آوازهخوان طاس؛ وقتی زبان از گفتوگو جا میماند
نویسنده: اوژن یونسکو | سال: ۱۹۹۸
نگاه فنی و بصری؛ خانهای مرتب برای جهانی ازهمگسیخته
«آوازهخوان طاس» از آن نمایشهایی نیست که راز خود را پشت نمادهای دشوار پنهان کند؛ راز آن درست در برابر چشم ماست: آدمها حرف میزنند، اما کمتر چیزی به هم میگویند. از همین رو، طراحی صحنه اگر بخواهد به جان اثر نزدیک شود، بهتر است نه جنگلی وهمآلود بسازد و نه خانهای اعیانی و پرجزئیات. فضای یک اتاق نشیمن انگلیسیِ مرتب، با صندلیهایی همشکل، میزی کوچک، ساعت و وسایلی که بیش از اندازه سر جای خود قرار گرفتهاند، میتواند بستر مناسبی باشد؛ خانهای که نظم ظاهریاش در برابر آشفتگی زبان، آرامآرام مضحک میشود.
در چنین خوانشی، صحنه میتواند در آغاز با ترکیبی متقارن و نورِ گرمِ خانگی پیش چشم بیاید؛ تصویری از آسایشِ طبقهمتوسط که هیچکس واقعاً در آن آسوده نیست. با پیشرفتن گفتوگوها، نورهای موضعیِ دقیقتر بر چهرهها میافتند و گوشههای اتاق در سایه فرو میروند. این تغییر لازم نیست آشکار یا نمایشی باشد؛ کافی است فضای امن خانه اندکاندک به محفظهای بسته بدل شود. اگر این تقابل در فیلمبرداری هم حفظ شده باشد، نماهای ثابت و نسبتاً باز میتوانند ابتذالِ آیینهای روزمره را آشکار کنند، درحالیکه نماهای نزدیک، مکثها و لبخندهای نابجا را به رخ میکشند. خطر آن است که تدوین با بریدنهای پرشتاب، ریتمِ کلام را بیش از حد توضیح دهد و از تماشاگر بخواهد به شوخی بخندد، نه اینکه خودش تناقض را کشف کند.
موسیقی نیز در این نمایش محتاط است. سکوت، صدای ساعت، جابهجایی صندلی یا مکثی که پس از جملهای بیمعنا کش میآید، چهبسا از موسیقیِ تأکیدی مؤثرتر است. هر صدای بیرونیِ پررنگ ممکن است فضای پوچِ اثر را به تعلیقی متعارف تبدیل کند؛ حال آنکه ترسِ یونسکو از ناشناختهای دور نمیآید، از عادیترین چیزها برمیخیزد: از این احتمال که جملههای آشنای ما، معنای مشترکی نداشته باشند.
نگاه محتوایی و دراماتیک؛ جمعی که به هم نمیرسد
خانم و آقای اسمیت در خانهشان میزبان آقا و خانم مارتناند؛ مری و مرد آتشنشان نیز به این جهانِ ظاهراً آشنا وارد میشوند. اما مهمانی بهجای آنکه آدمها را به هم نزدیک کند، گسست میان آنها را عریانتر میسازد. جملهها گاه از کلیشههای روزمره ساخته شدهاند، گاه به نتیجههایی بیربط میرسند و گاه چنان مکانیکی تکرار میشوند که دیگر معلوم نیست شخصیتها حرف میزنند یا فقط صداهایی را بازپخش میکنند که از پیش در ذهنشان مانده است. یونسکو نه فقط زبان را مسخره میکند، بلکه به شکنندگیِ توافقی اشاره دارد که زندگی مشترک بر آن بنا شده: این تصور که وقتی کلمات را میفهمیم، یکدیگر را هم فهمیدهایم.
طنز نمایش از همین فاصله جان میگیرد. خنده ابتدا از رفتارهای تصنعی و جملههای بیربط میآید، اما بهتدریج مزهای تلخ پیدا میکند. این آدمها شرور نیستند؛ حتی لازم نیست نادان باشند. آنها فقط در عادتهای زبانی خود گیر افتادهاند و هرچه بیشتر برای ارتباط تلاش میکنند، خلأ میانشان آشکارتر میشود. اثر را میتوان از این منظر درباره تنهایی مدرن خواند: تنهاییای که نه در انزوا، بلکه میان جمع و در دل مکالمه رخ میدهد. هرکس مشغول گفتن است و کسی واقعاً گوش نمیدهد.
برای بازیگران، این متن دامِ بزرگی دارد: اگر بیمعنایی جملهها بهانهای برای بازیِ اغراقشده شود، نمایش به مجموعهای از اداهای کمیک فرو میکاهد؛ اگر هم همهچیز با لحنی یکسان و جدی اجرا شود، ضرباهنگ و شگفتی از دست میرود. بازی درست باید میان این دو قطب حرکت کند. بازیگرِ نقش آقای اسمیت، از جمله لوئیس لوک، اگر حضورش را بر اعتمادبهنفسِ معمولی و جزئیات کوچک بنا کند، میتواند پوچی را بیآنکه اعلام کند، بسازد. دیگر بازیگران نیز باید بهجای تأکید بر «عجیببودن» موقعیت، رفتار را چنان عادی پیش ببرند که بیمنطقیِ متن خودش از دل آن بیرون بزند. در این نمایش، مکثی اندکی طولانیتر یا نگاهی که درست در لحظهٔ نامناسب از مخاطب میگریزد، گاهی از فریاد و حرکتِ بزرگ خندهدارتر است.
جمعبندی و نقد نهایی؛ خندهای که به سکوت میرسد
«آوازهخوان طاس» بهسبب ساختار تکرارشونده و منطقِ گریزندهاش، بیش از بسیاری از نمایشها به ریتم اجرا وابسته است. بخشی که در خوانشِ متن جسورانه و غافلگیرکننده است، روی صحنه یا در قاب دوربین ممکن است بهسرعت فرسوده شود؛ تکرار اگر هر بار اندکی تغییر در شدت، مکث یا رابطهٔ بازیگران نداشته باشد، از شگرد به ملال بدل میشود. همچنین، پایانِ دورانیِ اثر میتواند ضربهای مؤثر باشد، اما تنها وقتی که اجرا از ابتدا نشانههای بازگشت را با دقت کاشته باشد؛ وگرنه پایان، بهجای تکمیلِ تجربه، تماشاگر را صرفاً با حسِ ناتمامی رها میکند.
با وجود این خطرها، نمایشنامهٔ یونسکو همچنان نیرویی تازه دارد، چون پرسش آن کهنه نمیشود: اگر کلماتمان از معنا تهی شوند، چه چیزی میان ما باقی میماند؟ ارزش دیدن این فیلمتئاتر، بیش از آنکه در جستوجوی قصهای پرپیچوخم باشد، در تماشای دقیقِ لحظههایی است که زبان به عادت بدل میشود و عادت جای رابطه را میگیرد. «آوازهخوان طاس» شاید نامِ یک شخصیت را وعده دهد، اما در نهایت از غیبتِ چیزی مهمتر حرف میزند: از گفتوگویی که هرگز واقعاً آغاز نمیشود.