15+
•
2016
•
درام
•
1 ساعت و 50 دقیقه و 33 ثانیه
کودک مدفون
خانواده ای که دارای روابط شکننده و مرموزی هستند ...
ورود و پخش
author

نویسنده: معصومه یوسفی

1405/07/20

 

۱) نگاه فنی و بصری: خانه‌ای که چیزی را در خود نگه داشته است

در فیلم‌تئاتر «کودک مدفون»، خانه پیش از آنکه محل وقوعِ درام باشد، به نظر می‌رسد حافظه‌ی خانواده است: اتاق نشیمنی با مبل زردِ فرسوده، کاغذدیواری گل‌دار، پنجره‌های بلند و پلکانی که از دل قاب بالا می‌رود. اشیا پراکنده‌اند، اما بی‌معنا نیستند؛ پتوها، میز کوتاه و دستگاه الکترونیکیِ ازمدافتاده در گوشه‌ی صحنه، به فضایی تعلق دارند که سال‌هاست چیزی را دور نریخته، حتی اگر دیگر نداند چرا نگهش داشته است. طراحی صحنه‌ی درک مک‌لین این خانه را از نوستالژیِ دلپذیر دور می‌کند: اتاق گرم است، اما آسوده نیست؛ انگار راحتیِ مبل و نور چراغ فقط پوششی برای فرسودگیِ عمیق‌ترند.

رنگ‌های کهربایی و قهوه‌ای، با سایه‌هایی که گوشه‌های اتاق را می‌بلعند، حس خانه‌ای را می‌سازند که روزهایش به هم شبیه شده‌اند. چراغ رومیزی، به‌جای آنکه تمام صحنه را روشن کند، جزیره‌ای کوچک از گرما می‌سازد؛ باقی فضا در تیرگیِ ملایمی می‌ماند که با ورود آدم‌ها از میان نمی‌رود. پلکان نیز خطی مورب در ترکیب‌بندی صحنه ایجاد می‌کند: مسیری برای رفت‌وآمد، اما هم‌زمان یادآوریِ آنچه در طبقه‌ی بالا پنهان است و هنوز به اتاق نشیمن راه نیافته. همین جزئیات، بدون آنکه نمایش را به نمادپردازیِ سنگین وادار کنند، بر حس محصوربودن خانواده می‌افزایند.

قاب‌های فیلم‌تئاتر از نمای باز برای ثبت آرایش خانواده و از نماهای نزدیک برای گرفتنِ واکنش‌های نیمه‌تمام استفاده می‌کنند. وقتی دوربین روی صورت داج مکث می‌کند، خستگیِ بدنِ او از دکور جدا نمی‌ماند؛ صورتش همان خانه است، فرسوده و بسته. در عوض، نماهای نزدیک گاهی بهای خود را دارند: نگاه تماشاگر را از فاصله‌ها و روابط فضایی صحنه می‌گیرند؛ فاصله‌هایی که در نمای باز می‌توانند به‌اندازه‌ی گفت‌وگو حرف بزنند. طراحی صدای جرمی اس. بلوم نیز در چنین فضایی بهتر است بر سکوتِ خانه و صداهای کوچک آن تکیه کند، نه موسیقیِ احساساتی؛ زیرا در «کودک مدفون»، سکوتِ ممتد بیش از هر ملودی دیگری حسِ راز را نگه می‌دارد.

۲) نگاه محتوایی و دراماتیک: راز خانوادگی، میراثی که دفن نمی‌شود

سام شپارد داستان خانواده‌ای را پیش می‌کشد که روابطش به جای صمیمیت، بر انکار و پنهان‌کاری استوار شده است. بازگشت وینس به خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگش، همراه با شلی، قرار است دیداری خانوادگی باشد؛ اما کسی او را به‌درستی نمی‌شناسد و خانه به‌تدریج به صحنه‌ی آشکارشدنِ شکاف‌ها بدل می‌شود. تیلدن و بردلی، داج و هَلی، هرکدام به شیوه‌ای متفاوت گرفتارند: یکی در گذشته، یکی در بدنِ ازکارافتاده، دیگری در خشونت و دیگری در نمایشی از آداب و معاشرت که نمی‌تواند آنچه را زیر پوست خانه جریان دارد پنهان کند. رازِ کودکِ مدفون در این میان فقط یک معمای تکان‌دهنده نیست؛ نامی است برای حقیقتی که خانواده با دفن‌کردنش از میان نبرده، بلکه آن را به نسل بعد منتقل کرده است.

هسته‌ی انسانی اثر را می‌توان در پرسشی ساده اما بی‌رحم دید: اگر خانواده قرار است پناهگاه باشد، با حقیقتی که به پناهگاه راه ندارد چه می‌کند؟ شپارد پاسخ آسوده‌ای نمی‌دهد. عشق در این خانه از مراقبت جدا نیست، اما به‌سادگی به مالکیت و کنترل آلوده می‌شود؛ اعضای خانواده کنار هم‌اند، ولی هرکدام در تنهاییِ خود زندگی می‌کنند. راز، آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد و همان‌قدر از یکدیگر دور می‌کند. نمایش از این راه، به جای آنکه تنها درباره‌ی یک جرم حرف بزند، درباره‌ی هزینه‌ی سکوت و عادتِ نادیده‌گرفتنِ رنج می‌پرسد.

ادوارد هریس در نقش داج با کمینه‌کردنِ حرکت، به شخصیت وزن می‌دهد. بدنِ لمیده‌اش روی مبل فقط نشانه‌ی بیماری نیست؛ گویی اراده‌اش نیز در همان خانه فرسوده شده است. ایمی مدیگان، در نقش هَلی، لایه‌ی دیگری از انکار را می‌سازد: آراستگی و حضور اجتماعیِ او در برابر تیرگیِ فضای خانه قرار می‌گیرد، اما این تضاد به‌جای اطمینان، حسِ شکاف را بیشتر می‌کند. پال اسپارکس، در نقش تیلدن، با حضوری آسیب‌پذیر و نامطمئن، گذشته را از حالتِ خاطره بیرون می‌کشد و به چیزی حاضر و جسمانی تبدیل می‌کند. تایسا فارمیگا نیز به‌عنوان شلی، از موضعِ غریبه وارد می‌شود؛ نگاه او به این خانواده، برای تماشاگر راهی است تا عادی‌شدنِ رفتارهای غیرعادی را ببیند.

۳) جمع‌بندی و نقد نهایی: قدرتِ آشکارکردن، خطرِ توضیح‌دادن

کارگردانی اسکات الیوت به واقع‌گراییِ صحنه تکیه دارد؛ خانه شبیه خانه است و بازی‌ها می‌کوشند آدم‌هایی را نشان دهند که نه از ابتدا هیولا بوده‌اند و نه ناگهان به قربانیانی بی‌گناه بدل می‌شوند. این انتخاب به اثر زمینی‌بودن می‌بخشد، اما گاهی خطرش هم همین است: «کودک مدفون» فقط یک درام خانوادگیِ واقع‌گرا نیست. نثر شپارد میان واقعیت روزمره و کابوس نوسان می‌کند؛ اگر اجرا بیش از حد به توضیحِ منطقیِ رفتارها تکیه کند، آن کیفیت ناآرام و شاعرانه‌ای که باید زیر دیالوگ‌ها بجوشد، کم‌رنگ می‌شود. همچنین نماهای نزدیکِ فیلم، هرچند بازی‌های ظریف را آشکار می‌کنند، در برخی لحظات ممکن است از معماریِ صحنه و حسِ جمعیِ تماشای تئاتر بکاهند.

بااین‌حال، این نسخه به مدد طراحی صحنه‌ی پرجزئیات و بازیِ مهارشده‌ی هریس و مدیگان، تصویری ماندگار از خانواده‌ای می‌سازد که حقیقت را پنهان کرده، اما از شرّ حضورش خلاص نشده است. «کودک مدفون» تماشایی است نه برای آنکه معمایی را حل کند، بلکه برای آنکه نشان دهد رازهای خانوادگی چگونه شکلِ رابطه‌ها را عوض می‌کنند و حتی به کسانی می‌رسند که در ساختنشان نقشی نداشته‌اند. خانه شاید دوباره باران را ببیند؛ اما رهایی، برخلاف باران، خودبه‌خود از راه نمی‌رسد.

/
ویدیو ها و عکس ها
media
media
media
media
media
media
نظرات کاربران
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.