15+
•
2018
•
درام
•
2 ساعت و 47 دقیقه
پرواز
ماجرا در روزهای پایانی جنگ داخلی روسیه و سقوط ارتش سفید در کریمه آغاز می‌شود. شخصیت‌های اصلی، ژنرال‌ها، وزیران سابق، روشنفکران و خانواده‌هایشان، در وضعیت آوارگی و فرار قرار دارند. هر اپیزود تصویری کابوس‌وار از این فرار است...
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/05/27

سمفونی آوارگی در قفس‌های باز: کالبدشکافی «پرواز» در هزارتوی کابوس و بیداری

میخائیل بولگاکف، استاد بی‌بدیلِ آمیختن واقعیت با کابوس، همواره راویِ ارواح سرگردانی بوده است که در توفانِ حوادث، هویت و پناهگاه خود را از دست داده‌اند. اقتباس از نمایشنامه «پرواز» (La Fuite)، آن هم در قالب یک اجرای عظیمِ ۱۶۷ دقیقه‌ای به کارگردانی ماچا ماکیف (Macha Makeïeff) در فرانسه (۲۰۱۸)، قماری جسورانه بر سرِ تجسم‌بخشیدن به رویاهای تب‌آلودی است که انسانِ مستأصل در حالِ فرار می‌بیند. این فیلم‌تئاتر، مرثیه‌ای است بر مفهوم «آوارگی»؛ نه به معنای تغییر جغرافیا، بلکه به مثابه‌ی تبعیدِ انسان از خویشتنِ خویش و تقلا برای یافتنِ معنا در جهانی که دیوارهایش در حال فرو ریختن است.

به عنوان منتقدی که شیفته‌ی کشفِ لایه‌های پنهانِ درام در مکتبِ اروپایی است، این اثر را از سه منظرِ فنی، محتوایی و انتقادی موشکافی می‌کنم تا دریابیم چگونه ماچا ماکیف، متنِ کلاسیکِ بولگاکف را به یک تابلوی نقاشیِ متحرک از رنج و شکوهِ انسانی بدل کرده است.

۱. نگاه فنی و بصری: معماریِ انزوا و سایه‌روشن‌های کابوس‌وار

ماکیفِ کارگردان، پیش از هر چیز یک تصویرسازِ چیره‌دست است. دکورِ این نمایش، یک شاهکارِ اکسپرسیونیستی است؛ دیوارهایی با رنگ خردلیِ رنگ‌پریده و سبزِ بیمارگونه که با طاق‌ها و پنجره‌های هندسی، فضایی شبیه به یک عمارتِ اشرافیِ رو به زوال یا یک عروسک‌خانه‌ی متروکه را تداعی می‌کنند. این معماریِ چندسطحی با پله‌هایی که به سکوهای باریک ختم می‌شوند، استعاره‌ای بصری از روانِ چندپاره‌ی شخصیت‌هاست که در طبقاتِ مختلفِ ذهنِ خود سرگردان‌اند.

حضورِ یک قفسِ پرنده‌ی غول‌پیکرِ معلق در میانه‌ی صحنه ، شاید کوبنده‌ترین المانِ بصریِ این اجرا باشد. این قفس تنها یک آکسسوار نیست؛ بلکه نمادِ سنگینِ اسارت است. انسان‌هایی که چمدان‌هایشان را چون باری از گناه و حسرت به دوش می‌کشند، در نهایت پرندگانی هستند که در فضای بازِ بیرون نیز، قفسِ ذهنی‌شان را با خود حمل می‌کنند.

نورپردازی در این اجرا با دقتی مینیاتوری طراحی شده است. استفاده از نورهای نقطه‌ایِ گرم در دلِ تاریکیِ مطلق—نظیر صحنه‌ی بازجویی یا گفتگوی دو نفره با آن چراغِ مطالعه‌ی کلاسیک—فضایی به‌شدت سینمایی و «نوآرگونه» خلق کرده است. سایه‌های بلندِ بازیگران بر روی دیوارهای خردلی، هم‌چون اشباحی هستند که گذشته‌ی کاراکترها را نمایندگی می‌کنند. طراحی لباس نیز با ترکیبی از پالتوهای سنگینِ زمستانی، کلاه‌های فدورا و پالتوهای سُرخ‌رنگِ قفقازی (چوخا)، تضادی غریب میانِ واقعیتِ تاریخی و فانتزیِ گروتسک ایجاد می‌کند که به لحاظ بصری خیره‌کننده است. اتمسفرِ صوتیِ اثر، با سکوت‌های طولانی و افکت‌های مینیمال، حسِ تعلیق و بی‌مکانی را در مخاطب تشدید می‌کند.

۲. نگاه محتوایی و دراماتیک: مرثیه‌ای برای انسانِ بی‌لنگرگاه

«پرواز» روایتی عمیقاً اگزیستانسیال از وضعیتِ بشر است. ماچا ماکیف، فراتر از هرگونه خوانشِ تاریخی، این نمایشنامه را به بستری برای واکاویِ «اضطرابِ وجودی» و «تنهاییِ مدرن» تبدیل کرده است. در این فرارِ بی‌پایان، شخصیت‌ها از یک دشمنِ بیرونی نمی‌گریزند؛ آن‌ها از خلأِ درونیِ خود، از بی‌معناییِ زندگی و از طمعِ سیری‌ناپذیری که روحشان را می‌خورد، در حالِ گریزاند.

بازی‌ها در این اثر، تلفیقی از رئالیسمِ روان‌شناختی و بیانیِ بدنیِ تئاترِ آوانگارد است. پاسکال رِنریک و ونسا فونته، با تسلطی مثال‌زدنی، استیصال را در جزئی‌ترین حرکاتِ خود بازتاب می‌دهند. در یکی از صحنه‌ها (چنان‌که در تصویرِ گروهی دیده می‌شود)، فیگورِ درهم‌شکسته و نگاهِ خیره و خالیِ زن در حالِ سیگار کشیدن، در میانِ همهمه‌ی مردانی که در یونیفرم‌ها و پالتوهایشان محبوس‌اند، تجسمِ بی‌نقصِ «فروپاشیِ خاموش» است.

عشق و فداکاری در این جهانِ آشفته، کارکردی نجات‌بخش اما تراژیک دارند. آدم‌ها به یکدیگر پناه می‌برند نه برای ساختنِ آینده، بلکه برای دوام آوردن در زمانِ حال. مفهومِ «چمدان‌های رها شده» یا حمل‌شدن در طولِ صحنه، به زیبایی نشان می‌دهد که انسانِ امروز، بارِ خاطرات و دلبستگی‌هایش را با چه رنجی به دوش می‌کشد و چگونه این وابستگی‌ها، مانع از رهاییِ حقیقیِ او می‌شوند. این اجرا، تقابلی است میانِ غریزه‌ی بقا و کرامتِ انسانی، جایی که در تاریک‌ترین لحظاتِ فرار، نوری از شفقتِ انسانی همچنان می‌درخشد.

۳. جمع‌بندی و نقد نهایی: شکوهِ فرساینده‌ی یک کابوس

جاه‌طلبیِ ماچا ماکیف در خلقِ این جهانِ پهناور و سورئال، شایسته‌ی تحسینِ فراوان است. او موفق شده است روحِ بولگاکف را در کالبدی مدرن و چشم‌نواز احضار کند. با این حال، این اثرِ باوقار از گزندِ آسیب‌ها در امان نمانده است.

بزرگ‌ترین چالشِ این اجرا، زمانِ طولانیِ ۱۶۷ دقیقه‌ایِ آن است. در تئاتری که منطقِ آن بر اساسِ «رویا و کابوس» (Dream-logic) بنا شده است، حفظِ ریتم در چنین بازه‌ی زمانیِ بلندی، کاری دشوار است. در پرده‌های میانی، اصرارِ کارگردان بر فضاسازی‌های گروتسک و تابلوهای بصری، گاه باعثِ کند شدنِ ضرب‌آهنگِ دراماتیک شده و داستان را به نفعِ فرم به حاشیه می‌راند. همچنین، در برخی لحظات، سردیِ فضای نمادین مانع از آن می‌شود که مخاطب بتواند از نظرِ عاطفی، پیوندی کاملاً صمیمانه با کاراکترهای فرعی برقرار کند.

حرف آخر:

فیلم‌تئاتر «پرواز» (۲۰۱۸)، ضیافتی است برای چشم‌ها و چالشی است برای روان. این اثر، تئاتری آسان‌هضم برای مخاطبِ خسته از روزمرگی نیست؛ بلکه آینه‌ای است تاریک که تماشاگر را با شکننده‌ترین ابعادِ وجودی‌اش روبه‌رو می‌کند. اگرچه زمانِ طولانی و ریتمِ گاه سنگینِ آن نیازمندِ صبر و شکیبایی است، اما برای عاشقانِ هنرِ ناب که در پیِ کشفِ زیبایی در دلِ ویرانی و درکِ عمیق‌تر از مفهومِ فداکاری و تنهاییِ انسان هستند، تماشای این اقتباسِ فرانسوی، تجربه‌ای فراموش‌نشدنی و یک کلاسِ درسِ زیبایی‌شناسی است.

/
ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.