامرئی است که از بیرون قاب صحنه می‌وزد. لحظاتی که یک شخصیت دیگری را با دست در گلو می‌گیرد یا بدنِ کسی برای بستن آماده می‌شود، صرفاً خشونت نمایشی نیست؛ تبدیل می‌شود به زبان اجرا: زبانِ سلطه و بقا. کارگردان خوش‌فکرانه از ظرفیت کارگاه نمایش—با صمیمیتِ خشن و نزدیکی تماشاگر به رخداد—استفاده می‌کند تا «تماشا» به «حضور» تبدیل شود؛ شما نه شاهدِ یک روایت دور، که هم‌نفسِ اضطرابِ روی صحنه‌اید.

طراحی صحنه و اشیای نمایشی

صحنه، به‌جای معماریِ مفصل، با چند عنصر کلیدی جهان می‌سازد: طناب‌هایی که از بالا آویزان‌اند و فانوس‌هایی که مثل خاطره‌های سنگین در هوا معلق مانده‌اند. این انتخاب، هوشمندانه است؛ زیرا به اسطوره وزنِ مادی می‌دهد. طناب‌ها هم ابزار کارند، هم مرز، هم تهدید؛ و فانوس‌ها نه فقط منبع نور، که یادآور «شبِ طولانی»اند—شبِ جهل یا ترس، اما در سطح انسانی‌تر: شبِ تنهایی، بی‌پناهی و بی‌اعتمادی. حضور پارچه‌های آویخته و لباس‌های کهنه، حسِ اردوگاه/کارگاه/زندان را تداعی می‌کند؛ مکانی بین واقعیت و کابوس.

طراحی نور

نورپردازی، ستون فقرات این اجراست. غالباً نورهای گرمِ کهربایی (هم‌خانواده‌ی شعله‌ی فانوس) بر زمینه‌ای تیره می‌نشیند و کنتراست شدید ایجاد می‌کند؛ به‌طوری که چهره‌ها گاه از دل تاریکی بیرون کشیده می‌شوند، نه این‌که صرفاً روشن شوند. این انتخاب، با جهان بیضایی هم‌خوان است: حقیقت در یک‌باره‌گی آشکار نمی‌شود؛ باید از تاریکی «کَنده» شود. در برخی لحظات، نور از زاویه‌ی بالا یا مایل می‌تابد و خطوط صورت را خشن‌تر می‌کند؛ انگار هر شخصیت، هم قربانی است و هم متهم. اگر نقطه‌ضعفی باشد، گاهی شدت کنتراست می‌تواند جزئیات بازی‌های ظریف صورت را قربانی کند، به‌خصوص وقتی فاصله‌ی تماشاگر بیشتر است.

طراحی لباس و گریم

لباس‌ها با بافت‌های فرسوده، رنگ‌های خاکی و دوخت‌های زمخت، گذشته‌ای زخم‌خورده را روی بدن بازیگر حک می‌کنند. گریم‌ها—از ریش‌های پرپشت تا لکه‌های تیره و ردِ فرسودگی روی صورت—به‌جای زیباسازی، «داستان» می‌سازند: آدم‌هایی که انگار سال‌هاست زیر بارِ وعده‌ها و نفرین‌ها خم شده‌اند. استفاده از رنگ‌های تندتر در برخی پوشش‌ها (مثل سرپوش قرمز) هم نقطه‌ی کانونی می‌سازد و شخصیت را از پس‌زمینه‌ی تیره جدا می‌کند؛ نشانی از سرکشی، یا شاید زخمی که دیگر پنهان نمی‌شود.

صدا، موسیقی و سکوت

در چنین اجرایی، مهم‌تر از موسیقی، «سکوتِ دارای معنا»ست. فضای صوتی احتمالاً کم‌گو اما دقیق طراحی شده: صدای اصطکاک طناب، جیرجیر آویزها، نفس‌های بریده و گاه ضربه‌های کوتاه، خودِ درام را جلو می‌برد. هر جا هم موسیقی یا افکت وارد می‌شود، بهتر است نقشِ آیینی/تهدیدآمیز داشته باشد نه تزئینی؛ و خوشبختانه کلیت اجرا همین حس را منتقل می‌کند: صدا مثل سایه می‌آید، نه مثل توضیح.

بازیگران و کیفیت اجرا

گروه بازیگران با بدنی آماده و بیانِ کنترل‌شده، لحنِ اسطوره‌ای متن را به ورطه‌ی شعار نمی‌اندازند. بازی‌ها بیش از آن‌که بر اغراق تکیه کند، بر «فشردگی» متکی است؛ نگاه‌ها کوتاه اما نافذ، مکث‌ها حساب‌شده و کنش‌ها اغلب اقتصادی‌اند. در صحنه‌های تقابل، بازیگران به‌خوبی توازن میان قدرت و ترس را نگه می‌دارند؛ آن لحظه‌ای که یک نفر بر دیگری مسلط است، هم‌زمان می‌فهمیم این سلطه چه اندازه شکننده است. اگر جایی نیاز به پالایش باشد، در برخی لحظات اوج، شدت بیان می‌تواند یک پله کمتر شود تا تهدید، به‌جای فریری، در زیرِ پوست بماند—و این دقیقاً همان‌جایی است که بیضایی بیشترین اثر را می‌گذارد.

تحلیل محتوا: نفرین به‌مثابه انتخاب اخلاقی

«اژدهاک» در خوانش این اجرا، قصه‌ی یک هیولا نیست؛ قصه‌ی آدم‌هایی است که آرام‌آرام به هیولا شبیه می‌شوند، چون می‌خواهند زنده بمانند. طلسمِ ضحاک، در سطح انسانی، همان وسوسه‌ی «راهِ میان‌بُر» است: معامله‌ای که امروز نجات می‌دهد و فردا روح را گرو می‌گیرد. نمایش درباره‌ی طمع هم هست، اما طمعِ ساده نه؛ طمع برای امنیت، برای قطع‌کردنِ اضطراب، برای خاموش‌کردنِ پرسش. و در برابرش، مفهوم فداکاری می‌ایستد—نه فداکاریِ قهرمانانه‌ی پوسترها، بلکه فداکاریِ بی‌صدا: انتخابِ درست وقتی هیچ تشویقی در کار نیست. همین‌جا اجرا به زمانه‌ی ما وصل می‌شود بی‌آن‌که وارد دامِ اشاره‌های مستقیم شود: تنهایی مدرن، بی‌اعتمادی، و نیاز به نوری کوچک (فانوسی لرزان) که فقط چند قدم جلوتر را نشان می‌دهد.

نتیجه‌گیری

«اژدهاک» به کارگردانی آرش اشاداد، اجرایی است تصویرمحور و فشرده که با کمینه‌گراییِ هوشمندانه، بیشینه‌ی فشارِ عاطفی و اخلاقی را تولید می‌کند. طراحی صحنه و نور، جهانِ تیره و آیینی اثر را ملموس می‌سازد و گروه بازیگران با بدن‌های آماده و بازی‌های کنترل‌شده، اجازه می‌دهند متن بیضایی هم افسانه بماند و هم آینه. شاید اجرا در برخی اوج‌ها نیازمند ظرافت بیشتر در کنترل شدت باشد، اما کلیت کار، تماشاگر را با حسِ «دیدنِ چیزی واقعی» از سالن بیرون می‌فرستد: این‌که نفرین‌ها همیشه از بیرون نمی‌آیند؛ گاهی از همان انتخاب‌های کوچک شروع می‌شوند—از یک طناب، یک فانوس، و یک لحظه سکوت.

/
ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

09122****98

سطح این اجرا به شدت بالا بود. تیم فوق العاده حرفه ای. من اجرای قبلی رو دیده بودم برای صحنه اولی ها خوب بود. اما اینجا با یک تیم حرفه ای با بازی خود آقای اشاداد و جمعی از عزیزان با تجربه طرف بودیم. تغییراتی در صحنه و اجرا داده شده بود که کیفیت اجرا رو چند برابر میکرد. این اجرا نمونه موفق یک اجرای زیبا از نمایشنامه اژدهاک بود. رفتارشان با آتش حین اجرا واقعا دلهره اور بود برای من. این اجرا رو شدیدا پیشنهاد میکنم.