«فردریک»: وسواس تماشا، آینهی بیمرز یک بازیگر
وقتی چراغهای سالن خاموش میشوند و نخستین پرتوِ نور از فرازِ صحنهی وحدت فرو میریزد، توهمِ حضور در یک تئاتر پاریسیِ قرن نوزدهم چنان قانعکننده ساخته شده که گویی نه در تهران، که در بولوارهای خیس از باران فرانسهای ایستادهای. حمیدرضا نعیمی در مقام کارگردان، با اقتباسی وفادارانه از نمایشنامهی اریک امانوئل اشمیت (با ترجمهی شیوا و وفادارِ شهلا حائری)، میدانِ نبردی ساخته برای پاسخ به یک پرسش همیشگی: «آدمی تا کجا میتواند نقشِ خود را رها کند و نقشِ دیگری را بپذیرد؟»
طراحی صحنه و نور: تماشاخانهای درونِ تماشاخانه
طراحی صحنه در این اجرا نخستین برگ برنده است. پیش از آنکه بازیگران پا به سن بگذارند، فضایی از جنسِ چوبِ تیره، آیینههای کدر و قابهای طلاییِ فرسوده، حسِ زندگیکردن در پشتِ صحنه را القا میکند. نعیمی از عمقِ صحنهی وحدت چنان هوشمندانه استفاده میکند که سه لایهی متفاوت از اجرا را میبینیم: جلوِ صحنه (محل نمایشِ بولوار)، میانصحنه (اتاقِ رختکنِ فردریک)، و پسزمینه (کوچههای پاریس). این توازیِ مکانی، تماشاگر را مدام به یادِ این حقیقت میاندازد که مرزِ میانِ «بودن» و «نقش باختن» باریکتر از آن است که بشود با یک دیوار از آن عبور کرد.
نورپردازیِ دقیق و چندلایه، یکی از تحسینبرانگیزترین شاخصههای اجراست. طراح نور (با توجه به امکانات تالار وحدت و سبک پیشینِ نعیمی، حدس میزنم که از ترکیبِ نورِ گرمِ گازسوز و برشهای سردِ مهتابی استفاده شده) در صحنهی کلیدیِ مواجههی فردریک با «چشمانِ میشیرنگ» در میانِ تماشاگران، دو منبع نوری مجزا خلق کرده است: یکی روی صحنه، از بالاسر، با زاویهای فروکشنده که سایههای بلند و دراز بر دیوار میاندازد؛ دیگری از میانِ صندلیهای تماشاگران، یک تیرِ نازک و عمودی که تنها دو نقطهی درخشان (چشمهای بازیگرِ مهمان) را شکار میکند. این لحظه، از نابترین نمونههای «نوشتن با نور» در تئاتر ایرانِ سالهای اخیر است.
بازیگری: یک ارکسترِ دهنفره
با وجودِ فهرستِ بلندبالای بازیگران (از حامد کمیلی و عاطفه رضوی گرفته تا خودِ نعیمی و بهنام شرفی و دیگران)، نمایش از دو بازیگرِ محوری تغذیه میکند. حامد کمیلی در نقشِ «فردریک لومتر»، بازیگرِ افسانهایِ سیریناپذیر، به یکی از دشوارترین آزمونهای حرفهی خود تن داده است. او نه یک نقش که چندین نقشِ درونِ نقش را اجرا میکند: هملتِ دیوانه، پدرِ سالخورده، عاشقِ رمانتیک و در نهایت «خودِ واقعی» که حتی خودش هم نمیشناسد. کمیلی در لحظاتی که فردریک از شدتِ شعفِ بازیگری، لبخندی ناگهانی به لب میآورد، نشان میدهد که سیریناپذیریِ هنری را نه با دیالوگ که با ریتمِ تنفس و انقباضِ ماهیچههای صورت روایت میکند.
در سوی مقابل، عاطفه رضوی در نقشِ زنِ مرموزی که چشمانِ میشیرنگش، فردریک را به وسواس میکشاند، بهدرستی رمزآلود و غیرقابلپیشبینی است. حرفِ او را کسی نمیفهمد مگر بهواسطهی نگاهش. اما نقطهی ضعفِ این بخش، حضورِ بازیگرانِ بسیار است؛ برخی از نقشهای فرعی چنان کمدوام و سطحی طراحی شدهاند که فقط کارکردی تزئینی دارند. گروهِ یازدهنفرهی پشتیبان، گاه بیشتر شبیه به یک نمایشِ تزییناتِ صحنهای عمل میکنند تا بازیگرانی با «حضور».
تحلیل محتوا: ولعِ بیپایان برای دیده شدن
در هستهی «فردریک»، یک پرسش اخلاقیِ جهانشمول نهفته است: «آیا میتوان عاشقِ تماشا بود اما از دیده شدن گریخت؟» فردریک همهی لذتهای زندگی را چشیده (شراب، زن، شهرت، پول) اما اکنون شیفتهی چشمانی شده که او را در تاریکی میپایند. اشمیت (و در ادامه، نعیمی) به خوبی نشان میدهد که وسواسِ بازیگر به تماشاگر، شکلی از «تنهایی مدرن» است: ما آنقدر به نگاهِ دیگران وابسته شدهایم که فراموش کردهایم چه کسی هستیم وقتی کسی نگاهمان نمیکند.
ماجرا زمانی اوج میگیرد که فردریک متوجه میشود زنِ مورد نظرش نه تحسینکننده، که مادرِ سربازِ مردهای است که فردریک روزی در نقشی جنایتکارانه، ناخواسته او را به یادِ قاتلِ پسرش انداخته است. اینجا است که نمایش از دامِ ملودرامِ ساده بیرون میزند و به تراژدیِ «فداکاریِ نافرجام» بدل میشود. زن از بازیگر نمیخواهد عشق بورزد، بلکه میخواهد «نقشِ خودش را بازی نکند» – یعنی اصلاً نباشد. فردریک در برابرِ این خواسته، میماند با یک انتخابِ شیلری: هنرِ بدونِ تماشاگر ممکن است؟
نعیمی در این بخش، با حذفِ نتیجهگیریِ اخلاقیِ صریح، تماشاگر را به چالش میکشد تا خود تصمیم بگیرد: آیا فردریک در نهایت قهرمان است (چون به عشقِ مادرانه احترام گذاشت) یا بازنده (چون محبوبِ خود را از دست داد)؟ این ابهام، نقطهی قوتِ نوشتهی اشمیت و نیز اجرای نعیمی است.
نتیجهگیری: نمایشی که در آینهی تماشاگر دوام میآورد
«فردریک» بیتردید یکی از خوشساختترین و فنیترین کارهای حمیدرضا نعیمی در سالهای اخیر است. اگرچه گاه بازیگرانِ فرعی شتابزده به نظر میرسند و طراحی حرکت در برخی صحنههای شلوغ، شفافیتِ لازم را ندارد، اما درخششِ کمیلی، نورپردازیِ بدیع و عمقِ اخلاقیِ متن، همهی کاستیها را پوشش میدهد. این نمایش به شما یادآوری میکند که ما همه، در تئاترِ زندگی، بازیگرانی هستیم که شبها، پس از بستنِ پرده، از خود میپرسیم: «آیا کسی در تاریکی بود که چشمانش را برای دیدنِ من باز نگه داشته باشد؟» برای پاسخ به این پرسش، باید سری به تالار وحدت بزنید. اما هشدار: وقتی از سالن بیرون میآیید، وسوسه میشوید که به آینه نگاه کنید و بپرسید: «آیا من هم فردریکِ کسی هستم؟»