تیلاندسیا؛ خانهای که ریشه ندارد
از یک سؤال شروع میشود
«اگه من بمیرم با جنازهام چیکار میکنی؟» این جمله میتواند پرسشی تکاندهنده درباره مرگ باشد، اما در «تیلاندسیا» معنای دیگری هم پیدا میکند: وقتی دیگر نتوانم از خودم مراقبت کنم، آیا تو هنوز کنارم میمانی؟ نمایشنامه سهیل سهیلی و سارا قارونی از همین نقطه به موضوعی آشنا اما دشوار نزدیک میشود؛ نیاز آدمها به کسی که حضورشان را بپذیرد، حتی وقتی این حضور دیگر آسان و دلپذیر نیست. عنوان اثر نیز به این خوانش راه میدهد. تیلاندسیا گیاهی است که ریشههایش خانهای برای خود ندارند؛ تصویری ظریف از زندگیهایی که دوام میآورند، بیآنکه مطمئن باشند کجا میتوانند آرام بگیرند.
طراحی صحنه؛ خانهای با وسایل آشنا
در اجرا، صحنه از اشیایی ساخته شده که بهسادگی میتوان آنها را به یک نشیمن نسبت داد: مبل آبی، میز چوبی، لپتاپ، چراغ و چند وسیله کوچک و رنگی. اما این وسایل، در برابر پسزمینه سیاه، حس یک خانه کامل و امن را نمیسازند. انگار فقط بخشی از زندگی روزمره به صحنه آورده شده و باقی آن بیرونِ دید مانده است. این انتخاب به مضمون نمایش کمک میکند: خانه همیشه به معنای سرپناه نیست؛ گاهی جایی است که آدم در آن زندگی میکند، اما نمیداند چه اندازه به آن تعلق دارد.
چمدان قرمزی که در حاشیه صحنه دیده میشود، این احساس را تقویت میکند. حضورش بهتنهایی داستانی قطعی تعریف نمیکند، ولی امکانِ رفتن را به فضای نشیمن اضافه میکند. تماشاگر با اتاقی روبهروست که هم محل ماندن به نظر میرسد و هم جای آمادهشدن برای ترککردن. برای اجرایی در تماشاخانه هیلاج، چنین اتکایی به چند شیء مشخص، راهی مؤثر برای نگهداشتن توجه بر رابطه آدمهاست، نه بر شلوغی دکور.
طراحی نور؛ فاصله میان گرما و سرما
نور در صحنه های اجرا دو چهره متفاوت دارد. کنار چراغ ایستاده، روشنایی گرم بر صورت و پوشش قرمز یکی از شخصیتها مینشیند و اطراف او تقریباً در تاریکی میماند. این قاب، تنهایی را با حذف دیگران نشان نمیدهد؛ با کوچککردن محدودهای نشان میدهد که شخص در آن دیده میشود. در تصویری دیگر، نور آبی چهرههایی را روشن میکند که از پشت یک سطح بلند سر برآوردهاند. چشمها پیداست، اما بدنها پنهاناند؛ گویی آدمها حضور دارند، بیآنکه بتوانند تمامقد وارد رابطه شوند.
تقابل این دو وضعیت دیداری، یکی گرم و نزدیک و دیگری سرد و فاصلهدار، با جهان عاطفی «تیلاندسیا» سازگار است.
بازیگران؛ رابطه پیش از کلام
در نمایش، بخش مهمی از درام در فاصله بدنها شکل میگیرد. دو زن روی مبل روبهروی هم نشستهاند؛ نزدیکیشان آشکار است، اما حالت چهره و جهت نگاهشان از گفتوگویی آسان خبر نمیدهد. در صحنه ای دیگر، زنی با پیراهن قرمز کنار مبل، روی زمین، نشسته است. اختلاف ارتفاع او با مبل، بدون نیاز به توضیح، وضعیتی از خستگی یا بیپناهی را پیش چشم میگذارد. صحنه دیگری نیز مردی را نشان میدهد که آسوده بر مبل تکیه زده، درحالیکه زن کنارش با نگاهی پرسشگر به او برگشته است. همین تفاوت در طرز نشستن، امکان خواندن یک تنش را فراهم میکند.
متن و کارگردانی؛ پرسشی که پاسخ آسان ندارد
پرسش آغازین نمایش از آن جملههایی است که اگر بیملاحظه تکرار شود، ممکن است تنها برای شوکهکردن تماشاگر به کار رود. ظرفیت واقعی آن جای دیگری است: در واداشتن مخاطب به فکرکردن درباره مسئولیتِ ماندن. دوستداشتنِ کسی تا وقتی همهچیز عادی است، کار دشواری نیست؛ دشواری از جایی آغاز میشود که دیگری به مراقبت، صبر یا پذیرشِ بیقیدوشرط نیاز پیدا میکند.
برای کارگردانی سارا قارونی، نقطه حساس همینجاست. نمایش زمانی از سطح یک درامِ متکی بر جملهای تکاندهنده فراتر میرود که به شخصیتها فرصت بدهد پشت پرسشهای تندشان آشکار شوند. صحنه های نمایش، با مکثها، فاصلهها و وسایل معمولی خانه، چنین امکانی را نوید میدهند. در مقابل، خطر این جنس روایت آن است که اندوه را بیش از اندازه توضیح دهد و از تماشاگر فرصت کشف را بگیرد.
نتیجهگیری
«تیلاندسیا»، به تهیهکنندگی علیرضا مرادی، در بهترین خوانش خود درباره مرگ نیست؛ درباره زندگیکردن با ترسِ تنها ماندن است. صحنه های نمایش نشان میدهند که جهان نمایش با چند وسیله آشنا، تاریکیِ پیرامون آنها و بدنهایی که مدام فاصله خود را با یکدیگر تعیین میکنند، ساخته شده است. قوت ایده در این است که برای طرح پرسشی بزرگ، به خانهای کوچک و رابطههایی روزمره رجوع میکند. داوری نهایی درباره بازیها، صدا و ضرباهنگ به تماشای زنده نیاز دارد؛ اما همین پرسش مرکزی کافی است تا «تیلاندسیا» پس از پایان نیز در ذهن بماند: خانه، جایی است که در آن ساکنیم، یا کسی است که وقتی آسیبپذیریم، ما را ترک نمیکند؟