نامی برای ماندن، نامی برای فرسودن
«بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» از آن عنوانهایی است که پیش از آغاز اجرا، بار معنایی خود را روی دوش تماشاگر میگذارد. نام، در اینجا فقط یک واژه نیست؛ نوعی نسبت است، نوعی قبولکردنِ دیگری، و شاید مهمتر از آن، نوعی قبولکردنِ خویشتن در آینهی دیگری. خسرو نقیبی، در مقام نویسنده و کارگردان، این ایده را به درامی دوشاخه بدل کرده است: کسرا و بهار در آستانهی شکلگیری یک رابطه ایستادهاند و بهمن و ماهی، در سوی دیگر، سالهای متمادیِ زیستن در کنار یکدیگر را پشت سر گذاشتهاند. آنچه نمایش را از یک تمهید صرفاً ساختاری نجات میدهد، همین تقابلِ زنده و سنجیدهی آغاز و فرجام است.
در سالن شیشهای عمارت هما، که ذاتاً فضایی نزدیک، بیواسطه و تا حدی افشاگر دارد، چنین متنی مجال خوبی برای تنفس پیدا میکند. اجرای نقیبی، بهاحتمال زیاد، بر همین نزدیکی تکیه کرده است: صحنهای نه شلوغ و نه متظاهر، بلکه متکی بر جزئیاتی که کیفیت رابطهها را آشکار میکنند. میتوان حدس زد که طراحی صحنه با دو زیستجهانِ همزمان ساخته شده است؛ دو محدودهی خانگی با مرزهایی ناپیدا اما محسوس. شاید یک کاناپهی کمجان، میز کوچکی با دو فنجان نیمهتمام، چراغی ایستاده با نوری مایل و چند شیء روزمره که بیش از آنکه دکور باشند، نشانههای فرسایش یا امکاناند. در چنین اجرایی، صحنه کارش را با سکوت انجام میدهد: فاصلهی میان دو صندلی، از بسیاری دیالوگها گویاتر میشود.
نور، اگر با دقت طراحی شده باشد، در این نمایش باید کارکردی فراتر از روشنکردن چهرهها داشته باشد؛ و بهنظر میرسد چنین است. جهان کسرا و بهار محتاج نورهایی گرمتر، سیالتر و کمثباتتر است؛ نوری که هنوز چیزی را قطعی نمیکند و بر تردیدِ شیرینِ آغاز تأکید دارد. در مقابل، بهمن و ماهی زیر نوری سردتر و بیپردهتر جان میگیرند؛ نوری که نهتنها صورتها، بلکه خستگیِ نشسته در شانهها و مکثهای سنگین میان جملهها را هم آشکار میکند. اگر در گذار میان این دو زندگی، تغییرات نوری نرم و تدریجی باشد، اجرا بهدرستی توانسته است مفهوم زمان را نه با اعلام، بلکه با حس منتقل کند. این یکی از امتیازهای مهم اجرای درام در فضایی چون سالن شیشهای است: نور میتواند بهجای نمایشگری، به روانشناسی تبدیل شود.
طراحی صدا نیز، در چنین اثری، ناگزیر باید بر اقتصاد و دقت استوار باشد. اینجا موسیقیِ پررنگ احتمالاً به کار نمیآید؛ آنچه مینشیند، صداهای کوچک و آشناست: جابهجا شدن یک لیوان، باز و بسته شدن بیحوصلهی کشو، زنگ کوتاه تلفن، یا حتی مکثی که با صدای تنفس بازیگر پر میشود. سکوت در این نمایش، احتمالاً یکی از مهمترین عناصر صوتی است؛ سکوتی که در رابطهی جوان معنا دارد، چون هنوز پر از احتمال است، و در رابطهی فرسوده سنگین میشود، چون دیگر چیزی برای پنهانکردن ندارد. این تمایز، اگر درست اجرا شده باشد، از مهمترین دستاوردهای کار است.
در بخش بازیها، نمایش بر چهار حضور کلیدی استوار است. سیدجواد یحیوی در نقش بهمن، ظرفیت آن را دارد که مردی را بسازد گرفتار میان عادت و درماندگی؛ نه آنقدر یکسره خطاکار که تماشاگر او را پس بزند، و نه آنقدر معصوم که رنج رابطه را بهسادگی به گردن دیگری بیندازد. چنین شخصیتی، اگر درست پرداخت شود، با مکث و نگاه شکل میگیرد، نه با هیجاننمایی. صدف طلایی در نقش ماهی نیز، در بهترین حالت، باید زنی را تصویر کند که خستگی در او به تلخی فروکاسته نشده، بلکه به نوعی وقار تلخ رسیده است. این ظرافت، برای آنکه ماهی به تیپ بدل نشود، ضروری است.
در سوی دیگر، سعید زارعی و آیه کیانپور مسئول دشوارترین بخش اجرا هستند: باورپذیر کردنِ آغاز عشق، بیآنکه به شیرینیِ مصنوعی بلغزند. کسرا و بهار اگر فقط مشتاق باشند، سطحی میمانند؛ آنچه آنها را انسانی میکند، حضورِ ترس در دل اشتیاق است. ترس از تعریفکردن رابطه، ترس از نامدادن به چیزی که هنوز در حال شکلگیری است، و ترس از اینکه صمیمیت، همزمان راهِ نزدیکی و آسیبپذیری را باز میکند. اگر این لرزشِ زیرپوستی در بازی این دو بازیگر حاضر باشد، نمایش از دام دوگانهی سادهی «عشقِ خوب/ازدواجِ فرسوده» نجات پیدا میکند.
دراماتورژی نونا شهریاری، بنا بر این طرح موازی، باید نقش حیاتی در تنظیم ضرباهنگ و کشف پژواکها داشته باشد. نقطهی قوت چنین ساختاری آن است که یک جمله در دهان زوج جوان، بتواند چند صحنه بعد در سکوت زوج دیگر پاسخ خود را بیابد. این بازتابها، وقتی دقیق و بیادعا شکل بگیرند، نمایش را از روایت دو داستان مجزا فراتر میبرند و به آن کیفیتی آیینهوار میدهند؛ انگار تماشاگر نهفقط دو زندگی، بلکه دو زمان از یک تجربهی انسانی را میبیند.
در سطح معنا، «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» دربارهی عشق بهمثابهی احساسِ صرف نیست؛ دربارهی مسئولیتِ نامیدن است. اینکه آدمها وقتی برای هم «اسمی» انتخاب میکنند، در واقع چه تعهدی را میپذیرند و چه بار عاطفی و اخلاقیای را بر دوش میگیرند. نمایش، در لایههای زیرین خود، به تنهایی مدرن، فرسایش تدریجیِ صمیمیت، و نیاز انسان به دیدهشدن میپردازد. مسئله فقط باهمبودن نیست؛ مسئله این است که آیا هنوز میتوان در نگاه دیگری شناخته شد، یا رابطه به همجواریِ بینام فروکاسته است.
البته نمایش، با چنین موضوع حساسی، در معرض یک خطر هم هست: توضیحدادن بیش از اندازه. هرجا که متن بخواهد بهجای اعتماد به سکوت و کنش، معنای خود را صریحاً شرح دهد، از قدرت درام کاسته میشود. اگر ضعفی در کار باشد، احتمالاً همین میل به تصریح است؛ میلی که گاه اجازه نمیدهد ابهامِ سازنده، سهم خود را در تأثیرگذاری ایفا کند.
با این همه، «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» درامی است سنجیده، شریف و عاطفاً درگیرکننده؛ نمایشی که بهجای فریادزدن، آرام و پیوسته در ذهن رسوب میکند. نقیبی در این اثر میکوشد نشان دهد عشق نه با آغازش تعریف میشود و نه با پایانش، بلکه با کیفیتِ دوامآوردن، شنیدن و نامیدنِ دیگری معنا پیدا میکند. نتیجه، اجرایی است که شاید همهچیز را بینقص پیش نبرد، اما پرسش درستی را پیش روی تماشاگر میگذارد: ما در رابطههایمان واقعاً یکدیگر را چه مینامیم، و تا کجا مسئول این نام میمانیم؟