15+
•
2020
•
درام
•
2 ساعت و 50 ثانیه
دایی وانیا
ماجرای سرزدن یک استاد بازنشسته به نام سربریاکوف همراه با همسر جوان و فریبنده‌اش به نام یلنا به یک ملک روستایی است که مخارج زندگی آنها در شهر را تأمین می‌کند...
ورود و پخش
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/07/19

دایی وانیا؛ ملالِ سبزِ املاک و فروپاشیِ آرامِ آرزوها

نگاه فنی و بصری؛ خاکستریِ گرمِ روستا و سکوتِ کش‌سند

ایان ریکسون در اجرای سال ۲۰۲۰ «دایی وانیا» (با بازنویسی درخشان کانر مک‌فرسون)، اتمسفری خلق می‌کند که پیش از شنیدن حتی یک کلمه، بارِ سنگینِ زمانِ متوقف‌شده را بر دوش تماشاگر می‌گذارد. طراحی صحنه، از تظاهر به واقع‌گراییِ مفرط فاصله می‌گیرد و فضایی مینیمال، چوبی و تا حدودی انتزاعی را پیشنهاد می‌دهد؛ گویی دیوارها نه مرزهای یک خانه روستایی، که دیواره‌های قفسی چوبی‌اند که ساکنانش در آن محبوس شده‌اند. نورپردازی با دقتی مینیاتوری انجام شده است؛ نورِ نیم‌رمیده و مایلِ بعدازظهرهایی که هرگز به غروب نمی‌رسند، از پنجره‌های غبارگرفته به درون می‌کشد و ذره‌های معلقِ گردوغبار را روی میزهای کهنه به رقص درمی‌آورد. این نور، برخلاف درام‌های پرهیاهو، نه برای نمایاندن، که برای پوشاندن است؛ نوری که خستگیِ تن و روحِ آدم‌ها را قاب می‌گیرد.

در زمینه صوتی، ریکسون از سکوت به عنوان یک ابزار دراماتیک قدرتمند بهره می‌برد. خش‌خش کاغذها، صدای جیرجیر صندلی‌های چوبی در سکوتِ سنگینِ عمارت، و نوای دوردستِ موسیقیِ ملایمی که گاه از پیانو به گوش می‌رسد، حسِ رخوتِ مرگبارِ زندگی روستایی را تشدید می‌کند. این اصوات، فضا را پر نمی‌کنند، بلکه عمقِ تنهاییِ آدم‌ها را اندازه می‌گیرند. در قاب‌هایی که از اجرا پیش روی ماست، ترکیب بندی رنگ‌ها بر تنالیته‌های خاکی، قهوه‌ای سوخته و خاکستریِ ملایم استوار است؛ رنگ‌هایی که نشان از درهم‌آمیختگیِ تنِ آدم‌ها با خاکِ مزرعه‌هایی دارد که سال‌هاست بی‌وقفه برای دیگران شخم زده شده‌اند.

بااین‌همه، نگاه فنیِ اثر خالی از لکنت نیست. گاهی تیرگیِ بیش از حدِ صحنه در لحظات بحرانی، تماشاگر را از دیدن ریزه‌کاری‌های چهره بازیگران محروم می‌کند؛ گویی کارگردان از عریانیِ کاملِ این دردِ فرساینده بیم دارد و می‌خواهد بخشی از آن را در سایه پنهان کند. همچنین، ریتمِ کندِ اثر که البته بازتابی از ملالِ درونیِ متن چخوف است، در پرده‌ی دوم گاه از نفس می‌افتد و مرز میان «ملالِ هنرمندانه» و «کندیِ ملال‌آور» را بسیار باریک می‌کند.

نگاه محتوایی و دراماتیک؛ سودای ازدست‌رفته و طمعِ فرزانگی

داستان سرزدنِ پروفسور سربریاکوفِ خودپسند و همسر جوان و فریبنده‌اش، یلنا، به ملکِ روستایی، در وهله نخست برخوردی میانِ توهمِ نخبه‌گراییِ شهری و واقعیتِ فرساینده‌ی کارِ روستایی است. اما مک‌فرسون و ریکسون در این اقتباس، لایه‌های زیرین‌تری را بیرون می‌کشند: بحث بر سر ارزشِ عمر، فداکاری‌های بی‌ثمر و طمعِ پنهان در پسِ نقابِ فرهنگ و هنر. وانیا (با بازی خیره‌کننده‌ی راجر آلام) سال‌ها عمر خود را فدای اداره‌ی ملکی کرده که درآمدش صرفِ زندگیِ پرشکوهِ استادی در شهر می‌شده است؛ استادی که اکنون در چشم وانیا نه یک مظهرِ دانش، که بتی پوشالی و خودخواه نمایان می‌شود.

راجر آلام در نقش وانیا، ترکیبی گزنده از طنزِ تلخ، درماندگی و عصیانِ سرکوب‌شده را ارائه می‌دهد. او یک بازنده مطلق نیست، بلکه مردی است که تازه در میان‌سالی فهمیده کلیدِ زندگی را به قفلی اشتباه انداخته است. در سوی دیگر، ریچارد آرمیتاژ در نقش دکتر آستروف، با آن چهره‌ی برافروخته و نگاهِ خسته‌اش از جنگ با بیماری‌ها و بی‌توجهی‌ها، تجسمِ سودایی است که در حال خاکستر شدن است. آستروف و وانیا هر دو شیفته‌ی یلنایند؛ یلنایی که خود بیش از آن‌که یک فریبنده‌ی فاتح باشد، زنی است گرفتار در زندانِ زیبایی و ملالِ خویش، کسی که حضورش همچون طوفانی آرام، نظمِ شکننده خانه را به هم می‌ریزد اما هیچ‌کس را نجات نمی‌دهد.

قدرت دراماتیک این اجرا در امتناعِ آن از قضاوتِ قطعی است. چخوف به ما یادآوری می‌کند که تراژدی‌های بزرگ در اتاق‌های پذیراییِ ساکت و پشت میزهای چای‌خوری رخ می‌دهند، نه در میدان‌های جنگ. فداکاریِ سونیا (دختر رنج‌کشیده‌ی خانه) در دعوت به تحمل و کار، نه یک شعارِ اخلاقیِ ارزان، که تنها راهِ باقی‌مانده برای زنده ماندن در جهانی است که معنایش را از دست داده است. این‌جا عشق نه یک نیروی رهایی‌بخش، که زخمی کهنه است که آدم‌ها برای تسکینِ تنهاییِ مدرنِ خود به آن چنگ می‌زنند.

جمع‌بندی و نقد نهایی؛ زیباییِ اندوه در روزگارِ بی‌رحم

«دایی وانیا»ی ایان ریکسون تلاشی است ستایش‌برانگیز برای بازخوانیِ ملالِ کلاسیک با زبانی که برای انسانِ امروز نیز ملموس و گزنده است. نمایش به ما یادآوری می‌کند که بزرگ‌ترین فجایعِ زندگی نه با انفجار و جنگ، که با آگاهیِ تأخیریافته از هدر رفتنِ عمر آغاز می‌شوند.

ضعفِ اثر در برخی لحظات به اصرار بیش از حد بر غمناک بودنِ فضا بازمی‌گردد؛ جایی که کارگردان فراموش می‌کند چخوفِ بزرگ، استادِ درآمیختنِ خنده و گریه است و گاهی طنزِ گزنده‌ی زیرپوستیِ متن در زیرِ بارِ سنگینِ ملوودرام گم می‌شود. بااین‌حال، بازی‌های یکدست و قدرتمند، به‌ویژه تقابلِ فیزیکی و حسی میان آلام و آرمیتاژ، اثر را از افتادن در دامِ سانتی‌مانتالیسم نجات می‌دهد.

این اجرا ارزشِ دیدن دارد، نه برای یافتنِ پاسخی به پرسش‌های بنیادینِ هستی، بلکه برای تمرینِ دوباره‌ی نگاه کردن به زخم‌های کوچکی که هر روز روی هم انباشته می‌کنیم. در نهایت، وقتی نمایش به پایان می‌رسد و پرده‌ها فرو می‌افتند، تماشاگر با این پرسشِ تلخ تنها می‌ماند: ما برای کدام آرمانِ دروغین، بهترین سال‌های زندگی‌مان را به خاک سپرده‌ایم؟

/
ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.