هملت در تقاطع زمان: مرثیهای بر تنهایی انسان در انعکاسِ چوب و مرمر
نقدی بر فیلمتئاتر «هملت» (۲۰۱۸) به کارگردانی فدری هولمز و الی وایل
وقتی نام «هملت» به میان میآید، ناخودآگاه انتظارِ تالارهای تاریک، سایههای بلند و اتمسفری آکنده از توطئه در ذهن تماشاگر نقش میبندد؛ اما اقتباس سال ۲۰۱۸ به کارگردانی مشترک فدری هولمز و الی وایل در تئاتر گلوب (Shakespeare’s Globe)، با شجاعتی مثالزدنی، تمام این پیشفرضها را در هم میشکند. این اجرای ۱۵۴ دقیقهای که با حضور بازیگرانی چون جیمز گارنون، جک لاسکی، نادیا نادرجاه و پیرس کوئیگلی روی صحنه رفته است، نه یک درام سلطنتیِ دوردست، بلکه آینهای بیرحم از سرگردانی و انزوای انسانِ معاصر است.
نگاه فنی و بصری: زیباییشناسیِ تضادها در نورِ بیدریغ
از منظر طراحی صحنه و اتمسفر، این اجرا یک دهنکجیِ هوشمندانه به قراردادهای رایج تئاتری است. معماریِ چوبی و مدور تئاتر گلوب با آن ستونهای نقاشیشده به طرح مرمر سرخ، به تنهایی بارِ دکور را به دوش میکشد. کارگردانان از افزودن دکورهای سنگین پرهیز کردهاند و در عوض، از فضای باز و نورِ طبیعی و بیرحمِ روز (یا شبیهسازی آن در سالن) بهره بردهاند. در این «جعبهی روشن»، هیچ تاریکیِ فیزیکیای برای پنهان شدن وجود ندارد؛ در نتیجه، تمامِ تاریکی و مالیخولیا باید از درونِ روانِ شخصیتها به بیرون تراوش کند.
اما جسورانهترین و بحثبرانگیزترین تصمیم بصری این اثر، طراحی لباس التقاطی (Eclectic) آن است. تضاد بصری در پوشش شخصیتها، به یک بیانیهی قدرتمندِ دراماتیک تبدیل شده است. از سویی کلودیوس و گرترود را میبینیم که در رداهای مخملینِ سرخ، خزانپوشهای خزدار و یقههای چیندارِ پرطمطراقِ دوران الیزابتی فرو رفتهاند؛ تجسمی از سنت، ثروت و دنیای کهنهای که با چنگ و دندان به بقای خود چسبیده است. در نقطهی مقابل، هملت با یک کلاه بافتنیِ مشکی (Beanie) و پالتویی گشاد و امروزی ظاهر میشود. این تضادِ خیرهکننده (که در صحنهی دستگرفتنِ اجباریِ کلودیوس، گرترود و هملت به اوجِ معنای بصری خود میرسد)، فاصلهی پرنشدنی میان دو نسل را فریاد میزند. هملتِ این اجرا، گویی جوانی از خیابانهای امروزِ لندن است که در یک کابوسِ تاریخی بیدار شده است. همچنین، حضور شخصیتهایی با صورتهای سفیدکرده و یقههای اغراقآمیز (همچون دلقکها یا گورکنان)، سویهای ابزورد و گروتسک به مرگ میبخشد. زرهِ چرمین و کلاهخودِ فلزیِ روحِ پدر هملت نیز، چونان شبحی از جنگهای باستانی، بر اضطرابِ این جهانِ چندپاره میافزاید.
نگاه محتوایی و دراماتیک: مرثیهای بر فروپاشیِ ارتباط و فقدان
هولمز و وایل در این خوانش، هوشمندانه از لایههای دسیسههای درباری عبور کرده و هستهی مرکزی اثر را بر «بحرانِ ارتباط»، «سوگواریِ ناتمام» و «اضطرابِ وجودی» متمرکز کردهاند. این هملت، داستانی دربارهی غصب یک تاج و تخت نیست؛ روایتی است از انسانی که زبانِ جهانِ پیرامونش را نمیفهمد و جهان نیز گوشی برای شنیدن دردهای او ندارد.
انتخاب گروه بازیگران با تواناییهای فیزیکی و بیانیِ متنوع (از جمله حضور تأثیرگذار نادیا نادرجاه که از زبان اشاره بریتانیایی استفاده میکند)، استعارهای درخشان از همین گسیختگیِ ارتباطی است. ما با جامعهای روبهرو هستیم که آدمهایش هر یک به زبانی سخن میگویند اما هیچکس دیگری را درک نمیکند. جک لاسکی و جیمز گارنون در تقابلهای خود، به زیبایی نشان میدهند که چگونه جاهطلبی و طمع، میتواند رشتههای عاطفیِ یک خانواده را به مسلخ ببرد.
هملتِ این اجرا، یک قهرمانِ فلسفیِ دستنیافتنی نیست؛ او تجسمِ عینیِ جوانِ افسرده و سرگشتهی امروزی است که زیر بارِ انتظاراتِ نسلِ گذشته (انتقام، شرافت، تداومِ سنت) در حال لِه شدن است. تردیدهای او نه از سرِ بزدلی، بلکه ناشی از وحشتِ مواجهه با جهانی است که در آن «خیر مطلق» وجود ندارد. بازیگران در این فضای بیتکلف، بدون تکیه بر نورپردازیهای موضعی، مجبورند با تکیه بر زبانِ بدن و عمقِ صدای خود، تماشاگرانی را که گرداگردِ صحنه ایستادهاند، درگیرِ این گردابِ اخلاقی کنند. فداکاریِ اُفلیا و جنونِ او در این بستر، دیگر یک ضعفِ زنانه نیست، بلکه واکنشی طبیعی به جهانی است که در آن عشق با مصلحتسنجی معامله میشود.
جمعبندی و نقد نهایی
فیلمتئاتر «هملت» (۲۰۱۸)، ضیافتی است که در آن شکسپیر از قفسِ تاریخ رها شده و در میانهی زندگیِ روزمرهی ما قدم میزند. جسارتِ کارگردانان در شکستن مرزهای زمانی و استفاده از زبانِ بصریِ متناقض، تجربهای نفسگیر و عمیقاً انسانی خلق کرده است که مستقیماً قلبِ تماشاگری را که طعمِ تنهایی در میانِ هیاهو را چشیده، هدف قرار میدهد.
با این وجود، رسالتِ نقد ایجاب میکند که از برخی لغزشهای اثر چشمپوشی نکنیم. اگرچه ایدهی لباسهای التقاطی از نظر مفهومی بسیار جذاب است، اما در بخشهایی از پردههای میانی، این آشفتگیِ بصری از حدِ تعادل خارج شده و تمرکزِ مخاطب را از شاعرانگیِ متن و عمقِ دیالوگها منحرف میکند. گویی در لحظاتی، فرم بر محتوا پیشی میگیرد و ریتمِ ۱۵۴ دقیقهایِ اثر را در صحنههای غیرکلیدی، دچارِ لختی و افتِ ضرباهنگ میسازد.
در نهایت، تماشای این نسخه از هملت، دعوتی است به یک چالشِ فکری و احساسی. اثری است که شاید به مذاقِ سنتگرایانِ متعصبِ شکسپیر خوش نیاید، اما برای تماشاگری که تئاتر را آینهی تپندهی دردهای انسانِ مدرن میداند، تماشای آن یک ضرورتِ انکارناپذیر است؛ نمایشی که به یادمان میآورد کلماتِ ۴۰۰ سال پیش، چگونه هنوز هم میتوانند زخمهای تازهی ما را روایت کنند.