15+
•
2012
•
درام
•
2 ساعت و 55 دقیقه
شب دوازدهم
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/05/27

بازیِ نقاب‌ها و جنونِ عشق: بازگشت به خاستگاهِ شکسپیر در «شب دوازدهم»

وقتی صحبت از کمدی‌های ویلیام شکسپیر به میان می‌آید، «شب دوازدهم» همواره جایگاهی استثنایی دارد؛ نمایشنامه‌ای که در پسِ ظاهر پرنشاط و عاشقانه‌اش، لایه‌هایی عمیق از اندوه، سرگشتگی و فریب را پنهان کرده است. اجرای سال ۲۰۱۲ به کارگردانی «تیم کارول» (Tim Carroll) در تئاتر گلوب لندن، یک بازگشت جسورانه و شکوهمند به سنت‌های اصیل نمایشیِ عصر الیزابت است. این فیلم‌تئاتر ۱۲۵ دقیقه‌ای، با بهره‌گیری از گروه بازیگران تماماً مرد و پایبندی سفت‌وسخت به «شیوه‌های اجرایی اصیل» (Original Practices)، نه‌تنها یک ماشین زمان برای سفر به لندنِ قرن هفدهم است، بلکه آینه‌ای تمام‌نما از تناقضات روانی انسان مدرن را پیش روی ما می‌گذارد.

در جایگاه منتقدی که شیفته‌ی کالبدشکافیِ دقیقِ اجراست، این اثر را از سه منظرِ فنی، محتوایی و انتقادی بررسی می‌کنم.

۱. نگاه فنی و بصری: شکوهِ اصالت در معماری چوب و موسیقی زنده

با رویکردی موشکافانه، باید گفت طراحی صحنه و لباس در این اجرا، یک کلاس درس تمام‌عیار است. تیم کارول با هوشمندی، از جادوی معماری چوبیِ تئاتر گلوب نهایت استفاده را برده است. ستون‌های مرمرین‌نمای روی صحنه، بالکن‌های چوبی و حضور تماشاگرانِ ایستاده (Groundlings) در حیاطِ بازِ تماشاخانه، اتمسفری به شدت تعاملی و بی‌واسطه خلق کرده‌اند. در اینجا، نورپردازی به معنای مدرن کلمه وجود ندارد؛ نورِ طبیعیِ روز (و در اجراهای فضای بسته، نور گرم و لرزانِ شمع‌ها) بی‌هیچ فیلتری بر چهره‌ی بازیگران می‌تابد و مرز میان تماشاگر و اجراگر را از بین می‌برد.

نقطه‌ی اوجِ دستاورد فنیِ این اثر، طراحی لباس‌های آن است. لباس‌ها با وسواسی تاریخی و تماماً با دست دوخته شده‌اند؛ یقه‌های چین‌دارِ آهارخورده، رداهای سنگینِ مخمل، و استفاده از متریال‌های اصیل، وزن و وقاری خاص به حرکات بازیگران بخشیده است. مارک رایلنس (در نقش اولیویا) با آن لباس عزاداریِ سیاهِ سنگین و آرایش سفید و عروسک‌گونه‌ی صورتش، تابلویی زنده از اشرافیتِ محبوس در فرم را به نمایش می‌گذارد.

موسیقیِ زنده با سازهای باستانیِ بادی و زهی که از بالکنِ نوازندگان به گوش می‌رسد، به جای آنکه صرفاً پس‌زمینه‌ای صوتی باشد، همچون یک راویِ نامرئی، ملانکولی (اندوهِ شیرین) و طراوتِ صحنه‌ها را به هم پیوند می‌دهد. صدای این سازها، اتمسفری روستایی، نوستالژیک و در عین حال وهم‌آلود به جهانِ «ایلیریا» می‌بخشد.

۲. نگاه محتوایی و دراماتیک: مرثیه‌ای بر خودفریبی و تنهایی انسان

اجرای کارول فراتر از یک کمدیِ اشتباهات، رساله‌ای است درباره‌ی «خودفریبی»، «ماسک‌هایی که بر چهره می‌زنیم» و «تنهاییِ اگزیستانسیال». انتخاب گروه بازیگران تماماً مرد، به هیچ‌وجه به ورطه‌ی کاریکاتور یا تمسخرِ جنسیتی نمی‌افتد؛ بلکه به شکلی غریب، «سیال بودنِ روح انسان» و استقلالِ عشق از کالبدِ فیزیکی را به تصویر می‌کشد.

مارک رایلنس در نقش «اولیویا»، یک شاهکارِ روان‌شناختی خلق می‌کند. اولیویای او، زنِ اشراف‌زاده‌ای نیست که صرفاً در سوگ برادر نشسته باشد؛ او انسانی است که در پیله‌ی امنِ عزاداری پنهان شده تا از مواجهه با زندگی بگریزد. لرزش‌های ظریف بدن، تپق‌های عصبی و راه رفتن‌های شبیه به یک کوکوی مکانیکی، نشان‌دهنده‌ی فروپاشیِ درونیِ فردی است که ناگهان با نیروی غیرقابل‌کنترلِ عشق (به سزاریو) روبه‌رو می‌شود. ساموئل بارنت و جانی فلین نیز در نقش‌های خود، شکنندگی و سرگشتگیِ انسانی را بازتاب می‌دهند که برای بقا مجبور است نقاب بر چهره بزند.

اما درخشان‌ترین و در عین حال دردناک‌ترین لایه‌ی انسانیِ اثر، در شخصیت «مالولیو» با بازیِ حیرت‌انگیزِ «استیون فرای» (Stephen Fry) تجلی می‌یابد. فرای، مالولیو را از یک پیشکارِ خشک و مغرور، به نمادی از «انسانِ آرزومندِ طردشده» تبدیل می‌کند. در صحنه‌ای که او در تاریکیِ یک سلولِ چوبی محبوس شده و از میان میله‌ها با استیصال به بیرون می‌نگرد (تصویری که در ذهن حک می‌شود)، کمدی جای خود را به تراژدی می‌دهد. ما به حماقت او می‌خندیم، اما هم‌زمان، وحشتِ انزوا، تحقیرِ اجتماعی و تنهاییِ انسانِ مدرن را در چشمانِ وحشت‌زده‌اش می‌بینیم. این اثر به ما یادآوری می‌کند که عشق و توهم، هر دو می‌توانند آدمی را به مرزهای جنون بکشانند.

۳. جمع‌بندی و نقد نهایی: شکوهِ وفاداری و تله‌ی ملال

با رویکردی بی‌پرده و صریح باید اعتراف کرد که این اجرا با تمام عظمتش، بی‌نقص نیست. بزرگ‌ترین ریسکِ تیم کارول، یعنی وفاداریِ مطلق به «شیوه‌های اجراییِ قرن هفدهم»، گاهی به پاشنه‌ی آشیلِ اثر تبدیل می‌شود. در حالی که مارک رایلنس و استیون فرای تماشاگر را میخکوب می‌کنند، خرده‌روایت‌های کمدیِ مربوط به «سِر توبی» و «سِر اندرو» (با وجود بازی‌های استاندارد) گاهی بیش از حد طولانی و از نظر ریتمِ اجرایی برای مخاطب کم‌حوصله‌ی امروزی، خسته‌کننده به نظر می‌رسند. طنزِ کلامیِ شکسپیر در این بخش‌ها، نیازمندِ ضرب‌آهنگِ تندتری بود تا از افتِ انرژی در میانه‌ی پرده‌ی دوم جلوگیری کند. زمان ۱۲۵ دقیقه‌ای اثر، در صحنه‌هایی که بارِ دراماتیکِ کمتری دارند، کمی کش‌دار احساس می‌شود.

حرف آخر:

با وجود این کاستی‌های جزئی در ریتم، فیلم‌تئاتر «شب دوازدهم» (۲۰۱۲) یک رویدادِ تاریخی در تئاتر معاصر بریتانیاست. این اثر، پادزهری است در برابرِ اجراهای پست‌مدرن و شلوغی که متنِ شکسپیر را قربانیِ ایده‌های فرمال می‌کنند. تماشای این اجرا، تجربه‌ی نابی است از کلماتی که با اصالتِ تمام بر زبان جاری می‌شوند؛ خنده‌هایی که در گلو به بغض بدل می‌گردند و یادآوریِ این حقیقتِ تلخ و شیرین که همه‌ی ما، در بازیِ عشق و زندگی، بازیگرانی با نقاب‌های مبدل هستیم. دیدنِ این اثر نه تنها ارزشمند، که برای هر عاشقِ تئاتر، یک ضرورت است.

/
ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.